02 Aug 2009

بیچاره لباس شخصی‌ها!

نوشته:     :::       9 پیام

بیچاره لباس شخصی‌ها! راستی لباس شخصی‌ها چه کسانی هستند!؟ من و شما هم لباس شخصی پوش هستیم! آیا ما هم شامل این گروه می‌شویم!؟ پاسخ به این سوال‌ها عمیق تر از آن است که بتوان در یک مقاله و حتی در یک کتاب قطور به قطر مثنوی داد.
داستان لباس شخصی‌ها از آنجا می‌آغازد که بی عدالتی در اجتماع ریشه می‌دواند. درست خواندید! لباس شخصی ها نشانه جامعه‌ای است بیمار که در آن بی عدالتی به اوج خود رسیده و به شکلی قانون جنگل حکم فرما شده است.
در چنین جوامعی است که هر آن کس که زورش بیشتر باشد حرف اول را می‌زند. در چنین جوامعی عاقبت کار به جایی می‌رسد که این نیروی افسار گسیخته خود، مردان سیاسی پشت پرده را هم به زیر می‌کشند و عاقبت چنین جامعه‌ای می‌شود چیزی شبیه به ممالکی از جنس بورکینافاسو و دیگر کشورهایی که هرج و مرج در آنها حکمفرما هستند. لباس شخصی‌ها نشانه‌هایی از این نوع جوامع است. وقتی که نیروهای سیاسی برای فرار از قانون قدرت را از نیروهای انتظامی به نیروهای بی هویت منتقل می‌کنند و از این ابزار برای سرکوب کردن بدون هزینه استفاده ابزاری می‌کنند.
در روزهای می 2007، زمانی که رژیم آخوندی دست به سرکوب به گفته خودشان ارازل و اوباش زدند، از حوادث آن روزها فیلمی ساختم و روی یوتوب گذاشتم و تیتر فیلم را هم نوشتم:
“Police force beating innocent people in Iran” در آن روزها عده‌ای از دوستان اعتراض کردند و نوشتند که این اراذل و اوباش بیگناه نیستند و به اشکال مختلف از عمل غیر قانونی و غیر انسانی نیروی انتظامی دفاع کردند. آن رفتار رفتاری غیر انسانی و غیر قانونی بود و عمل غیر قانونی حتی اگر بر جانیان هم اعمال شود عملی است محکوم و باید بوسیله افکار عمومی و وجدان جامعه محکوم شود، ولی متاسفانه در آن روزها نا آگاهان اکثرا از آن عمل غیر انسانی حمایت کردند. ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار!
این روزها اینجا و آنجا می‌خوانیم که سید علی و چماقدارانش همان اراذل و اوباش دو سال پیش را به شکل لباس شخصی در آورده‌اند و آنها را به جان ملت انداخته‌اند. پارادکس آن روزهای تابستان، امروز گریبان کسانی را گرفته که شاید جزو همان قشری بودند که از عمل غیر قانونی و شنیع نیروهای انتظامی دفاع کردند. افسوس که این درس‌های مهم تاریخی را ما ایرانیان زود از یاد می‌بریم و فردا مجددا وقتی چنین اعمالی در جامعه اتفاق می‌افتد کورکورانه از آن دفاع می‌کنیم و غافل‌ایم از اینکه همین اعمال بی قانونی روزی گریبان خودمان را خواهند گرفت.
تنها جهت یاد آوری می‌نویسم، در دوران انقلاب 57 بودند اشخاصی (با لباس شخصی) که می‌ریختند توی خیابان و هر چه دستشان می‌رسید حتی اموال مردم را خورد و نابود می‌کردند یا حتی با خود به یغما می‌بردند و ما بی خبران نظاره می‌کردیم و خوشحال بودیم که انقلاب دارد پیش می‌رود و به ثمر می‌رسد!! در بین همان انقلابیون(!!)(بخوانید ارازل و اوباش دوران شاه) بودند کسانی که به شخصه می‌شناسمشان و در دوران بعد از انقلاب جذب نیروهای سپاه، بسیج و کمیته شدند و امروز به پست و مقام‌های بلند دولتی رسیده‌اند. و…
ما همچنان دوره می‌کنیم شب را و روز را هنوز را

