12 May 2002

امروز بر حسب اتفاق گزارم

نوشته:     :::       Comments Off on امروز بر حسب اتفاق گزارم

امروز بر حسب اتفاق گزارم به يک تار نمای فارسی بنام “نوانديشان جوان” افتاد در صفحه اول اين تارنما عکسی را ديدم که مشاهده مينماييد.
عکس ماه نماز جمعه تهران:نفيسه مطلق- خبرنگار عکاس تهران
با خود تصميم گرفتم که اين عکس و عکسی ديگری را که از روی يک تارنمای نوديست ها برداشتم مقايسه کنم.
[Nudist]
شايد بپرسيد چه رابطه اي اين دو عکس با هم دارند، يا بهتر بگويم چه نقاط مشترکی اين دو عکس با هم دارند. نقاط مشترک اين دوعکس شايد زياد باشد شايد کم ولی يک نقطه مشترک دارند که از نظر من از همه برجسته تراست و آن افراطی بودن اين دو نمونه از انسان امروزی است. اين اولی خود را بقدری پوشانده که بگمان خودش ديگر انسانها کاری در زندگی بجز نگاه کردن به اين خانم ندارند. و آن يکی خود را بقدری گشوده که باز گمان ميکند که هيچ چيز در دنيا مهم تر از حيکل اين خانم نيست. اميدوارم که بتوانم اين موضوع را آنچنان که در مغز معيوب من منعکس شده به رشته تحريردر آورم. چون من به شخصه تالب آزادی مطلق هستم و نه از اين خانوم و نه از آن خانم همايت ميکنم و نه منع. فقط هدف من تجزيه و تحليل اين موضوع است. نه حکم صادر کردن ، چون از نظر من نه اين يکی گناه کار است نه آن يکی پس نه اين نوشته دادگاهی برای محکوميت اين يکی نه آن يکی، فقط تحليلی است برای پيدا کردن يک جواب برای اين معما که چرا دو انسان اينقدر ميتوانند از هم فاصله فکری و رفتاری داشته باشند . جالب تر اينکه من حتی نمونه ای از اين دو انسان را در يک انسان ديده ام. دوستی داشتيم در دوران دانشگاه که در آن دوران حتی حاضر به دست دادن به يک دوست نزديک مرد نبو وشايد در اين لحضه که اين مطلب را مينويسم او الآن در کنار پلاژ های کاليفرنيا در حال آبتنی عريان گونه باشد.
گرچه پاسخی به اين موضوع ندارم ولی اميد دارم که کسی از کسان که اين نوشته را ميخواند و پاسخی دارد به نگارند هم کمکی در شناخت اين پديده بشری کند.
پيروز باشيد

