23 Oct 2002
به همه پیشنهاد میکنم این
به همه پیشنهاد میکنم این مقاله ی آقای دكترحسين باقرزاده را حتمآ بخوانند:
محك صداقت اصلاحطلبان چيست؟
23 Oct 2002
به همه پیشنهاد میکنم این مقاله ی آقای دكترحسين باقرزاده را حتمآ بخوانند:
محك صداقت اصلاحطلبان چيست؟
23 Oct 2002
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت…
ای دل قافل توی ایران هم خانمها شروع کردن به خوندن ولی ما هنوز بیخبریم! ولی از قرار معلوم فقط خانم ها میتوانند به تماشای خانم ها بروند، باز هم کاچی بعض هیچی_ !
نکته ای که نظر من رو بیشتر توی این خبر جلب کرد این اجازه دادن و ندادن ها بخاطر ” نکته غير اخلاقی” این درست کلماتی است که بکار برده شده، خودتون بخونید:
عليرغم تقاضای تماشاگران، سيمين غانم حاضر به خواندن ترانه “مرد من” نشد و گفت: به مرد من مجوز نداده اند.
وی پس از پايان برنامه به خبرنگار ما گفت: ترانه مرد من يک شعر عاشقانه است که زنی آرزوی اين را دارد که تکيه گاه مرد مورد علاقه اش باشد. از ديدگاه من اين شعر هيچ نکته غير اخلاقی در خود ندارد و نمی دانم براساس چه برداشتی موفق به کسب مجوز نشدم.
من با مشاهده ی ایرانی های مقیم نروژ همیشه با خودم کلنجار میرم تا بلکه درک کنم یک چنین ملتی رو چگونه میشه توی شیشه کرد و اجازه ی نفس کشیدن رو از آنها گرفت! روز شنبه ی این هفته یکی از دوستان جشن تولد 40 سالگی ش رو گرفته بود و 40-50 تایی میهمان را هم فراخوانده بود با موزیک و رقص عربی و عرق و شراب، بایستی این امت همیشه در صحنه رو میدیدت البته تعدادی امت غیر اسلامی هم اونجا بودند ولی باور بفرمایید این امت نروژی فقط تماشاگر این همه هنر نمایی خانم ها و آقایون بودند، و با چشمان گرد شده! تقریبآ از حدقه در آمده نظارهگر این جماعت بودند.
میدانید چیزی را که اکثرآ نروژیهایی که در اینگونه جشنها هستند از ما سوال میکنند چیست!؟ آیا فقط شما اینجوری هستید یا در ایران هم ملت همین جور هستند(رقاص، مطرب و عرق خور) من هم در پاسخ میگویم آب نمی بینیم وگرنه شنا گر قابلی هستیم!
خانمها که نگو انگار از مادر که متولد میشوند نافشان را با رقص و آواز بریده اند. ماشا الله ماشا الله همگی چنان قرکمری میدهند که انگاری مهرهی کمر ندارند!
این هم یک قسمت دیگر از همین خبر خودتان قضاوت کنید، آیا این همان ملت همیشه در صحنهیی هست که من توضیح دادم یا اینها از کرهی مریخ می آیند!!!
گفتنی است پيش از شروع برنامه تمامی بخش های داخلی تالار وحدت از حضور مردان خالی شده بود با اين همه محافظان درهای ورودی سالن تا انتهای برنامه مقنعه و چادر به سر داشتند.
جلل الخالق گویی که این خانمها از کرات دیگر می آیند! یا شاید همه اش دورویی و حیله و تز ویر و مکر است!.
22 Oct 2002
دست راست و چپ این رژیم بریده باد
این مطلب رو از سایت شایعه پراکنی دست راستی های رژیم بنام “یک خبر” بخوانید:
آقاي خاتمي رئيس جمهوري براي بار دوم يک تيم پزشکي فرستاده اند پيش از آقاي منتظري و آنها نظر داده اند که او نمي تواند در قم بماند و بايد به تهران بيايد بر اساس طب جديد پزشکان مکان درماني مي کنند يعني اگر بيمار از اينشهر به آن شهر که برود حالش خوب مي شود
در اين حال قرار است فيلم ملاقات شوراي مرکزي حزب مشارکت با آقاي منتظري را که از طريق بالکن همسايه صورت گرفته است حزب مشارکت در سايت اينترنتي خود منتشر سازد
حُسن آقا: خوب از قرار معلوم دولت فخیمه تصمیم دارد اسلام عزیز! رو در ایران بازسازی کند، وگرنه این ادا و اطوار ها دیگر چه صیغه ای است که بند کردن به این امامزاده!؟ گرچه میخواهند یال و کوپالش را بتراشند و کمی اهلی ترش کنند تا زیاد از حد تیز کلنگ اندازی نکند! چون هرچه باشد اسلام ناب محمدی تا کنون کمک زیادی به دولت فخیمه کرده تا بتواند منطقه ی خاورمیانه را در زیر نگین مبارک ملکه نگاه دارد.
