Apr 14 2002

درود به همگی :: داشتم

نوشته:     :::       Comments Off on درود به همگی :: داشتم

درود به همگی :: داشتم دوباره شعر ميخوندم رسيدم به اين شعر شاملو دلم نيومد باديگرون تقسيمش نکنم، اين هم شعر:
چراغي به دستم چراغي در برابرم .
من به جنگ سياهي ميروم .
گهواره هاي خستگي
از كشاكش رفت و آمدها
باز ايستاده اند،
و خورشيدي از اعماق
كهكشان هاي خاكستر شده را روشن ميكند.
فريادهاي عاصي آذرخش-
هنگامي كه تگرگ
در بطن بيقرار ابر
نطفه مي بندد.
و درد خاموش وار تاك –
هنگامي كه غوره خرد
در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه
ميزند.
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من در وحشت انگيزترين شب ها آفتاب را به دعايي
نوميدوار طلب مي كرده ام
تو از خورشيد ها آمده اي از سپيده دم ها آمده اي
تو از آئينه ها و ابريشم ها آمده اي
در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش ،نگاه و اعتماد تو را به
دعايي نوميدوار طلب كرده بودم .
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهايي-
(نگاه و اعتماد تو بدين گونه است !)
شادي تو بي رحم است و بزرگوار
نفست در دستان خالي من ترانه و سبزي است
من بر مي خيزم !
چراغي در دست ،چراغي در دلم .
زنگار روحم را صيقل مي زنم .
آئينه اي برابر آئينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم .
احمد شاملو
يادش در دلهای ما زنده است
پيروز باشيد

نوشته: در ساعت: 6:29 pm در بخش: بدون دسته بندی

Comments Off on درود به همگی :: داشتم  |           

Comments are closed.

وبلاگهایی که می‌خوانم

شمارشگر