9 پیام   |    |     |     

01 Aug 2009

کسی دیگر مانده که اعتراض کند!؟

نوشته:     :::       11 پیام

سخنان مارتین نیه مولر را که حتما شنیده‌اید که می‌گوید:
نخست کمونیست‌ها را گرفتند، من هیچ نگفتم، چون کمونیست نبودم!
سپس سوسیال دموکرات‌ها را در بند کردند، باز من هیچ نگفتم، چون سوسیال دموکرات نبودم!
آنگاه که اعضای سندیکاها را گرفتند، اعتراضی نکردم، من عضو سندیکا نبودم!
یهودیان را گرفتند و من باز خاموش ماندم، چونکه یهودی نبودم!
و سرانجام به سراغ من که آمدند، دیگر کسی نمانده بود که اعتراض کند.
اینها که امروز در بیدادگاه حکومت متهم به براندازی مخملی شده‌اند شاید همان گروهی باشند که مصداق گفته‌های بالا باشند. اینها آنروزهایی که گروه گروه مردم بیگناه را در ایران به مسلخ می‌بردند، نه تنها اعتراضی نکردند که اکثرا در پست‌های مهم مشغول رتق و فتق امور مملکتی حکومت الله بر زمین بودند. حالا گویا دیگر کسی باقی نمانده که از این بینوایان دفاع کند و حق شان را از حکومت زور سید علی خامنه‌ای بستاند. شاید بد نباشد تلنگری به آیت الله های مفت خور زد و به آنها گوشزد کرد که شاید هنوز برای اینها هم امیدی هست، اگر آن آیت الله‌های مفت خور ریز و درشت اعتراضی بکنند! چه گمان می‌رود این گروه که امروز در بیدادگاه متهم هستند آخرین گروه باشند و بعد از اینها نوبت به ریش سفیدان رژیم برسد که حکومت کودتاچیان اوباش گریبانشان را بگیرند.
پ.ن.:
گور به گور بشن انسانها جعل کننده. این شعر را من قبلاها شنیده بودم متعلق به برتول برشت است، بعد تر ها اینجا و آنجا خواندم و شنیدم که متعلق به این کشیش مارتین نیه مولر است، خلاصه امر اینکه خودتان بروید پیدا کنید این شعر متعلق به کی است حقیر از پیداکردن شاعر مربوطه عاجز هستم.