Comments Off on امروز بر حسب اتفاق گزارم   |    |     |     

12 May 2002

:: حدودآ سه سال پيش

نوشته:     :::       Comments Off on :: حدودآ سه سال پيش

:: حدودآ سه سال پيش برای اولين بار بعد از 19 سال رفته بودم به ايران، نپرسيد چرا. بعد از روزهای اول که با هيجان گذشت بدون اينکه من بتونم چيزی از دور و ور خودم درک کنم چون ميدونيت همه چيز تازگی داشت، همه چيز نو بود همه چيز بوی خوب خونه رو ميداد. يواش يواش ذهن من آماده برسی و تجزيه و تحليل اوضاع دورو ور شد. يک چيزی که خيلی عجيب و غريب مينمود لهجه يا بهتر بگم زبان من بود. نه فکر کنيد که من مثل بعضی ها که بعد از دوماه خارج بودن زبون مادريشون رو فرامش ميکنن و شروع ميکنن به کلمات خارجی بلغور کردن که نه خودشون سر در ميارن نه دورو بري هاشون. مشکل من شايد از اون هم بد تر بود. من قديمی صحبت ميکردم. بطوری که فقط مادر و پدر تمام حرفهای منو درک ميکردن و جوانتر ها بعضی لغات رو آنچنان که بايد و شايد درک نميکردند، مخصوصآ با آن لهجه غليظ شيرازی من که گويی از دوران عتيق اومده بودم به دوران جديد. خود رو در حالت يکی از اين هنرپيشه های سينما که بوسيله ماشين زمان يکدفعه از قرن 17 به قرن 20 ميان احساس ميکردم. يکی از برادرانم که از همه کوچکتر بود و زمانی که من از ديار پدر و مادر رفته بودم کودک خردسالی بيش نبود از همه متحير تر بود. به شوخی ميگفت کاکو انگليسی حرف بزن شايد ما بهتر بفهميم تو چی چی ميگی. زبان چيز قريبی هست. بخاطر همين هم شايد هست که وقتی ميخوان يک ملتی رو استسمار کنن اول به زبون او حمله ور ميشن. شايد بخاطر همين موضوع باشه که اعراب هم هيچگاه نتونستن ما رو کاملآ رام خودشون کنن. يا اينکه ديگر مللی که سرزمين ما رو اشغال کردند. آخوندا از همه بيشتر سعی کردن که زبون بی زبون مارو عوض کنن، از اول شروع کردند به استفاده از لغات عربی و حذف لغات فارسی، ولی چيزی که از آن بی خبر بودند اين بود که قبل از اين عرب زادگان ديگران موفق به اين کار نشده بودند. چگونه ميتوان زبان فارسی را با آن همه پشتوانه از بين برد.
دروسالت چرا بياموزم درفراغت چرا بياموزم
                        يا تو با دردمن بياميزي يا من از تودوا بياموزم
ميگر يزي زمن كه نادانم يا بياميز يا بياموزم
                        چون خدا باتوهست در شب و روز بعداز اين از خدابياموزم
خاك پاي ترا بدست آرم تا از او كيميا بياموزم
                        آفتاب ترا شوم زره معني وزه ها بياموزم
كهرباي ترا شوم كاهي جزبه كهربا بياموزم
                        همچو ماهي زره ز خود سازم تا به بهر آشنا بياموزم
همچو دل خون خورم كه تاچون دل سير بي دست و پا بياموزم
                        در وفا نيست كس تمام استاد پس وفا از وفا بياموزم
مولوی
زبان فارسی را پاس داريم

Comments Off on :: حدودآ سه سال پيش   |    |     |     

11 May 2002

خواب و خيال من

نوشته:     :::       Comments Off on خواب و خيال من


خواب و خيال

من معمولآ خواب کم ميبينم، به عقيده من خواب بستگی مستقيم به اتفاقات روزمره ما دارد. يعنی اتفاقاتی که در روز می افتد در شب بسراغ ما می آيند. ديشب خوابی ديدم که بی تاثير از اتفاقات ديروز نبود. شايد بپرسيد که ديروز چه اتفاق مهمی افتاده بود که باعث شد منی که کم خواب ميبينم خواب ببينم؟ ديروز در مطلبی که نوشتم (چسناله سياسی) اسمی از شمس الواعظين بردم و اينکه حرفی که زده بود يک چسناله سياسی بود، و درست چند ساعت بعد از آن مطلبی را در سايت گويا خواندم با اين تيتر از پشت پرده خبر … ، اين مطلب در روح من غوغائی بپاکرد که باعت خواب ديشبم شد. در خواب ديدم که در محلی بودم نا آشنا با افرادی نا آشنا گرچه از شواهد اينگونه بنظر ميرسيد که در ايرانم و آن افراد بظاهر نا آشنا خوانواده من بودند. در صحنه خواب من مشغول جمع کردن وسايلم بودم تا به خانه و کاشنه خود برگردم(من در ايران فقط مسافر بودم)، همه چيز گويای اين بود که هيچ چيز بر وفق مراد پيش نميرود. زمان تنگ بود و همه اطرافيان من در کارها کارشکنی ميکردند. عقربه ساعت تند تر از معمول در حرکت و زمان بسرعت به لحضه پرواز نزديک ميشد. خلاصه کلام همه چيز بر عکس عمل ميکرد. زمانی که به فرودگاه ميرسم باز دوباره همه چيز برعکس است. پس از زجر فراوان هواپيما آماده پرواز است، کمربندها هم مشکل ايجاد ميکنند. آخرين چيزی که از خواب بياد دارم زمانی است که چرخهای هواپيما بهنگام برخواستن از زمين روی آسفالت گرم و چسبنده فرودگاه همچون پرمرغی به باند فرودگاه چسبيده اند. سراسيمه از خواب بيدار ميشوم. داستان از پشت پرده خبر … از سايت گويا بر پرده افکارم مرور ميشود.