ولی زمانی که یال و کوپال این شیر بی دم اشکم تراشیده شد دیگر چیزی از آن باقی نخواهد ماند و جوانان آن مرز و بوم، همانهایی که خمینی سربازان امام زمان شان میخواند و به گمان خودش میخواست جهان را بوسیله ی آنها فتح کند! امروز آماده اند تا با برچیدن بساط دین محمدی، دولت فخیمه را از جغرافیای سیاسی ایران حذف کنند.
21 Oct 2002
سلمان رشتی وطنی!
گویا در وبلاگ عمومی با اینکه آزادی بیان ساری و جاری شده! و عنقریب است که دموقراسی برقرار شود ولی هنوز به روال جمهوری اسلامی بعضی ها آزاد تر و بعضی ها کمتر آزادترند!.
یکی از این کمتر آزادترها شیطان رجیم خودمان هست، همین پسر مامانی دوازده ساله با اینکه خداوند کله اش را عمل کرده و افکار پلیدش را از سرش بیرون آورده، ولی هنوز چون کمی تا قسمتی افکار شیطانی در سر دارد یا شاید بخاطر این باشد که بروش سلمان رشتی با دین اسلام کون کونک میکند و لاس خشکه میزند نمیتوان آن را در وبلاگ عمومی بروال دیگر وبلاگها که روزمرگی مینویسند پوشش خبری داد. این هم البته بخاطر دموقراسی نیم بند بسبک ایرانی آن است که نمیتوان در این امور وارد شد وگرنه غرض و مرضی درکار نیست!
شیطان امروز از روزمرگی های خاندان نبوت و دختش و حسن و حسین شهید مینویسد و واجب است بر مسلمانان عالم که این روزمرگی ها را بخوانند و به حال حُسین و خودشان یک فصل سینه زنی و گریه و زاری راه بیندازند، در ضمن شله زد هم میدهند گویا! حُسن آقا هم التماس دعا دارد!.
20 Oct 2002
بهزاد خان نبوی کلمات گوه هربارش
بهزاد نبوی: به نظر من اصلا مشكل امروز ما،مشكل قانون اساسي نيست. ممكن است در قانون اساسي اصولي وجودداشته باشد كه احتياج به بازنگري دارند. معتقدم اين نيز جزو شعارهاي انحرافي دوستان ما كه موضع آوانگارد دارند،است . اگر همين قانون اساسي درست اجرا شود،مشكلي نداريم. يعني به اكثريت اجازه حكومت كردن داده شود و حقوق اقليت به رسميت شناخته شود.
حُسن اقا: پس این همه لاف زدن از دموکراسی و اینجور چیزها کس شعر بود وبس! و فقط برای روزهای انتخابات کاربرد داشت!؟ یا اینکه نکند خدای ناکرده ملت آنقدر نفهم شده که نمی داند ولایت وقیح یعنی چه!؟ به جناب ملا نبوی پیشنهاد میکنم حد اقل از این لغات قلمبه سلمبه (آوانگارد ) استفاده نکنید و بیشتر به همان عربی که زبان مادریتان هست سخن بگویید تا اشتباه لپی پیش نیاید!؟ یا شاید نکند توافقی پشت پرده رخ داده که عوام از آن بیخبرند!؟
20 Oct 2002
خاتمه ی خوش یک بحث
ای کاش همه چیز به همین خوبی و خوشی تمام میشد! از روزی که جر و دعوا بر سر پرنو بودن یا اروتیک بودن یا بد بودن و خوب بودن یا اسلامی و غیر اسلامی بودن و .. بر سر نوشته های نوجوان در وبلاگ عمومی شروع شد من هم با همین زبان الکن ام، که نوشتنم همچون راه رفتنم کج و معوج است شروع کردم به نوشتن و پرخاش کردن و منطق بافتن، ولی امروز خوشحالم میدانید چرا؟ چونکه نوشته ی فروغ را خواندم که نوشته بود برمیگردد و دوباره مینویسد، نوشته بود که قهر نکرده بود، اگر من این لغت را بکار بردم بیشتر بخاطر تحریک بود. من میخواستم با تحریک دیگران این بحث را داغ نگاه دارم، در جایی دیگر نوشته بودم که وبلاگهایی که روزمرگی مینویسند از نظر من بدتراند از وبلاگهای پرنو هستند و فروغ آن جمله را به دل گرفته بود و بگمانم به خودش گفته بود، که من غیر مستقیم به او اشاره کرده ام!. حالا اجازه دهید از فروغ سوال کنم چگونه این فکر را کردی دختر خوب، تو که انسانی منطقی هستی، مگر نه اینکه من مدام مینویسم که از وبلاگهای روزمرگی بدم می آید! پس چرا لینک تو را اون طرف چپ گذاشته ام!؟ برای اینکه تو روزمرگی مینویسی!؟ دوست گرامی اگر تو روزمرگی مینوشتی که من بدون اینکه در مورد این موضوع صحبتی بکنم از کنار آن میگذشتم تا شاید سرو صدا بخوابد و شما هم از صحنه ی وبلاگ عمومی بروید و کس دیگری جای شما را بگیرد و نیازی به درگیری نبود.
