Aug 30 2002

البعثت الا سلامیه الی البلاد الافرنجیه (قسمت سیزدهم)

نوشته: خُسن آقا    :::       Comments Off

قسمت دوازدهمقسمت چهاردهم

ژيمي : ” منهم اگر نرقصم خوابم نميبرد . خوب ژوب تو چيزي نميگوئي ؟ معلوم ميشود تو دماغت چاق تر از ماست . حالا امشب هم طلبت فرداشب حسابمان را پاك ميكنيم ”
دو نفرشان بلند شدند و گفتند ” رفسور سنت الاقطاب خدا حافظ .”و رفتند . اين اسم را كه از دهن اين لاتهاي كاسكت بسر شنيدم از جا جستم . دقت كردم , ديدم اين همان دلاك بعثة الاسلاميه و پرفسور عملي فقهيات است كه اينجا نشسته بزبان داشهاي پاريس حرف ميزند و روبرويش يكدسته نعلبكي كوت شده . چشمهايم را ماليدم , او هم متوجه من شد خودش را انداخت در بغلم ماچ و بوسه كرد و گفت : “شما هم اينجا” من با تعجب روي ميز او را نگاه كردم كه قاليچه سبز رنگ پهن بود, يكدسته ورق روي آن و يك گيلاس “امورت” هم كنارش . سنت دوستانه به پشتم زد و گفت : ” عيبي ندارد, اگر ما را توي ترن آنجور ديدي براي مصلحت روزگار بود . اما ورق برگشت و روزگار ما را به اينجا كشانيد !
من عقل از سرم داشت ميپريد . براي اينكه مطمئن بشوم پرسيدم : “آخر براي سكينه دخترتان موش خرمائي فرستاديد؟
سنت : “امسال براي سكينه و والده اش پيراهن كش پلاژ فرستادم تا دم شط العرب آب تني بكنند .”
خوب باد نزله چطور است كه توي ترن از دستش ميناليديد؟”
بگوئيد : البومين يا مرض قند . ما ديگر فرنگي ماب و متمدن شده ايم , اين همان مرض قند موروثي است .
چطـــور؟
“موروثي ديگر . چون پدربزرگم دكان قنادي داشت , خروس قندي ميفروخت .
“رفقايت كجا هستند ؟”
راستي اينها كه با من بودند نشناختي ؟ يكي از آنها عندليب الاسلام بود . اينجا اسم خودش را “ژان” گذاشته , آن يكي كه لباس سياه پوشيده بود آقاي تاج المتكلمين بود . اينجا باو “ژيمي” ميگويند من هم باسم ” ژوب ” معروف هستم .”
” پس آقاي سكان الشريعه كجاست ؟”
“آقاي سكان الشريعه موئلف كتاب معروف ” زبدة النجاسات ” را ميگوئيد كه در علوم معلوم و مجهول سرآمد روزگار است ؟ تا يكماه پيش اگر پشت گوشمان را ديديم , او را ديديم . پولهاي بعثة الاسلامي را زد بجيب و دك شد رفت آنجا كه عرب ني بيندازد . اينهم يك فندش بود ! ميان خودمان باشد , نامردي كرد , چون وقتي , اين جنغولك بازي را در آورديم با هم قرار و مدار گذاشتيم پولها را چهار نفري بالا بكشيم . او سهم ما را هم قاچاق شد و حالا باين حرفها گوشش بدهكار نيست . ميداني چه كاره است ؟ دربان ” فلي برژر ” شده . يادت هست وقتيكه آقاي تاج گفت : همهء تياتر ها را خراب ميكنيم و جايش روضه ميخوانيم آقاي سكان چه دستپاچه شد ؟ ميگفت : ” فلي برژر ” را دست من بسپاريد . من نميدانستم فلي برژر چيست . اما حالا دربانش شده و نانش توي روغن است قسمت را تماشا كنيد ! ديگر چه ميتوان كرد ؟ ”
” خوب آخرش كسي را مسلمان كرديد” ؟
سنت خنديد : ” چرا يكنفر را و از آن سرونه ببعد من پشت دستم را داغ كردم كه ديگر ازين نا پرهيزيها نكنم .
چطـــور ؟.
” روزي كه راه افتاديم هيچكدام از ما بقدر من فكر كار خودش نبود . چون مرا آورده بودند كه كفار را ختنه بكنم , من گنجشك را به سه زبان ياد گرفتم به روسي ” وارابي ” به آلمانی ” اشپرلينگ ” و به فرانسه ” موانـــو ” ميدانيد چرا چون موقع ختنه بايد گفت ” گنجشك پريد ” كه تا بچه متوجه گنجشك ميشود پوست را ببرند . ببينيد من تا كجايش را خوانده بودم! خوب لغت ” پريد ” را ديگر لازم نداشتم ياد بگيرم. با دست اشاره ميكردم يا ميگفتم ” پر . . ” اما از شما چه پنهان كه اين سه لغت هيچكدام بدردم نخورد .

نوشته: خُسن آقا در ساعت: 2:30 am در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,سیاسی,طنز

Comments Off  |           

Comments are closed.

وبلاگهایی که می‌خوانم

شمارشگر