11 پیام   |    |     |     

29 Jul 2009

چرا باید از جنایتکاران دفاع و حمایت کرد!؟

نوشته:     :::       21 پیام

مدتی است این سوال مرا آزار می‌دهد که چرا مردم بیچاره ما این روزها باید وارد بازی هاشمی، موسوی خاتمی و شرکا بشوند!
چرا باید جوانان را فدای رژیمی کرد که همگی دست اندرکارانش همه ژن هایشان فاسد است!؟
چرا باید وقتی که بین هاشمی رفسنجانی یکی از ستونهای حکومت آخوندی و دیگر زیردستان او از یک طرف و خامنه‌ای و زیردستانش جنگ در گرفته مردم را به این میدان فرستاد و باعث هرز رفتن نیروها شد!؟
چرا باید ملت بیچاره که در طول مدت 30 سال گذشته از دست همه گروه‌های اداره کننده این رژیم آسیب دیده اند و ضربه خورده اند!؟ این روزها با دفاع از یک جناح رژیم باز هم هزینه بدهند!؟ چرا نباید حالا که دو جناح رژیم به جان هم افتاده‌اند ملت خود را کنار نکشند و بجای حمایت از یکی از دو جناح، بگذارند اول یکی از این دو گروه دیگری را سرکوب و نابود کند و وقتی که یکی از دو جناح سرکوب شد، بعد مبارزه را از آنجا شروع کرد. جدال جناح‌های درون رژیم به مرحله‌ای رسیده که غیر قابل بازگشت است. یعنی در آینده‌ای نه چندان دور یکی از دو جناح موفق خواهد شد دیگری را سرکوب و حذف کند. برای ملت هم فرق چندانی ندارد کدام گروه حذف شود، همین که یکی از دو جناح حذف شد آنوقت می‌توان با انرژی وارد میدان مبارزه با رژیم شد. خصوصا اینکه وقتی رژیم از یک تسویه حساب جانانه درونی خارج شد بسیار ضعیف تر از قبل خواهد بود.
ممکن است عده‌ای چنین استدلال کنند که یک جناح رژیم بهتر است، از همان استدلالهایی که در انتخابات هم اکثر موافقین با شرکت در انتخابات می‌کردند (منظورم همان انتخاب بین بد و بدتر است). من برعکس این افراد فکر می‌کنم جناحی از رژیم که به اصلاح طلب معروف شده، بسیار خطرناک تر از آن گروه دیگر است.
اولین دلیل اینکه همان کسانی که خود را اصلاح طلب می‌نامند، همانهایی هستند که از روز اول انقلاب بیشترین خونریزی و جنایات را انجام داده‌اند. اگر مدتی به اصلاح طلبی روی آوردند به این دلیل است که دیگر سرکوب جواب نمی‌داد، در نتیجه به این نتیجه رسیدند که با فریب مردم و بتن کردن لباس اصلاح طلبی مردم را با این وسیله فریب داده حکومت خود را دوام بخشند. باور کنید بدون همین گروه‌های به قول بعضی اصلاح طلب حکومت خمینی حتی موفق نمی‌شد یک سال هم مملکت را اداره کند. در حقیقت بودن این حکومت از تصدق سر همین به اصطلاح اسهال طلب‌ها است وگرنه سالها پیش این رژیم هزار بار کفن پوسانده بود.
دومین دلیل خطرناک بودن این گروه این است که عوامفریبی را به خوبی آموخته‌اند و می‌توانند عوام را به راه‌هایی که می‌خواهند بکشند. نگاه کنید به پروسه‌ای که انتخابات قبلی ریاست جمهوری انجام دادند و توانستند شخصی مثل هاشمی را به لباس اصلاح طلبی ملبس کنند و به مردم قالب کنند. به همین دلیل هم هست که این جناح توانست با غرب مراوده داشته باشد و خود را مقبول غرب جلوه دهد. مستقر شدن حکومت هاشمی و شرکاء باعث خواهد شد که مراودات با غرب جریان پیدا کند و عمر رژیم را برای حداقل چند دهه دیگر بیمه کند.
پ.ن.: بد نیست در همین رابطه این مقاله جامع را هم بخوانید.

21 پیام   |    |     |     

23 Jul 2009

خُسن آقا در بلاد آلزاس

نوشته:     :::       18 پیام

فعلا که این جنگ فرسایشی در جریان است، حقیر هم از همین موقعیت استفاده کردم رفتم یک سر فرانسه هم آموزش حرفه‌ای شراب سازی ببینم و هم شرابی مزه کنم دل گرفته را از این همه خون و جنون پاک کنم. راستش را بخواهید اگر من سالی دو سه بار نروم مسافرت روانی می‌شوم. در ضمن تابستان هم وقت مسافرت است. فعلا بنده در بلاد آلزاس در شهر کولمار سنگر گرفته‌ام!
در مورد اتفاقات داخل ایران، خدمت دوستان عرض کنم که این جنگ فرسایشی به گمان حقیر تا مدت زیادی ادامه خواهد داشت و جنگ و گریز خیابانی هم به همچنین مگر اینکه اتفاقی غیر منتظره بیفتد و کل مسیر را تغییر دهد. اگر عده‌ای به این خیال باطل هستند که می‌توانند مردم را ساکت کنند، بسی خیال باطل کرده‌اند. این مرتبه این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست. به قول معروف این مرتبه سید علی بد جای سفتی شاشیده، در ضمن این مرتبه درگیری جناحی هم است و چنان هم عمیق شده که یکی از دو جناح باید حذف شود. در نتیجه این جنگ جناحی تا سر به نیست شدن سید علی یا اکبر شاه ادامه خواهد داشت. البته گمان بلکه یقین من بر این است که سید علی الاغ بد اشتباهی کرده و رفته پشت گروهبان قندلی و دیگر نظامیان فاسد سنگر گرفته، در صورتی که اکبر شاه مکار تر از آن است که پشت چهارتا و نصفی نظامی فاسد سنگر بگیرد، او رفته پشت ملت سنگر گرفته که سنگر بسیار قوی، پایدار و محکمی است، در نتیجه عاقبت این یسل کشی و زور آزمایی‌ها به فنا رفتن سید علی یک دست ختم خواهد شد.

