20
Mar
2009
نمیدانم باید تبریک گفت یا نه!؟ از هفته ها قبل امروز را از کار مرخصی گرفته بودم تا نوروز را در خانه باشم، تا شادی کنم، تا تبریک بگویم و تبریک بشنوم، ولی حالا که ضحاک مار دوش یکی دیگر از جوانان غیور ایرانم را از ما گرفت، گریه امانم نمیدهد تبریک بگویم، خشم امانم را بریده، دست و دلم به هیچ کاری نمیرود، انگاری نخاعم را قطع کرده باشند.
وقتی در این وانفسا استدلال بعضی مزد بگیران حکومت را در رابطه با انتخابات میشونم، وقتی که بعضی استدلال میکنند که میخواهند در انتخابات شرکت کنند، برای خودم آن صحنههای چندش آور را در ذهنام نمایش میدهم، واقعا چندش آور است، چندش آور. در ذهنام تصویر انسانها که چه عرض کنم سگهای هار و پلیدی را میبینم که انگشتان ناپاک خود را در خون غیور ترین جوانان وطن زدهاند و در صف مزدوران برای تیکهای استخوان ایستادهاند تا انگشت آغشته به خون را پای ورقه رای بزنند تا با این وسیله ادامه زندگی ضحاک را تداوم بخشند.
نمیدانم چه بنویسم! آیا کسی هست که بتواند چیزی بگوید تا خشم و غم دل ما را فرونشاند و تسکین دهد!؟
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
در بخش: ملای حیله گر
19
Mar
2009
هر چه سعی می کنم چیزی بنویسم قلم نای نوشتن ندارد. یکی بعد از دیگری میروند زندان، یکی بعد از دیگری میمیرند(http://rooznegaar.blogfa.com). چرا جوانان دیار فلک زده ایران باید سر به نیست شوند آقایان علمای عظام!؟ متاسفانه به روز قیامت اعتقادی ندارم در نتیجه نمیتوانم منتظر تقاص گرفتن خون این همه بیگناهان بمانم و به دنیای دیگری واگذار کنم، در این دنیا هم که فعلا جلادان در قدرتاند. باور کنید آقای سید علی خامنهای همین غرور شما را هم شاه داشت و خود را سایه خدا بر روی زمین میپنداشت! دیدید با چشمان گریان مثل یک تفاله از ایران بیرونش انداختیم؟ نوبت شما هم خواهد رسید. روزی که شما گریان در پایین چوبه دار یا در پایین پلکان هواپیما میگریید، آن روز ما جشن خواهیم گرفت.
پ.ن.: وبلاگ امید رضا را بلاگفا حذف کرده برای دسترسی به آرشیو وبلاگ او می توانید با مراجعه با این آدرس آرشیو وبلاگ او را تا تاریخ تیرماه 86 ببینید، از ستون دست چپ باقی آرشیو را هم میتوانید ببینید.
در بخش: حقوق بشر
15
Mar
2009
با پوزش از حافظ بخاطر دست بردن در غزل زیبایش *(با دردكشان هركه در افتاد بر افتاد)
اگر سالهای اول انقلاب را بخاطر بیاورید میدانید که در آن روزهای شوم و سیاه وقتی که آخوندها صد در صد بر اریکه قدرت سوار بودند، حتی اجازه تراشیدن صورت را هم به مردها نمیدادند، آرایش، روسری با توسری زنها و دیگر آزادیهای پیش پا افتاده فردی که جای خود داشت. این را من هر از چندی برای خودم تکرار میکنم تا یادم باشد و فراموش نکنم که چه راه طولانی و پر مخاطرهای را ملت ایران طی کرده و همچنین تکرارش میکنم برای آنهایی که جو یاس میکارند و میگویند این رژیم را نمیتوان تغییر دارد! این ساده انگاران تا نوک دماغ خودشان را بیشتر نمیبینند وگرنه نگاهی به شکل و شمایل حکومتگران امروز نشان میدهد که عقب نشینیهای گزمههای رژیم تا چه اندازه ژرف بوده. این رژیم مثل طالبان بوده و ملت ایران با پشتکار آنرا به این شکل و شمایل که میبینیم رسانده.