Comments Off on خواب و خيال من   |    |     |     

11 May 2002

دلم براي باغچه مي

نوشته:     :::       Comments Off on دلم براي باغچه مي


دلم براي باغچه مي سوزد

كسي به فكر گلها نيست
كسي به فكر ماهي ها نيست
كسي نمي خواهد
باور كند كه باغچه دارد مي ميرد.
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده ست
كه ذهن باغچه دارد، آرام آرام
از خاطرات سبز تهي مي شود.
و حس باغچه انگار
چيزي مجرد است كه در انزواي باغچه پوسيده ست
حياط خانه ي ما تنهاست
حياط خانه ي ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه مي كشد
و حوض خانه ي ما خالي است
ستاره هاي كوچك بي تجربه
از ارتفاع درختان به خاك مي افتند
و از ميان پنجره هاي پريده رنگ خانه ي ماهي ها
شب ها، صداي سرفه مي آيد
حياط خانه ي ما تنهاست
پدر مي گويد:
“از من گك شته است
از من گك شته است
من بار خود را بردم
و كار خود را كردم .”
و در اتاقش ، از صبح تا غروب
يا شاهنامه مي خواند،
يا ناسخ التواريخ .
پدر به مادر مي گويد:
“لعنت به هرچه ماهي و هرچه مرغ،
وقتي كه من بميرم ديگر،
چه فرق مي كند كه باغچه باشد،
يا باغچه نباشد.
براي من حقوق تقاعد كافي است .”
مادر، تمام زندگيش
سجاده ايست گسترده
در آستان وحشت دوزخ .
مادر، هميشه در ته هر چيزي ،
دنبال جاي پاي معصيتي مي گردد.
و فكر مي كند كه باغچه را كفر يك گناه ،
آلوده كرده است .
مادر، گناهكار طبيعي است
مادر، تمام روز دعا مي خواند
و فوت مي كند به تمام گلها
و فوت مي كند به تمام ماهي ها
و فوت مي كند، به خودش .
مادر، در انتظار ظهور است ،
و بخششي كه نازل خواهد شد.
برادرم به باغچه مي گويد قبرستان .
برادرم ، به اغتشاش علف ها مي خندد
و از جنازه ي ماهي ها،
كه زير پوست بيمار آب ،
به ذره هاي فاسد تبديل مي شوند،
شماره بر ميدارد.
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم ، شفاي باغچه را
در انهدام باغچه ميداند.
او، مست مي كند.
و مشت ميزند به در و ديوار.
و سعي مي كند كه بگويد،
بسيار دردمند و خسته و مايوس است .
او نااميديش را هم ،
مثل شناسنامه و تقويم و دستمال و فندك و خودكارش ،
همراه خود به كوچه و بازار مي برد.
و نااميديش ،
آنقدر كوچك است كه هر شب ،
در ازدحام ميكده گم مي شود.
و خواهرم كه دوست گلها بود،
و حرف هاي ساده ي قلبش را،
وقتي كه مادر او را ميزد،
به جمع ساكت و مهربان آنها مي برد.
و گاه گاه خانواده ي ماهي ها را،
به آفتاب و شيريني مهمان مي كرد…
او، در ميان خانه ي مصنوعيش ،
با ماهيان قرمز مصنوعيش ،
و در پناه عشق همسر مصنوعيش ،
و زير شاخه هاي درخت سيب مصنوعي ،
آوازهاي مصنوعي مي خواند،
و بچه هاي طبيعي مي سازد.
او،
هر وقت به ديدن ما مي آيد،
و گوشه هاي دامنش از فقر باغچه آلوده مي شود،
حمام اودكلن مي گيرد.
او،
هر وقت كه به ديدن ما مي آيد،
آبستن است .
حياط خانه ي ما تنهاست .
حياط خانه ي ما تنهاست .
تمام روز،
از پشت در، صداي تكه تكه شدن مي آيد.
و منفجر شدن .
همسايه هاي ما، همه در خاك باغچه هاشان ، به جاي گل ،
خمپاره و مسلسل مي كارند.
همسايه هاي ما، همه بر روي حوض هاي كاشي شان ،
سرپوش مي گك ارند.
و حوض هاي كاشي ،
بي آنكه خود بخواهند،
انبارهاي مخفي باروتند.
و بچه هاي كوچه ي ما كيف هاي مدرسه شان را،
از بمب هاي كوچك ،
پر كرده اند.
حياط خانه ي ما گيج است .
من ، از زماني
كه قلب خود را گم كرده است ، مي ترسم .
من ، از تصور بيهودگي اين همه دست ،
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت ، مي ترسم .
من ، مثل دانش آموزي
كه درس هندسه اش را،
ديوانهوار دوست دارد، تنها هستم .
و فكر مي كنم كه باغچه را مي شود به بيمارستان برد.
من فكر مي كنم …
من فكر مي كنم …
من فكر مي كنم …
و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
و ذهن باغچه دارد، آرام آرام ،
از خاطرات سبز تهي مي شود.
فروغ فرخزاد