18 پیام   |    |     |     

16 Jul 2009

نماز وحشت بجای نماز جمعه

نوشته:     :::       28 پیام

پس از غیبتهای مکرر آیت الله هاشمی رفسنجانی در مراسم نماز جمعه تهران بعنوان پیشنماز سرانجام اعلام گردید که نمازجمعه سی ام تیر به امامت ایشان در تهران برگزار میگردد.
غیبت و یا بقولی انصراف چند نوبتی آقای رفسنجانی از امامت نماز جمعه تهران در محافل داخلی وخارجی ایران بازتاب گسترده ای داشت و بحث ها و گمانهای فراوانی را برانگیخت و این پرسش را بگونه های گوناگون مطرح میکرد که علت آن چه میتواند باشد.
بعقیده من امامت نماز جمعه تهران در سی ام تیر به پیش نمازی آقای رفسنجانی میتواند که دو تعبیر کاملا مغایر باهم ولی عمده داشته باشد که فرض سومی را نیز بهمراه دارند .
الف – نبرد قدرت در درون نظام جمهوری اسلامی با شرکت آقایان رفسنجانی، کروبی، موسوی و احتمالا خاتمی و نپرداختن در این روز به جریان انتخابات اخیر ریاست جمهوری عملا پایان یافته اعلام میگردد که این خود نشان از بتوافق رسیدنهای جناحهای درون نظام در پشت پرده را دارد تا توسط آن همانگونه که بارها از سوی سردمداران اعلام گردیده بود “نظام” دست نخورده باقی مانده و صیانتش حفظ گردد.
در صورت عملی شدن چنین فرضی میتوان به این نتیجه منطقی رسید که تعیین حدود و ثغورها در میان ایشان به پایان رسیده و وظایف و حیطه اختیارات کلیه جناحین مشخص گردیده است هر چند که نه برای دراز مدت.
ب – جناح مخالف جریان طرفدار احمدی نژاد پشیتیبانی لازم را در میان معممین بدست آورده و میخواهد که بصورت علنی پشتیبانی خود را از حرکت اخیر مردمی با شرکت در نماز جمعه روشن ساخته و هدایت آنرا بعهده بگیرد. عزم جزم جریان دوم خردادیهای گذشته و یا دوازده خردادیهای کنونی مبنی بر ادامه مبارزه برای رسیدن به حقوق شهروندی و انتخاباتی خویش راه دیگری را در پیش پای آقایان نگذاشته تا باز هم در چارچوب حفظ “نظام” تا مقداری با مردم همراه گردند.
و یا
پ – هیچکدام از دو پندار بالا درست نبوده و ایشان هنوز در کش و خم بده و بستانهای خویش هستند و مردم را هم بایستی بگونه ای آرام نمود.
اینکه کدامیک از نکات نوشته شده به حقیقت نزدیکتر است را میتوان دو روز دیگر بصورت واضحتری مشاهده نمود.
چیزی که مسلم و بدیهی است اینستکه هر کدام از دو فرض نخست هم که پیروز گردند درنهایت رژیم جمهوری اسلامی در صدد برخواهد آمد تا بگونه ای دامنه بحران های سیاسیش را با کشورهای غربی کاهش داده و راه حلی برای خروج از انزوای خودساخته بین المللی خود بیابد. سیاستهای چهار سال گذشته آقای احمدی نژاد نه تنها اقتصاد ایران را به ورشکستگی و وابستگی کامل کشانید چیزی که آثار اولیه اش و شکافهای نخستینش خود را در معرض نمایش قرار داده اند بلکه با دور گشتن هر چه بیشتر از اهداف ملی، سیاست خارجی ایران در جامعه بین الملل کاملا به حاشیه راند.
امر مسلم دیگر اینستکه این ماجرا بهرگونه هم که پایان پذیرد، یک چیز باقی خواهد ماند و آن نیز خاطره این قیام در افکار مردم ایران است و این بتنهایی میتواند آغازی بر پایان رژیم جمهموری اسلامی باشد. چه هنوز در این مملکت اهداف ملی برای خود معنایی و جذابیتهایی دارند و عده ای نیز در صدد ارایه تعاریفش هستند هر چند بصورت ابتدایی در ابتدای راهی طولانی.
پ.ن.:
این مطلب نوشته من نیست. دوست عزیزم که با نام مستعار بیغرض می‌نویسد نویسنده این مطلب است. دیشب بخاطر دیروقت بودن و خواب آلود بودن حقیر باعث شد نام ایشان از قلم بیفتد. تنها تیتر مطلب از من است