باز برای یاد آوری به خاطراتم که رجوع میکنم یادم نمیآید که در دوران شاه حتی یک بار از روی آتش چهارشنبه سوری پریده باشم. اصولا آن دوران این کارها را ما سوسول بازی تلقی میکردیم و کاری با این کارها نداشتیم. این روزها اما این جشنها بهترین ابزار مبارزه با رژیم شده، مبارزه فرهنگی با فرهنگ تازی ملایان.
حالا نگاه کنید ببینید جوانان ایران امروز روز و شب چهارشنبه سوری و حتی روزهای قبل و بعد از آن چه تلاشی میکنند، تا این جشن را با شدت هر چه بیشتر برگزار کنند. این دگرگونی نشان از چه دارد!؟ آیا همین دگرگونی نشان از آن ندارد که ملت ایران آگاهانه یا در ضمیر ناخودآگاه خود دارد با شدت هرچه بیشتر با پدیده اسلامی طالبانی مبارزه میکند!؟ یادتان میآید سخنان مطهری بزرگترین سمبل روشنفکری دینی این رژیم را چه توهینی میکرد به فرهنگ ایرانی!؟ دیدید چه بلای سرش آوردند! این اوباش باقی مانده نیز روزی به زباله دان تاریخ ریخته خواهند شد، یقین داشته باشید.
بروید از پدران و مادرانتان بپرسید آیا در دوران شاه حتی یک دهم این تحرک اجتماعی اطراف جشن چهارشنبه سوری که این سالها هست بود!؟ باور کنید حتی یک صدم این شور و شوق هم در این زمینه دیده نمیشد.
اینجاست که غزل حافظ کار کرد پیدا میکند وقتی میگوید “با دردكشان هركه در افتاد بر افتاد”
شور و شوق چهارشنبه سوری شما هم بیکران و همه گیر باد!
* غزل از حافظ: پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد
پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گير اي ديده نگه كن كه به دام كه در افتاد
دردا كه از آن آهوي مشكين سيه چشم چون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاك سر كوي شما بود هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد
مژگان تو تا تيغ جهانگير بر آورد بس كشتهء دل زنده كه بر يكدگر افتاد
بس تجربه كرديم درين دير مكافات با درد كشان هر كه درافتاد بر افتاد
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد باطينت اصلي چكند بد گهر افتاد
حافظ كه سر زلف بتان دست كشش بود بس طرفه حريفيست كش اكنون به سر افتاد
در بخش: فرهنگ و هنر
13
Mar
2009
عکس ها از دیدار خبرگان(مردگان) رهبری گرفته شده است، منبع پیک ایران. نگاهی به رخسار این خبرگان(مردگان) بیندازید و به حال خود و ملت ایران بگریید.
اگر دقت کرده باشید در همه جلساتی که سید علی چلاق در آن حضور دارد حالا چه با بزرگان قوم(!!) مثل خبرگان(مردگان) باشد چه با دیگران، همیشه سید علی آقای چلاق را به شکلی متفاوت از دیگران در صحنه قرار میدهند، مثلا اگر همه روی زمین نشسته باشند سیدعلی را مثل عروسک کوکی روی یک صندلی مینشانند، یا مثل این تصویر روبرو اگر همه روی صندلی تمرگیده باشند، سید علی چلاق را با کمی تفاوت روی صحنه میآورند. در عکس روبرو پای چلاق نشده سیدعلی را روی یک پیش پایی قرار دادهاند. اگر فرض را براین بگیریم که او به سبب پیری نمیتواند پاها (شاید هم بیضهها) را جمع و جور کند و سر جایشان نگه دارد! که خوب میتوانیم استدلال کنیم که دیگر پیرپاتالهایی که در جلسه حضور دارند که نیز وضعشان از سید علی بدتر است! آن پیپاتالهایی که من در عکس میبینیم که خدا برکت بدهد همگی سن شان از نوح هم بیشتر است.