Comments Off on دلم براي باغچه مي   |    |     |     

11 May 2002

حسن آقا جان، نگفتم كه

نوشته:     :::       Comments Off on حسن آقا جان، نگفتم كه

حسن آقا جان، نگفتم كه اگر بقيه اش را هم تعريف كنم عصباني ميشي ؟ ديدي حق داشتم ؟ حالا تو به اين حرفهاي من هرچي دلت ميخواد بگي بگو، ولي بايد اقرار كنم كه نظر من همونه كه بود با برخورد خشونت آميز مخالف بودم، مخالف هستم و مخالف خواهم بود. اين نظر من هست و الزامي هم نداره كه كسي حتما قبولش كنه . همين اندازه كه من و تو ظاهرا با دو شيوه مختلف به قضايا نگاه ميكنيم و با وجود اين در كنار هم در يك صفحه مينويسيم و بنظر ناچيز خودم ، چندان بد هم نمينويسيم كافي هست . اين نشانگر اين هست كه فطرتا با اصول دموكراسي آشنا هستيم و تمايلاتمان به طرفش هست ولي غير از اين نكته مثبت به نكته مثبت ديگري هم اشاره ميكنم و اون اينه كه اگر تعدد آرا و فرصت و جاي بحث نباشه ، نظريات هيچگاه صيقل نخورده و آبديده نميشن و اين چيزي نيست كه آدمهايي مثل من و تو را بتونه بترسونه ولي با وجود اين، همه اينها بكنار اينكه توي سايتت منو با آدمهايي مقايسه كردي كه با من اصلا و ابدا قابل مقايسه نيستند ( و اين را خواننده حداقل از اين چند تا نامه آخري من ميتونه بفهمه) خيلي دلخور شدم ولي خب اينهم يك نظره و قابل احترام ولي نظر من نيست. اينكه توي نامه ام اين شيوه تو را تخمي خواندم ، تقصير خودت هست، چونكه تو خودت هدف گفتارت را ضربه زدن به بيضه ها كه همانا تمخها ميباشند اعلام كردي، بيخودي هم عصباني نشو. اگر هم فشار خونت رفت بالا، برو توي حيات يك آبي به گلها بده، يك دوري بزن، بعدش بيا اينجا باهم يك چايي ميخوريم. باور كن خيلي مؤثره . حالا هم از بس داد زدي باز اين جعفر آقا را بيدار كردي و او هم چسبيده يقه ام كه بقيه اعلاميه حقوق بشر را براش تفسير كنم. نه اينكه تفاسير قبليم خيلي خوب بود، حالا دنبال بقيه اش هست . خدا خفه ات كنه كه همش از تو دارم. مثل اينكه منهم بايد برم گل آب بدم ، چونكه فشارم دارم ميره بالا.
ماده 12
نبايد در زندگي خصوصي، امور خانوادگي، اقامتگاه يا مكاتبات هيچ كس مداخله هاي خودسرانه صورت گيرد يا به شرافت و آبرو و شهرت كسي حمله شود. در برابر چنين مداخله ها و حمله هايي برخورداري از حمايت قانون حق هر شخصي است.
تفسير ماده
به به، حسن آقا، يكبار ديگه از اون مقايسه ها بكني جريان را دادگاه ميكشم.
ماده 13
(1) هر شخصي حق دارد در داخل هر كشور آزادانه رفت و آمد كند و اقامتگاه خود را برگزيند.
تفسير (1) بشرطيكه پول محل اقامت خو د را در هتل پرداخت كرده باشد.
2) هر شخصي حق دارد هركشوري از جمله كشور خود در را ترك كند يا به كشور خويش باز گردد.
تفسير (2)
يعني هتله.
ماده 14
در برابر شكنجه، تعقيب و آزار هر شخصي حق درخواست پناهندگي وبرخورداري از پناهندگي در كشورهاي ديگر را دارد.
تفسير ماده 14
