Oct 30 2002

داشتم توی گوگل عزیز دنبال

نوشته: خُسن آقا    :::       Comments Off

داشتم توی گوگل عزیز دنبال یک مطلب میگشتم برخوردم به این نوشته دیدم جالب هست گفتم بد نیست دیگران هم بخوانند، این رو از توی بافر گوگل آوردم چون متاسفانه وبلاگ نویسندش هم اکنون در دسترس نیست(مشکلاتی که همه میدونند).
شنبه، 2 شهريور، 1381
درس تاريخی
اون روزای خيلی خيلی دور که ما هنوز بچه بوديم – بس که خوش ميگذره انگار قرنها پيش بوده – وقتی توی مجالس مذهبی داستانهای مهيج جنايی – با شرکت اُمرا و خلفای اُموی و عباسی و غیره و آقازاده ها و شرکا و خودی هاشان، و با سوژه هایی مثل حق کُشی و کُشت و کشتار و بگير و ببند و به زندان انداختن و غُل و زنجیر کردن و سَم خوراندن و به اسيری بردن – با سوز و گداز بر بالای منبر فرياد ميشد، باور من می بُرید، کم می آوردم و – شايد چون بچه بودم و دين و ايمون قرص و محکمی نداشتم – شک می کردم و به خودم ميگفتم چطور ممکنه کسانی که خودشونو مسلمون، اونم از نوع دو آتيشه ی خشخاشيش، میدونستن چنین کارهایی بکنن؟ چطوری میشه باور کرد که کسانی که خودشونو رفیق، قوم و خویش و جانشین پیامبر معرفی می کردن و ادعای خلیفه گری، امیرالمؤمنینی و رهبری جهان اسلام و مسلمین جهان رو داشتن، مرتکب چنین جنایاتی بشن و دست به چنان خیانتهایی بزنن؟
شکر خدا عمرمون هنوز به دنیا بود و تاریخ، محض عبرت آموزی و گوشمالی سُست ایمانانی مثل من هم که شده، تکرار شد و فرزندان خلفِ همان امرا و خلفا را بار دیگر بر تخت قدرت نشاند تا ما با چشم خود ببینیم و با گوشت و پوست و استخون درک و لمس کنیم که آن حرفها و حکایات باد هوا نبوده و عوامل استکبار جهانی و مزدوران صهیونیسم هم در ساخت و پرداخت یا خدای نکرده جعل اونها کاره ای نبوده ن.
اگه این اتفاق نمی افتاد خدا میدونه که اون شک و ناباوری که ما اون موقع هنوز نمیدونستیم نوعی هجمه فرهنگی است چه به روز ما می آورد.

نوشته: خُسن آقا در ساعت: 12:24 pm در بخش: بدون دسته بندی

Comments Off  |           

Comments are closed.

وبلاگهایی که می‌خوانم

شمارشگر