28 پیام   |    |     |     

14 Jul 2009

خاک بر سر ما

نوشته:     :::       10 پیام

واقعا خاک بر سر ما اگر بعد از 30 سال حکومت آیت الله ها بر ایران و 30 سال جنایت، باز هم برای پس گرفتن مملکت مان دست به دامان چهارتا و نصفی پیر و پاتال خرفت شویم.
هنوز عده‌ای جماعت از همه جا بیخبر به این امید هستند که این یا آن آیت الله فتوایی صادر کند تا مثلا سید علی کمی از مواضع‌اش کوتاه بیاید.
فعلا هم که حضرات آیات عظام در عوض زحمت کشیده‌اند برای اويغورهای چین فتوا صادر فرموده‌اند و یادشان رفته که بیخ گوش خودشان دارند هموطنان ما را می‌کشند. اگر آقایان آیت الله به کشته شدن هموطنان ما اعتراض نمی‌کنند دلیل دارد عزیزان دلیلش هم این است که این حرامی‌ها خود را اصلا ایرانی نمی‌دانند. که البته به حق هم هست، اینها نوادگان حسن و حسین هستند و ما از نسل و نژادی دیگر، در نتیجه تنها راه رهایی ما پاکسازی ایران از این حرامی ها است.
مادرم امروز می پرسد کی احمدی نژاد قراره بره سرکار!؟ در پاسخش می‌گویم احمدی نژاد که سرکار هست نیازی ندارد برود سرکار! سوال مهم این است که چه وقت می‌خواهند ملت را بگذارند سرکار!؟ که این مساله هم فعلا با مشکلات عدیده روبروست و تا این مشکلات برطرف نشود گویا احمدی نژاد هم بیکار خواهد ماند.
حضرت یوتوب هم قانون مدار شد!
مدتی پیش یک ویدئوی اعدام چند هموطن بلوچ را گذاشته بودم روی یوتوب، این کار باعث شد که دیروز پیامی را از یوتوب دریافت کنم. در پیام مسئولین یوتوب فرموده‌اند که حقیر قوانین یوتوب را زیرپا گذاشته‌ام! جل الخالق کدام قوانین را!؟ قوانین جنگل را!؟
وقتی حکومت اسلامی ایران که تمام کنوانسیون‌های حقوق بشر را امضا کرده بدن هیچ دادگاه صالحی ملت بیچاره را به رگبار می‌بندد، شکنجه می‌کند و در روز روشن در خیابان به دار می‌کشد آیا یوتوب و شرکاء پیگیر قانون هستند!؟
مگر اعدام بیگناهان غیر قانونی نیست!؟ به رگبار بستن مردم بیگناه که برای اعتراض مسالمت آمیز به خیابان آمده‌اند چطور!؟ پس کو آنهایی که باید قوانین را پاسداری کنند!؟ قانون فقط برای ماست!؟
در چنین شرایطی چگونه انعکاس اعدام بیگناهان می‌تواند غیر قانونی باشد!؟ شاید اینجا هم همان داستان یک بام و دو هواست!؟ ما را بگو که گمان می‌کردیم یک فضای آزاد پیدا شده تا بلکه بال و پر شکستگان هم بتوانند جنایاتی که بر آنها روا داشته می‌شود را در مقابل دید همگان بگذارند!؟ خیال باطل بود این خوش باوری هم که ما داشتیم!
باور کنید خُسن آقا از اساس هیچ قانونی را قبول ندارد! آخه دلیل نکرده زمانی که ما در جنگل زندگی می‌کنیم، قوانین را قبول کنیم! آنها که زر و زور دارند می‌کشند و می‌درند و پاره می‌کنند و بعد هم نامه می‌نویسند به امام زمان و راست راست دروغ می‌گویند و همه چیز را انکار می‌کنند. حتی وقتی که هزاران سند و مدرک در همین یوتوب علیه الرحمه از جنایاتشان وجود دارد. خوب حالا در چنین دنیایی چگونه توقع دارید که خُسن آقا که یک لا قبا بیشتر ندارد بیاید و این قوانین را رعایت کند!؟ بیچاره کردها و بلوچ‌های ما! اینها حتی در یوتوب هم امت درجه دوم محسوب می‌شوند. بابا دارند ملت را بیستا بیستا به دار می کشند باز هم اجازه نمی‌دهید ما یک فیلم ناقابل از این همه جنایت را به دید جهانیان برسانیم!؟
این هم متن نامه دریافتی از یوتوب