والله بنظر ميرسه كه اين فقط يك ماده باشه ولي تفاسيرش در چند بند هستند كه الآن خدمتتون عرض ميكنم. قسمت 1 ماده ميگه پناهنده بشن تا اونجا بتونن با خيال راحت وبدون رقيب خودشون از اين كارها بكنن مثل مجاهدين (البته ببخشيد اگه جسارتي شدها، خدا كنه اينها هم مثل حسن آقا فحشمون ندن)
قسمت دوي ماده ميگه كه در خارج از كشور آبروريزي نكنن، بعد از تبديل رژيم برگردن كشورشون اونجا با خيال راحت خودشون از اينكارها بكنن ، كسي هم كاري به كارشون نداره.
2)در موردي كه تعقيب واقعا در اثر جرم عمومي وغير سياسي يا در اثر اعمالي مخالف با هدفها و اصول ملل متحد باشد، نميتوان به اين حق استناد كرد.
تفسير (2)
يااينكه بر عكس.
ماده 15
بند 1
هر فردي حق دارد كه تابعيتي داشته باشد.
تفسير بند 1
ولي هركشوري مؤظف به داشتن هر متبوعي نيست.
بند 2
هيچ كس را نبايد خودسرانه او تابعيت خويش ويا از حق تغيير تابعيت محروم كرد.
تفسير بند 2
مثل تفسير بند يكه بعلاوه اين كه اينها را لطفا به اون كشوري بگيد كه پسر جعفر آقا توش پناهنده شده. بيچاره از ترس اينكه درخواست تابعيتشو رد نكنن و براي اينكه نشون بده كه كاملا با محيط وفق كرده، ضمن اينكه موهاشو رنگ بور كرده وقتي هم ازش ميپرسن نام پدر ميگه جفري.
ماده 16
بند 1
هر مرد و زن بالغي حق دارند بي هيچ محدوديتي از حيث نژاد، مليت يا دين با يكديگر زناشويي كنند و تشكيل خانواده بدهند. در تمام مدت زناشويي وهنگام انحلال آن زن وشوهر در امور مربوط به ازدواج حقوق برابر دارند.
تفسير بند 1
سيگار هم بكش.
بند 2
ازدواج حتما بايد با رضايت كامل و آزادانه زن و مرد صورت گيرد.
تفسير بند 2
والله بنظر چيز جالبي ميرسه ولي در عمل چندان هم جدي نميگيرنش.
بند 3
خانواده ركن طبيعي و اساسي جامعه است و بايد از حمايت جامعه و دولت بهره مند شود.
تفسير بند 3
خيلي چيزها بايد از حمايت جامعه و دولت بهره مند بشن كه نميشن. اينهم روش.
ماده 17
بند 1
هرشخصي به تنهايي يا به صورت جمعي حق مالكيت دارد.
تفسير بند يك
حقشو داره ولي خودشو نداره. بگيم يك يك مساوي.
بند 2
هيچ كس را نبايد خودسرانه از حق مالكيت محروم كرد.
تفسير بند 2
بلكه بايد زندگي رو به دهنش زهر مار كرد تا خودش داوطلبانه كنار بره.
ماده 18
هرشخصي حق دارد از آزادي انديشه، وجدان و دين بهره مند شود. اين حق مستلزم آزادي تغيير دين يا اعتقاد و همچنين آزادي اظهار دين يا اعتقاد، در قالب آموزش ديني، عبادتها و اجراي آيين ها و مراسم ديني به تنهايي يا به صورت جمعي به طور خصوصي يا عمومي است.
تفسير ماده 18
حسن آقا گوشتو بيار جلو. ميخوام يواش يه چيزي بگم.
ماده 19
هر فردي حق آزاي عقيده و بيان دارد و اين حق مستلزم آن استكه كسي از داشتن عقايد خود بيم و نگراني نداشته باشد و در كسب و دريافت و انتشار اطلاعات و افكار به تمام وسايل ممكن بيان و بدون ملاحظات مرزي آزاد باشد.
تفسير ماده 19
چه گويم كه ناگفتنم بهتر است.
ماده 20
(1) هر شخصي حق دارد از آزادي تشكيل اجتماعات، مجامع و انجمن هاي مسالمت آميز
بهره مند گردد.
(2) هيچ كس را نبايد به شركت در هيچ اجتماعي مجبور كرد.
تفسير ماده 20
بغير از بيغرض كه اجبارا بايد در اجتماعات با جعفر آقا شركت كند.

