Aug 31 2002

البعثت الا سلامیه الی البلاد الافرنجیه (قسمت چهاردهم)

نوشته: خُسن آقا    :::       Comments Off

قسمت سیزدهمقسمت پانزدهم
چطور ؟. ”
يكروز آقاي تاج بطمع آنكه دوباره موقوفات را زنده بكند , پايش را توي يك كفش كرد كه هرطور شده بايد يكنفر از كفار را مسلمان بكنيم و دسته جمعي با او عكس برداريم و به بلاد اسلام بفرستيم . پارسال بود زير پل رودخانه سن يكنفر گدا گير آورديم باو دو هزار فرانك وعده داديم تا بگذارد ختنه اش بكنيم . اولش ميترسيد , بالاخره راضي شد . از شما چه پنهان ! هرچه معلوماتم را به رخش كشيدم و به سه زبان گنجشك را برايش گفتم حاليش نشد چون اصلا” ايتاليائي بود . بعد هم رفت شكايت كرد كه مرا از تولد و تناسل انداخته اند . محكوم شديم و هرچه پول برايمان باقيمانده بود روي ختنه سوران او گذاشتيم !”
رفقا چه ميكنند ؟ .”
ژان , نه عندليب الاسلام يادتان هست در برلين چشمش كه به زنها مي افتاد بهم ميگذاشت و استغفار ميفرستاد و ما زير بازويش را ميگرفتيم و كورمل كورمال راه ميرفت ؟ خوب , اينجا . دلالي ميكند . دلال محبت است و گاهي هم دست چربش را بسر كچل ما ميكشد . كار و بارش بد نيست پريروز خنديد و گفت . ما هم قسمتمان دلالي بود ! در سامره كه بوديم صيغهء بيست و چهار ساعته ميكرديم , اينجا صيغهء نيمساعته براي مردم ميكنيم . آن بيست و سه ساعت و نيم ديگرش هم براي اينست كه در اينجا بوقت بيشتر اهميت ميدهند تا در بلاد اسلامي .
شوخي ميكني ؟.”
خدا پدرت را بيامرزه ! مگر يادت رفته من ميگفتم اگر يك قطره شراب در دريا بيفتد, بعد دريا را به خاك پركنند بطوريكه تپه اي بجاي آن بشود و بر سر آن تپه علف برويد و گله گوسفندي از آن علف بچرد من از گوشت هيچ يك از آن گوسفندان نميخورم ؟ اما حالا ! ( اشاره به گيلاس مشروب كرد ) ” اين آقاي عندليب الاسلام بود كه ميگفت اگر نرقصم شب خوابم نميبرد ؟ .”
نه اين آقاي تاج بود . يادتان هست چه عربي بلغور ميكرد ؟ همه اش ميگفت . الخمر والميسر . پارسال پول خوبي از جمعيت مسلمين بالا كشيد همه اش را قمار كرد . حالا خودش را راضي كرده كه بازي ديگران را تماشا بكند . در ” فانتازييو ” مستخدم ميز قمار است . تابستان به كازينو دوويل ميرود . كارش اين است كه نمره ها را ميخواند و پولها را با كفگيرك جلو ميكشد . يك زن فرنگي هم گرفته اگر سر غذايش گوشت خوك نباشد قهر ميكند . ”
شما چطور به پاريس آمديد ؟ پول از كجا آورديد ؟.
“به ! آقاي مخبر محترم مجلهء المنجلاب پس شما از كجا خبر داريد ؟ مگر نميداني ما دعوت رئيس باغ ” سوئو گارتن ” را پذيرفتيم؟ چون دستمان از همه جا كوتاه شد و بهيچ عرب و عجمي بنده نبود, دو سه ماهي نانمان توي روغن بود يك دستگاه عمارت بما دادند . نه يك قصر بود با روزي 25مارك بهركداممان . باضافهء خوراك و پوشاك . در باغ از همه جور جانورهاي روي زمين كه خيالش را بكنيد از چرنده و پرنده و خزنده بود . شبها آقاي تاج دعا ميخواند و به در و ديوار فوت ميكرد كه مبادا اين جانوران بيايند ما را بخورتد . روز اول كه ببر را ديد غش كرد .”
آقاي تاج مگر بجرم كشيدن ترياك حبس نبود ؟.
“رئيس باغ وحش حبس او را خريد و التزام داد كه ديگر ترياك نكشد . او را هم آوردند پيش ما . جاي شما خالي . خيلي خوش گذشت . دخترها مثل پنجهء آفتاب ميامدند به تماشاي ما, من دوتا از آنها را بلند كردم كارمان هم اين بود كه زن و مرد ميشديم , صيغه ميكرديم , طلاق ميداديم روضه ميخوانديم , مردم هم ميخنديدند , برايمان دست ميزدند , در روزنامه ها عكس ما را چاپ ميكردند. از شما چه پنهان عكسمان كه چاپ شد, در بلاد اسلامي گمان كردند كه ما جدآ مشغول تبليغ هستيم و کارمان بالا گرفت . براي تشويق ما, از چهار گوشهء دنيا مسلمين مثل ريگ برايمان اعانه و پول ميفرستادند . بعد فكر خوبي برايم آمد : به رئيس باغ گفتيم چهار صندوق لولهنگ و نعلين را كه بجاي وثيقه در مهمانخانه گذاشته بوديم تحويل بگيرد . او هم همينكار را كرد و آنها را دانه اي 12مارك بمردم فروختيم . در هرصورت چه دردسرتان بدهم پولها كه جمع شد . هرچه باشد آخوند و آخوندزاده بوديم . طمعمان غالب شد . گفتيم برويم پاريس هم نمايش بدهيم . پول دربياوريم . اما توي دلمان باين فرنگي هاي احمق ميخنديديم . كاري كه شغل و كاسبي روزانهء ما بود آنها را به خنده ميانداخت . من به تاج گفتم خبر بدهيم هر چه سيد گشنه و آخوند شپشو و عرب موشخوار هست بياورند اينجا تا به نوائي برسند . او صلاح نديد گفت آنوقت دكان خودمان كساد ميشود . باري آمديم پاريس يك خرده اين در و اون در زديم . اعلان هايمان را به اين و آن نشان داديم , اما ديگر بختمان برگشت هر چه در آنجا در آورده بوديم اينجا خرج كرديم وقتي نمياورد, نمياورد . بعد هم آمديم يكنفر را مسلمان بكنيم كه كلي جريمه شديم , حالا هم اين حال و روزمان است !”
شما خودتان اعتقاد به اسلام نداشتيد, پس چرا آنقدر سنگش را به سينه ميزديد ؟.”
اي پدر! تو هم خيلي رندي , مگر نميدانستي كه ما همه مان جنگ زرگري ميكرديم و چهانفري دست بيكي شديم تا موقوفات را بالا بكشيم و كشيديم .”
آخر مذهب , آخر اسلام ؟.
“مذهب چي , كشك چي ؟ مگر اسلام بجز چاپيدن و آدمكشي است ؟
همهء قوانين آن براي يكوجب جلو آدم و يكوجب عقب آدم وضع شده . يادت رفت قوت لايموت مرام اسلام را چطور شرح داد كه يا مسلمان بشويد و از روي كتاب ” زبدة النجاسات ” عمل كنيد و يا ميكشيمتان و يا خراج بدهيد . اين تمام منطق اسلام است .

نوشته: خُسن آقا در ساعت: 1:22 am در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,سیاسی

Comments Off  |           

Comments are closed.

وبلاگهایی که می‌خوانم

شمارشگر