10 پیام   |    |     |     

12 Jul 2009

نامه‌ای از ایران که برای یک دوست ارسال شده

نوشته:     :::       10 پیام

«… بسيار عزيزم،
قول داده بودم نامه­ای مفصل برايت بنويسم. اما پيشامدهای اخير چنين فرصتی به من نداد. نمی دانم در آنجا چه می کنی، اما می­دانم که اخبار اينجا را به هر طريقی باشد دنبال می­کنی. من در اينجا چندان حال و حوصله­ای ندارم، دليلش را می­بينی يا می­شنوی. پس تنبل نيستم، اما نامه نمی­توانم بنويسم، حتی برای عزيزی مثل تو. خوب سعی می­کنم. می­دانی کسانی که از اينجا می­روند، انگار پشت مرا خالی می­کنند. البته، تو استثناء بودی و من راضيم که آنجايی. با اينهمه با همـه آنها سرسنگين می­شوم، انگار ديگر به من ربطی ندارند. درست مثل جنگجويی که بايد با تتمـه دوستانش بجنگد. با همه آنهايی که زنده­اند. جنگ اينجاست، و آنجا تنها کاری که می­توانند بکنند کمک به همين جبهـه ماست. می­بينی که دارم با اصطلاحات رايج اينجا حرف می­زنم.
از ديگر شهرها یی­خبر نيستم، حسابی شلوغ است. نق نق های امثال ماها بی­ثمر است، وقتی شبانه برسرت می­ريزند و بعد نشان می­دهند که تا به دندان مسلح هستند، بايستی از همه چيزت بگذری تا به آن تغيير، تغيير ذره ذره برای برابری و آزادی برسی. خوب، در اين وانفسا من، ما چه کار می­توانيم بکنيم تا اين مردم ديوانه نشوند، تا باز پی ببرند که انسانند و انسان به فرهنگ انسانی است، نه به تزوير و دروغ و ريا و مال و ثروت.
معلوم هم نيست که از چه کسی بايستی بترسيم؛ نيروى انتظامى، سپاه، بسيح، يگان ويژه و يا لباس شخصى ها و چه و چه­ها. اما اين بار به يمن تاريخ اين مرز و بوم مجبوريم که باور کنيم اينها از همين آب و خاک هستند، از جنس خود ما. انقلاب پنجاه و هفت را که خوب به خاطر داری. وقتی که ديگر دستمان به جايی بند نبود، قساوت ارتش را که به سوی مردم آتش گشودند به نيروهای خارجی و اسرائيلی نسبت داديم. حالا هم اين مردم نجيب باور ندارند که اينها فلسطينی و عرب و غيره و ذالک نيستند. اينها اگر پسرخاله و پسرعمو و پسر دائی من و تو نباشند دست کم پسر يا مرد همسايه بغلی هستند و يا حداکثر مال دو کوچه آنطرفت­تر. و اگر برای حفظ مال و مقام و ثروت باد آورده­اشان و يا وحشت از دست دادن قدرت به زدن و کشتن اين جوانان دست به خون درنغلتانند، حتما به يمن ايمان شست­وشو شده و چندرغاز دستمزد روزانه توسط فلان حاجی دست به چماق و اسلحه برداشته­اند.
به خاطر داری که در سفر قبل به ساخت انبوه تکايا و مساجد و حسينه­ها در خيابانهای شهر اشاره کردی، حالا پی می­بريم که اينها خيلی باهوش­تر از اين عمل می­کرده­اند و با پيش­بينی چنين روزی اين همه سرمايه­گذاری کرده­ بودند. اينها دارند از همين اماکن برای سازماندهی و سرکوب استفاده می­کنند. سرکوب جواانان، زنان و مردان همين مرز و بوم، آنهم به خاطر اعتراض به حقوق پايمال شده­اشان.