Comments Off on حسن آقا جان، نگفتم كه   |    |     |     

10 May 2002

چسناله سياسی حتمآ ميپرسيد

نوشته:     :::       Comments Off on چسناله سياسی حتمآ ميپرسيد


چسناله سياسی

حتمآ ميپرسيد اين ديگه چه جور مکتبی هست. راستش رو بخويت اين مکتب رو تازگیها کشف کردم، نه اينکه من ابداعش کرده باشم نه خير من کشفش کردم، ديگرون ابداعش کردن. زمان بچگی توی خونه ننه ما (حسن آقو بچه شيرازه) زمانی که خوشی بدلمان ميگفت چسينا و يک حرفهای زيادی ميزديم که با شرايط جور نبود، مادر مون که حتی خيلی هم با ادب هست و معمولآ از اين گونه کلمات استفاده نميکرد ميگف “باز چسناله کردی” اين لغت چس ناله رو من گرفتم و با لغت سياسی مخلوطش کردم واين واژه جديد رو که به بعضی از اين ابراز عقيده های امروزه هماهنگی داره درست کردم .
اجازه بديت بری ايکه اين موضوع باز تر بشه يی چنتو مثال بزنم تا شايد تعريف اين مخلوط من درآوردی بيشتر روشن بشه.چند زمان پيشتر زمانی که نتايج ششمين دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی اعلام شد و جنگ سياسی در بين گروهای رقيب در گرفت، آقای شمس الواعظين در مورد شکست آقای رفسنجانی فرمودند که درست نبود در چنين شرايطی او را چنين و چنان کرد، من متاسفانه جمله دقيق گفته ايشان را در اختيار ندارم ولی معنی و مفهوم کلام همين بود، به اينگونه ابراز عقايد حسن آقا ميگه “چسناله”. يا اينکه در موردی ديگر يا بهتر بگويم در مواردی ديگر آقای عليرضا نوری زاده که همگی به آگاهی و بينش سياسی ايشان اعتقاد دارند، در مواردی نچندان کم مدام ميفرمايند “اين سيد
خودش در اصل انسان بدی نيست” يا اينکه ميفرمايند “اين سيد خيلی به هنر علاقه دارد” و گفته هايی از اين دست اينگونه گفته ها را حسن آقا ميگويد “چسناله”. يا اينکه چرا راه دور برويم همين رفيق شفيق خودمون، همشهری مهربون مون آقوی بيغرض که همچين هم گاهی اوقات بی غرض و مرض هم نيست که در همين آخرين نامه ايشان به اهداف ما ايراد گرفته که چرا ما به اسب شاه گفتيم يابو؟
يکی نيست که به اين دوست عزيز بگه که کاکو مگه ما چی چی گفتيم که بد بوده، برای روشن شدن مطلب اون قسمتی رو که ازقرار معلوم بيضه ی رفيق شفيق مارو يی کمی نوازش داده اين جو بدون دستکاری ميارم، تا شما خودتون قضاوت کنيد.
اصلآ چرا مطلب رو بيارم لينک رو ميارم خودتون بخونيد.
حسن آقا در اهدافش مثلآ گفته که حمله های خود را مستقيمآ بر بيضه روسای حکومت اسلامی متمرکز ميکند، خوب دوست عزيز اين خواسته ملت هست شما قبول نداری يا اينکه سران مملکت قبول ندارند حرف حسن آقا رو خودشون رفراندوم بکنن، اگه جواب همين در نيومد که ما گفتيم، خوب شما صدتو لقت به بيضه حسن آقو بزن، آخه دوست عزيز شمو اهداف حسن آقا رو خوندی ولی درست نخوندی، حسن آقا بنا گذاشته که راست و حسينی با مردم حرف بزنه، حسن آقو که سياسی کار نيست. برگردم به مطلبی که شروع کردم تا يادم نرفته، اين حرفها باد هواست قربونت برم، اين حرفها “چسناله” سياسی هست. حالو فهميديت چسناله سياسی به چی چی ميگن.
پيروز کام باشيد

Comments Off on چسناله سياسی حتمآ ميپرسيد   |    |     |     

10 May 2002

ديگه به به. ديگه آفرين.

