Aug 29 2002

البعثت الا سلامیه الی البلاد الافرنجیه (قسمت دوازدهم)

نوشته: خُسن آقا    :::       Comments Off

قسمت یازدهمقسمت سیزدهم
مترجم : ” بلي . بلي صحيح است . بهمين مناسبت , آقاي رئيس باغ وحش بمناسبت ورود شما يك نمايشگاه شرقي درين باغ فراهم كرده و چشم براه
قدوم مهمانان عزيز است و از آقايان خواهش عاجزانه دارد كه اگر براي هميشه هم نخواسته باشند اقلآ چند روز بقدوم خود ايشان را سرفراز كرده در باغ
مهماني ايشان را بپذيرند . ميدانيد كه وسايل آسايش آقايان از هر حيث فراهم است و هر شرطي كه بكنند برروي چشم قبول ميشود .
آقاي عندليب : ” باغ دارد ؟”
مترجم : ” بلي باغ معروف لابد شنيده ايد باغ .
عندليب : ” باغ سبز پر از وحوش و طيور از چرنده , پرنده , خزنده و دونده بگوئيد ببينم سيد قبا سبز هم دارد ؟
مترجم : ” سبز قبا هم دارد .
عندليب : ” من خوابش را در ترن ديده بودم ميايم . ”
آقايان عندليب و سنت دعوت رئيس باغ وحش را اجابت كردند و در اتومبيل نشسته و رفتند . نيمساعت بعد هم آقاي تاج را به نظميه بردند .
در اينصورت تا اينجا ماموريت من انجام يافته و جمعيت بعثه الاسلامي پراكنده شدند . فردا با تلگراف از مدير مجله ” المنجلاب ” كسب اجازه خواهم كرد كه
آيا باز هم بايد گزارش آقايان را بنگارم و يا به ماموريت ديگري بروم . شب از نزديك باغ وحش كه ميگذشتم ديدم با خط سرخ بالاي در آن روشن ميشد .”
نمايشگاه شرقی! ” !

البراللين في ٢٢ ذيعقده الحرام ١٣٤٦
الجرجيس يافث بن اسحق اليسوعي
نــــــوشــــــگاه ميــــــــسر

دوسال و نيم از قضيهء بعثة الاسلامي گذشت . بعد از آنكه جمعيت در برلين از هم پراكنده شد, من بسمت مخبر مخصوص مجله ” المنجلاب ” به پاريس انتقال يافتم و درين مدت هيچ اطلاعي راجع به آنها بدست نياوردم و اسمشان را هم نشنيدم . اما پيش آمدي برايم رخ داد كه ناگزيرم شرح آنرا ضميمهء يادداشتهاي مسافرتم بكنم زيرا بمنزلهء متمم حكايت جمعيت بعثة الاسلاميه بشمار ميايد و شرح آن بقرار زير است .
ديشب ساعت يازده از سينما برميگشتم , دريكي از كوچه هاي محله “مون مارتر ” وارد ميكده كوچكي شدم . در آنجا يكنفر ساز دستي ميزد و ديگري “بان ژو” و تنها زن و مردي به آهنگ “ژاوا” ميرقصيدند .
نزديك من سه نفر از داش هاي تمام عيار كنار ميز ورق بازي ميكردند . يكي از آنها سياه مست بود و پي در پي مشت روي ميز ميزد و ميگفت : “يك گيلاس ديگر” پيشخدمت گيلاسهاي خالي را ميبرد و گيلاسهاي پربجاي آنها ميگذاشت . نعلبكيهاي مشروب كه رويهم چيده شده بود مانند برج بابل از كنار ميز بالا ميرفت . يكي از آنها گفت ” ! ده دقيقهء ديگر بيزنس (Business) شروع ميشود, من ميروم .
رفيقش پرسيد : ” راستي ژيمي حالا كاروبارت سكه است يا نه ؟ .
ژيمي : ” پريشب سيصد و شصت فرانك مك زير لامپي بلند كردم . اما چه كاري ! يكشب نشد كه دو بعد از نصف شب بخوابم . ديشب همه اش در خواب ميگفتم يك بانكو دويست لوئي آقايان خانمها بازي كنيد.
Rien ne va plus زنم مرا بيدار كرد بخيالش هذيان ميگويم .
سومي گفت! ” باز هم كارتو , بعد از يكهفته دوندگي , پريشت بود كه سوزي مرا غال گذاشت . يك تيكهء ديگر پيدا كردم . يك خرپول مصري راگير آوردم و بعد از دوساعت چانه زدن فقط ٢٥ فرانك نيزه زدم . پول مشروبم نميشد . من اگر شبي يك بطر ورموت نزنم از تشنگي ميميرم .

نوشته: خُسن آقا در ساعت: 1:50 am در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,سیاسی,طنز

Comments Off  |           

Comments are closed.

وبلاگهایی که می‌خوانم

شمارشگر