Apr 09 2002

امشب ميخوام يه شعر بدم

نوشته:     :::       Comments Off on امشب ميخوام يه شعر بدم

امشب ميخوام يه شعر بدم خدمتتون، البته نه شعر خودم چون من شاعر نيستم ولی شعر سهراب سپهری
قايقي خواهم ساخت خواهم ،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد ،
هم چنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا ،پرياني كه سر از آب به در مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان
هم چنان خواهم راند
هم چنان خواهم خواند:
دور بايد شد ،دور
پشت درياها شهري است
كه در پنجره ها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است
كه به فواره ي هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر،شاخه ي معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله ،به يك خواب لطيف
خاك ،موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
كه در ان وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث اب و خرد و روشني اند.
سهراب سپهري

نوشته: در ساعت: 2:40 am در بخش: بدون دسته بندی

Comments Off on امشب ميخوام يه شعر بدم  |           

Comments are closed.

وبلاگهایی که می‌خوانم

شمارشگر