نوشته:     :::       Comments Off on ديگه به به. ديگه آفرين.

ديگه به به. ديگه آفرين. حالا ديگه بيا و درستش كن. گلي به گوشه جمال اين حسن آقا. حالا ديگه از ترس گفتار گهر بار حسن آقا بايد صمن بكم يگ گوشه بشينيم و به بچه مون هيچ چيز نگيم. آخه مرد مؤمن مجبور بودي حرف بزني؟
پسره ديروز رفته بود طبق معمول توي كوچه فوتبال بازي. فكر ميكنه كه حالا برام مارادونا شده. مخصوصا كه تب جام جهاني هم اين روزها داره بالا ميگيره. ديگه همه ماشاالله يك پا مفسر وقايع ورزشي شدن. يا اينكه اگر توي كوچه بازيشون كمي بهتر از بازي بقيه باشه، به كمتر از آقاي گل شدن رضايت نميدن. بهر حال وسط بازي، با پسر آقا كاظم سر زدن پنالتي دعواش شده بود و لگد زده بود توي ساق پاي او. اگه شما رنگ صورت پسره رو ميديديد. اگر اون جيغ هايي كه ميزد ميشنيديد. فكر كردم كه ديگه بايد پاشو رو به قبله دراز كنيم ولي شكر خدا به خير گذشت. توي صورت آقا كاظم ديگه نمي تونستم نگاه كنم. گفت از شما ديگه توقع نداشتم.
آقا زاده ام رو بعد از ختم غايله آوردم خونه و مشغول صحبت با او شدم كه اي بابا. نبايد به خشونت متوسل شد. نبايد راه منطق را از دست داد. عاقبت دوري از خرد و آرامش چيزي جز رسيدن به ناآرامي و هرج و مرج نيست. مسايل را بايد با نگرش صحيح و منطق كافي حل و فصل كرد. مشكلي اگر باشه، با حوصله و احترام متقابل بايد از بين برد نه با زدن و كوفتن و انتقام گرفتن چونكه اين اعمال منجر به سلسله پي آمد هاي مشابه ميشه و مسايل و معضلات همچنان به قوت خودش باقي ميمونه. آقا گفتيم و گفتيم و گفتيم، او هم نه گذاشت و نه برداشت ، پاسخ داد اگر به اين چيزهايي كه ميگي معتقدي، پس چرا به حسن آقا اعتراض نميكني؟ گفتم حسن آقا؟ حسن آقا چرا؟ گفت برو اهداف سياسي حسن آقا رو بخون بعد بيا با من دعوا كن. گفتم مگر چي نوشته؟ گفت نوشته كه ميخواد بزنه به بيضه ها. از بالا بگير بيا پايين. به بيضه همه ميخواد بزنه. خواستم شماتتش كنم. گفت بگير و بخون. آقا هوش از سرم پريد. آخه حسن اقا جون اين چه نوع داشتن اهداف سياسي هست؟ اين چه نوع برخورد با مسايل است؟ جدا‎ كه گلي به گوشه جمالت. زبون همه رو رومون دراز كردي. ميگفت مثل اينه كه بين شما با بقيه هيچ فرقي نيست. با مسايلتان با ديد باز و واسع نمينگريد. شما هم داريد همش شعار ميديد. پاي عمل كه برسيد اهدافتون خيلي پايين قرار دارن مثلا ميگفت اهداف سياسي حسن آقا تخمي هستن. تازه خيلي چيزهاي ديگه هم گفت كه ميترسم اگر بهت بگم ناراحت بشي. حالا ديگه بايد باقالي را با كاميون ببريم.
امضاء
بيغرض

Comments Off on ديگه به به. ديگه آفرين.   |    |     |     

« نوشته های جدیدتر - نوشته‌های قمدیمی تر »

اخبار و مطالب خواندنی