Aug 10 2002

البعثت الا سلامیه الی البلاد الافرنجیه (قسمت هفتم)

نوشته:     :::       Comments Off on البعثت الا سلامیه الی البلاد الافرنجیه (قسمت هفتم)

قسمت ششمقسمت هشتم
در روز ميمون فرخنده فال 25 ماه شوال سال 1346 هجري قمري در شهر مبارك سامره از بلاد عربستان بموجب جلسه ئ مركب از علماء يگانه و دانشمندان فرزانه و نمايندگان محترم ملل كاملة الوداد اسلامي تصميم گرفتند و تصويب شد كه آقايان مفصله الاسامي ذيل . حضرت آقاي تاج المتكلمين بسمت رياست , آقاي عندليب الاسلام نايب رئيس و منشي مخوص , آقاي سكان الشريعه صندقدار و مترجم , آقاي سنت الاقطاب معلم علمي فقهيات براي تبليغ دين مبين بطرف بلاد افرنجيه رهسپار گردند تا كفار را به دين حنيف اسلام دعوت و تبليغ بكنند . ”
آقاي تاج پيشنهاد كردند كه بسلامتي حضار شربت بنوشند ولي نمايندهء اعراب عنيزه شير شتر خواست و هلهله كنان مشگ شير شتر دست بدست و دهن بدهن گشت . سپس هر كدام از نمايندگان محترم ملل اسلامي انگشت خود را در مركب آلوده پاي كاغذ گذاشتند و مجلس به خوبي و خوشي خاتمه يافت .
       السامره في 25 شوال 1346
       الجرجيس يافث بن اسحق اليسوعي

نمــــــايشــــــگاه شــــــــرقـــــــــــي

امروز صبح از صداي نعرهء ناهنجاري از خواب پريدم , ديدم كه همسفر هاي اطاق ما بحالت وحشت زده آقاي سنت الاقطاب را نگاه ميكنند كه شيشهء پنجرهء ترن را پائين كشيده با پيراهن و زير شلواري دست زير چانه اش زده به جنگل نگاه ميكند و با صداي نخراشيده اي ابوعطا ميخواند مرا كه ديد خنديد و گفت :
“صداي من به از اين بود, سر زنم هوو آوردم اونم از لجش سم به خوردم داد صدايم گرفت . خدا بيامرزدش ! پارسال عمرش را به شما داد .
من گفتم : ” از شما قبيح نيست كه با اين ريش و سبيل روبروي كفار آواز ميخوانيد؟.
“اين موهاي سرم را مي بينيد؟ از زور فكر و خيالات است , باد نزله آنها را سفيد كرده . ”
بالاخره بهزار زبان باو حالي كردم تا لباسش را پويشد, چون يكساعت ديگر وارد شهر برلين ميشديم . سنت الاقطاب از من خواهش كرد كه بمحض ورود به برلين او را ببرم بازار تا يك موش خرمائي براي دخترش سكينه سوغات بفرستد . بعد رفتم سراغ آقاي سكان الشريعه كه در سه اطاق دور تر با يخهء باز سينه پشمالو و سر تراشيده سيگار عبدالله ميكشيد و دودش را با تفنن بصورت پير زن جهود لهستاني فوت ميكرد . سكان الشريعه با علم اشاره با آن زن حرف ميزد و هر دو آنها ميخنديدند . بقدري سرش گرم بود كه متوجه ما نشد ما هم مزاحم آنها نشديم بسراغ آقايان تاج و عندليب رفتيم , چون ديشب آقاي تاج اظهار كسالت ميكرد . در اينوقت ترن بسرعت هرچه تمامتر از ميان جنگل ميگذشت . از راهرو لغزنده آن گذشتيم . آقاي تاج و عندليب در اطاقچهء خودشان را بسته بودند تا نفس كفار در آنجا نفوز نكند . چون اين اطاقچه را بقيمت گزاف براي روئساي بعثة الاسلامي خلوت كرده بودند تا با كفار تماس نداشته باشند . وارد كه شديم آقاي عندليب با چشمهاي خمار ترياك پارچهء سفيدي دور كله اش بسته بود, اناانزلنا ميخواند و بدور خودش فوت ميكرد و هر تكاني كه ترن ميخورد ميخواست روح از بدنش مفارقت بكند . ميترسيد مبادا كفار فهميده باشند كه چند نفر مسلمان در ترن هستند و از بدجنسي قطار را بشكنند و يا ببيراهه ببرند براي اينكه مسلمان را تلف بكنند . من را كه ديد گل از گلش شكفت و گفت :
“قربانتان ! دستم بدمنتان , ما در ولايت غريب هستيم , مبادا كفار بما سم بخورانند؟ . تمام شب را من سورهء عنكبوت و اية الكرسي خواندم تا از شر كفار محفوظ باشيم . ”

نوشته: در ساعت: 2:44 am در بخش: اجتماعی,اسلام و مسلمین,سیاسی,طنز,نقد اسلام

Comments Off on البعثت الا سلامیه الی البلاد الافرنجیه (قسمت هفتم)  |           

Comments are closed.

وبلاگهایی که می‌خوانم

شمارشگر