واقعا چه پدیده ایست که این جماعت را مجبور میکند در صحنه آرایی سیدعلی را کمی با دیگران متفاوت روی صحنه بیاورند!؟ عکس ها
این از سید علی چلاق
حالا برویم سر دیگر مسلمین:
گیرپاژ مغزی مسلمان ها
یکی از روشهای بحث کردن من با مسلمونها این هست که آنها را با زوایایی از مذهب روبرو میکنم که باعث بشه مغز طرف گیرپاژ کنه.
به چه صورت!؟توضیح میدم.
اساسی ترین سوالی که مغز نه تنها مسلمونها بلکه دیگر باورمندان را هم به سختی به زور زدن و گیرپاژ کردن میاندازد نه سوالهای سخت و پیچیدهی فقهی است که درست برعکس این سوال بسیار ساده است که:
اگر شما در یک خانواده غیر مسلمان در یک کشور ناکجا آباد که هیچ اثری از اسلام وجود نداشته باشه دنیا آمده بودید امروز چه بودید!؟ آیا باز هم با شرایط توضیح داده شده در بالا امروز هم مسلمان بودید!
این سوال تقریبا رد و خور ندارد همه باورمندان به ادیان رو شدیدا به فکر کردن وا می دارد و مساله ارثی بودن مذهب را به چالش میکشد، تا حدی که حتی باهوش ترینشان را هم به گیرپاژ مغزی دچار میکند.
این سوال حتی برای تحصیل کرده هاشون غیر قابل پاسخ هست و اکثر به تته پته میافتند. یقینا آنهایی که در مذهبشان خورده شیشه وجود دارد این گونه آدمها با مغلطه شروع می کنند به ماله کشی باورهاشون ولی آن دسته که دین را از روی خلوص نیت برگزیده اند شدیدا به فکر وا می دارد و شکی در دلشان می کارد که تا روزها و ماهها عذابشان خواهد داد.
یکی از دلایلی هم که در اسلام شک در دین خطای نابخشودنی محسوب میشود همین است. درست همین نکته است که اگر شما به چیزی یا پدیدهای شک کردید، امکان دارد در باره آن تحقیق کنید و همین مساله باعث شود انسان مسلمان بیدار شود و از دین خارج گردد.
در بخش: اسلام و مسلمین
12
Mar
2009

گفتم توی وبلاگستان جار بزنم همه بدانند شراب امسال(منظور 2008 هست) را امشب به سلامتی دوستان اولین بطری را باز کردم. جای دوستان خالی شرابی شده که بیا و ببینم! به روح خیام قسم اگر این رژیم سرنگون شود اولین شراب شیراز را در خود خاک پاک شیراز تولید خواهم کرد.
گفتم اگر از فردا خُسن آقا مفقود شد، یک وقت خیال نکنید ما هم مثل ف.م.سخن کشکول بدست گم شدهایم ها! یقین بدانید از زور شرابخواری است که در دسترس نخواهیم بود، در حقیقت مست و خرمست در گوشه ای تلپ خواهیم بود، در انتظار بهار.
چون در گذرم به باده شویید مرا
تلقین ز شراب ناب گویید مرا
خواهید به روز حشر یابید مرا
از خاک در میکده جوييد مرا
در بخش: فرهنگ و هنر
11
Mar
2009
جماعت وبلاگ نویس باز دست به بازی زدهاند، این بار بازی گویا جدی است! بازی قایم موشک بازی است.
کسی هم که قایم شده گویا شخص ناشناسی است بنام ف. م. سخن!
دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ خُسن آقا قبل از اینکه دیگران او را پیدا کنند پیدایش کرده.
داستان از آنجا شروع شد که روزی ف.م.سخن در میلی به حقیر گفت “خُسن آقا میدانی چی! تو بهتر است بروی دنبال پیدا کردن پراکسی و سیاسی نویسی را به ما واگذار کنی!” نقل به مضمون.