در هرصورت چیزی که عاقبتش خوش است دیگر نباید زیاد در باره اش نوشت چون مثل یک فیلم زمانی که آخر فیلم با نشان دادن صحنه ی زیبایی فیلم را به پایان میبرند.
در هرصورت این تجربه ی خوبی بود و ما را به جایی رساند که بایستی به تمام کسانی که در این چالش شرکت کردند تبریک گفت و دست همه شان را فشرد و از فضولک و نيما بخاطر زحمتهاشون و پیش کسوتی که کردند و این معرکه را با بیطرفی گرداندند و آن را به مقصد رساندند. گرچه در اوایل بحث گفتم که من اعتقاد ندارم که این بحث هم مثل قبلی به نتیجه برسد ولی خوشبختانه برعکس پیشبینی من شد و گویا نيما هم جمع بندی از این کار کرده که بنظر قابل قبول می آید و چیزی نمی ماند جز آرزوی موفقیتشان.
از زیباترین نوشته ای که در این چالش نوشته شد هم باید نامی برد، بشما پیشنهاد میکنم اگر نخواندید ش حتمآ بخوانید. اکبر سردوزآمی با تحلیلی زیبا و رسا یک معضل اجتماع ایران را بدون ترس و واهمه به نقد کشید.
20 Oct 2002
دموکراس à la norvégienne
قوانین نروژ اجازه ی مجازات پادشاه رو نمیده و طبق پاراگراف 5 قانون اساسی نروژ پادشاه از مصونیت برخوردار است.
تا اینجای داستان که شباهت زیادی به پادشاهی سید علی گدای خودمون داره، ولی ماجرا در نروژ جور دیگر است.
ماجرا در نروژ از این قرار است که قوانین این رو میگن ولی جامعه چیز دیگری را رقم میزند. جامعه پادشاه را مبرا از خطا تصور میکند در نتیجه به او مصونیت میدهد، حالا اگر این منطق رو برعکس ش هم کنیم بایستی قابل اجرا باشه، یعنی اگر کسی مبرا از خطا نباشد نمیتواند پادشاه باشد یا بشود، در افکار عمومی نروژ همچین چیزی را میتوان ردیابی کرد، این یک قانون نانوشته هست، گرچه پاراگراف نوشته شده در قانون اساسی بصراحت میگه که پادشاه مصون از مجازات هست ولی افکار عمومی یک چیز دیگه میگه و معمولآ هم افکار عمومی پیروز میشه.
همه ی این اراجیف را نوشتم تا شما را به این مطلب که در روزنامه ی صبح نروژ بنام Aftenposten نوشته شده ببرم و ماجرای روز جمعه ی پادشاه بیچاره ی نروژ را برایتان تعریف کنم، مینویسم بیچاره برای اینکه باور بفرماید حُسن آقای کله پز هم حاضر نیست بر کرسی پادشاهی نروژ تکیه بزنه، چون دردسرش بیشتره تا منفعتش.
حاج آقا پادشاه رو روز جمعه هنگامی که رانندگی میکرده درست فهمیدید خودش داشته مثل بچه ی آدم رانندگی میکرده و مثلآ داشته میرفته مهمونی، حالا فرض بفرمایید خونه ی عمه جانش یا چمی دونم کی! توی راه پلیس درحال کنترل سرعت در جاده های اطرف بوده و دست بر قضا یک ماهی درشت رو در تور خود گیر می اندازه! گرچه پس از اینکه مشاهده میکنه که حاج آقا پادشاه مفلوک نروژ هست او را رها میکنند ولی میدانید که ستون پنجم دموکراسی در نروژ بسی قوی است و این موضوع به روزنامه ها کشیده میشه و خلاصه آخوند بیار و باقالی بارکن.
حالا هم یک آقایی هست بنام Carl A. Fleischer این آقا استاد حقوق هست، پاشو کرده توی یک کفش که آقا جان این قوانین قدیمی است و عقب افتاده و بهتر آن است که حاج آقا پادشاه جریمه رو بده و مثل بچه ی آدم بر سر کار و زندگی ش و گرنه باز آخوند بیار و باقالی بار کن. در ضمن بگم که این بدبخت پادشاه سرعت ش بجای 60 کیلومتر در ساعت 70 کیلومتر در ساعت بوده و برای 10 کیلومتر باید هزار فحش خواهر و مادر بخوره و عاقبت هم جریمه رو بده تا دست از سرش بردارند! درصورتی که حُسن آقای کله پز این کار رو کرده بود فقط جریمه رو میداد و از شر همه چیز خلاص میشد ولی حاج آقا پادشاه باید حالا حالاها پاسخگو باشه.