اما بی­حيايی اينها ديگر حد و مرز ندارد. حالا ديگر کارشان به جايی رسيده که همه جا اين نيروها در کمین جوانانی هستند که در اعتراضات اخیر زخمی و مجروح شده‌اند. به خانه و کاشانه مردم تجاوز می­کنند. شيشه­های منازل و ماشين­ها را می­شکنند. شب و نيمه شب به ناگاه سرمی­رسند و اين جوانان را از بیمارستان‌ها جمع کرده و به مکانی نامعلوم انتقال می‌دهد. خيلی اسفناک است و وضعيت اندوه­باری شده. بايد بيايی و دل بسوزانی که انبوه خانواده زندانيان دستگير شده چنان سردرگريبان از اين ستاد به آن ستاد می­روند و يا مقابل دادگاه انقلاب منتظر خبری از عزيزانشان هستتند که نگو. تعداد جوانان دستگيرشده آنقدر زياد است که دادگاه انقلاب هر دم يک ليست جديد اعلام می­کند. مادران و پدران هم با وثيقه­ای در دست همچنان گيج در مقابل درهای بسته منتظر می­مانند.
با اين همه اينجا زندگی ادامه دارد. بعد از هر يورشی آدم می­رود و خط سيرش را می­بيند. بايد می­بودی و اين مردم را می­ديدی، آنوقت اينها نزديک بيست و چهار ميليون رای به حساب خودشان ريختند. وقاحت حد ندارد. آنها دارند خر خودشان را می­رانند و فساد و رشوه و کثافت رُيختشان را عوض کرده است.
نگران ما نباش، می­گذرانيم. هر جا که باشی، اينجايی. اين شهر غوغاست. همـه شهر يکپارچه هيجان. کار حسابی را همين مردم عادی می­کنند. اين مردم مدنی­ترين شيوه ی مبارزه را برای ابراز مخالفت با حکومت اسلامی انتخاب کرده­اند. چرا حکومت اسلامی؟ چونکه هم و غم اين رژيم تبديل اين جمهوری به حکومت و آنهم از نوع ولايی­اش است. شرکت اين مردم هم در انتخابات رياست جمهوری در به هم زدن اين معادله سياسی بود. يعنی کم هزينه ترين شيوه ی مبارزه. شايد به همين خاطر است که هنوز اين اعتراض همه­گير نشده، ترس، ترس و وحشت از خشونت و سرکوب. اين ملت از گرانی، تورم، بيکاری، سرکوب، سانسور، سرافکندی جهانی و مسائل و مشکلاتی از اين دست جان به لب رسيده و به دنبال کم هزينه ترين و مدنی ترين شيوه های مبارزه است. اين مردم حاضر به خروش انقلابی و تهاجم نيستند و به دنبال راه حل های ديگری است.
اما در اين ميانه از يک طرف با شدت گرفتن خشونت و تهديدها و تهمت زدن های رسانه های دولتی و از طرف ديگر با مسدود شدن هر گونه کانال های ارتباطی مردم با کانديداهای مخالف و بی خبر ماندن آنها از تصميمات برنامه ريزانِ و حرکت های اعتراضی، روز به روز تعدادشان کمتر شده است. مردم خيلی محتاط شده­اند و مدام توصيه می­کنند که فرزندانشان بی گدار به آب نزنند و از شرکت در اجتماعات و راه پيمايی ها خودداری کنند.
اما بيا و ببين که در اين ميانه دوباره اين مردم با دست خالی چه می­کنند. صدای الله و اکبر بر بام خانه­ها سقف اين شهر را به لرزه درمی­آورد. مردم بالای پشت بام می­روند و الله اکبر می­گويند، چون برای آنها الله اکبر کم هزينه­ترين راه مبارزه است. و وقتی که نيروهای سرکوب­کر به خانه­ها هجوم برد و در و پنجره­ها و اتومبيل­ها را خرد کرد، مردم بر دهان خود چسب زدند و در راه پيمايی های سکوت شرکت کردند.