از آن روز من فهمیدم که این آقای ف.م.سخن باید سیاستمدار خبرهای باشد که این طوری با اعتماد به نفس در رابطه با سیاست حرف میزند و تازه، میخواهد خُسنآقا را هم بفرستد دنبال نخود سیاه!
برای پیدا کردن ف.م.سخن کافی است دو دوتا را بگذاریم کنار هم میشود 4 تا.
دروغ چرا ما مادرزاد ریاضی دان هستیم! درست مثل ف.م.سخن که سیاستمدار بود.
از روزی که ف. م. سخن مفقود شده شخصی در بازار سیاست ایران مجددا دست به عصا وارد کارزار سیاست شده، این همان ف.م.سخن گمشده شماست! میگویید نه! بروید از خودش بپرسید.
البته چون خُسن آقا ریاضیدان هست و ریاضیدانها هم همیشه در هر پدیدهای شک میکنند در درست بودن تئوری بالا هم شکهایی داریم و در نتیجه مجبور شدیم تئوری دومی را هم به عرض و طول مبارکتان برسانیم.
تئوری دوم حقیر این است که چو ف.م.سخن کشکول باز بوده در نتیجه میتوان استدلال کرد که علاوه بر وبلاگ نویسی درویش هم بوده و یقینا هم از گناباد جایی بوده و در این بگیر بگیرهای کشکول بدستان دراویش گنابادی او را هم گرفتهاند و یقینا برای پیدا کردن او باید در یکی از زندانهای گناباد دنبال او گشت.
در بخش: آزادی بیان
09
Mar
2009
گویا داستان چادر فاطی کماندوهای مقیم نروژ پایانی ندارد! دیروز روز 8 مارس خانم Sara Azmeh Rasmussen یک مسلمان که ترک اسلام کرده، از چند روز پیش گفته بود که روز 8 مارس میخواهد به عنوان یک حرکت نمادین چادرش را آتش بزند.
روز موعود ایشان در مرکز شهر همراه با عدهای دیگر مراسم چادر آتش زنان را در مقابل چند ده تا فاطی کماندوی چادر به سر شروع کردند. طبق معمول فاطی کماندوها نه تنها در جامعه نروژ خودشان لچک و چادر و مقعنه به سر میکنند بلکه حتی حاضر نیستند بپذیرند که یکی از همانها امروز تصمیم گرفته از این یوغ ننگ رهایی یابد. این مراسم عاقبت با سروصدای زیادی خاتمه یافت و در پایان هم فاطی کماندوهای نروژ به خیابانها سرازیر شدند تا اعتراض خودشان را با صدای بلند اعلام کنند. چند تا از آنها چنان هیستریک رفتار میکردند انگاری کسی داشت به آنها تجاوز میکرد.
جالب است اینجا فاطی کماندوها اعتراض را حق خود میدانند، ولی وای بر احوال بیچارهای که در ممالک آنها جرات کند حتی روسری خود را از سر بردارد، آتش زدن که جای خود دارد. به این دلیل است که من معتقدم باید اینها را بشدت مهار کرد تا نظم جوامع دموکراتیک را بهم نزنند و اگر خیلی به اسلام پایبند هستند باید فرستادشان به ممالک فلکه زده خودشان تا در فقر جان بکنند.
جالب است بدانید آن فاطی کماندوی قبلی که نامه نگاری کرده بود برای استفاده از حجاب در نیروی پلیس بر اساس تحقیقات این روزنامه نروژی (VG) پیش تر 2 سال بعنوان نگهبان در فرودگاه اسلو بدون حجاب کار میکرده، حالا یک مرتبه عشقش کشیده محجبه بشود! این پتیارهها جملگی نان را به نرخ روز میخورند، اگر منفعت داشت حتی حاضرند کون برهنه هم بروند توی خیابان.
در بخش: اسلام و مسلمین