نمی­دانم ديگر از چه بگويم. از باندبازی­ها و رانت­خوارهای ميلياردر، از ساخت و ساز کاخ­ها روی تپه­ها با استفاده از هليکوپتر، از فردوگاه­های خصوصی که زير گوش مردم ما و به اصطلاح دور از چشم وزارت بازرگانی و اداره ماليات در آن جنس وارد می­کنند، از بنادر تحت کنترل سپاه و واردات اجناس، از آستان قدس­رضوی و ثروت­های بادآورده بدون ماليات، از مناطق آزاد برای چپاول ثروت ملی، از تقسيم بيت­المال بين دوستانشان، از دستگيرهای هنرمندان و سياستمداران و تئوريسين­های اصلاح­طلب و … از زندان اوين و انبوه زندانيان که از سرنوشت آنها بی­اطاعيم. از اقرارهای به زور شکنجه که يادآور برنامه­های تلويزيونی هويت در دهه شصت است. از چه و از که بگويم؟
بنويسم که به ما تهمت غافلان داخلی، عاملان خارجی يا عاملان دشمن می­زنند و من ديگر از تکرار اين جمله بعد از گذشت سی سال از انقلاب بدنم کهير می­زند. آيا کسی هست که اين چيزها را باور کند؟
نوشته بودی که شمع روشن کرده­ايد و به ياد ما هستيد. ما اینجا حتی نمی توانیم در خیابان یک شمع روشن کنیم. من پشت پنجره شمع روشن می کنم. چی بگويم برات؟ هی سعی می کنم بخشهای روشن ماجرا را هم ببینم اما نمی­شود.. نمی خواهم یا نمی توانم به زندگی عادی برگردم. انگار اگر کارهای همیشگی را بکنم یعنی پذیرش اینکه اینها مستقر شده­اند و دیگر تمام شده است و من نمی خواهم. همه در حالت تعلیقند، سرخوردگی و افسردگی و هراس. فقط همین کار از من بر می­آید که بنشینم و کپی پیست کنم و بفرستم. مثل روح سرگردانیم. فقط خبر می خوانیم و می بینیم. من در این مدت دو روز فقط سر کار رفته­ام. حوصله ندارم و مضطرب می شوم از خبرا دور بمانم. نمی دانم چه می­شود کرد. امیدهامان را زیر چکمه هاشان له کردند. اشتباه می کردیم امید داشتیم؟ اما اگر رای نداده بودیم، این همه آدم، این روزهای شگفت انگیز را هم نمی دیدیم. راهپیمایی های میلیونی زیبا. رشد سیاسی مردم. کشف­هاشان درباره قدرتشان. و چهره واقعی اینها که همه بزکهاش دیگر پاک شده و عریان عریان جلومان ایستادند، با لباسهای رنگ وارنگ، سلاحهای رنگ وارنگ، رفتارهای رنگ وارنگ. بگذریم. دارم سعی می کنم عادت نکنم به این وضع.
خوب، هنوز سراغ ما نيامده­اند. اگر مانديم که دادمان را از روزگار می­گيريم، اگر نه که حواله شان به تاريخ. فکر نکن حالم بد است، هيچوقت اين­طور زنده و سرحال نبوده­ام، برای اينکه ما داريم به ضرب اين سرکوب به عصر جديد وارد می­شويم، می­فهميم که با اين آقابالاسرها نمی­شود زنده و سربلند ماند. برای همين آدمها را می­بينی که بهت­زده­اند و نمی­دانند که چه خواهد شد. اينها اگر برخيزند، اگر بفهمند حل است. مقصودم قيام و اين حرفهای ابلهانه نيست. ذهن اينها اگر تکان بخورد، ديگر می­شود اينجا زيست. اگر در همين قدری بودن و گيجی بمانند حسابمان پاک است. تو مواظب خودت باشد، و اصلا دلت برای ما نزند، که بالاخره چيزی در اين ميانه خواهد ماند که ارزش­ها خواهد داشت.
همین دیگر، آمدن هم ندارد. »

10 پیام   |    |     |     

« نوشته های جدیدتر - نوشته‌های قمدیمی تر »

اخبار و مطالب خواندنی