Sep 10 2012

قیمت پشکل در بازار ارز تهران!

نوشته: خُسن آقا    :::       9 پیام

اوایل انقلاب بود، پدر و مادرم برای دیدار پیش من آمده بودند. آن روزها ورود و خروج ارز از کشور ممنوع بود. پدرم مقداری دلار را داده بود دوخته بودند داخل لیفه شورت اش. وقتی آمد اینجا، مادر بزرگم که از موضوع خبر داشت، پشت تلفن از من پرسید بابا شورت اش را شست؟
من که روح ام از هیچ چیز باخبر نبود، با تعجب پرسیدم چکار به شستن یا نشستن شورت بابا دارید! که یک مرتبه بابا زد زیر خنده و گوشی را از دست من گرفت و با همان زبان رمز و اشاره پاسخ مادر بزرگ را داد.
حالا بعد از خواندن این خبر:

کلمات طلا، ارز، سکه و دلار در سیستم پیامک فیلتر شد

منبع: بازتاب امروز

یادم به صحبت‌های مادر بزرگ افتاد. یقینا از امروز مردم هم در ایران به جای استفاده از این واژه‌ها، از واژه‌های جایگزین استفاده خواهند کرد. مثلا برای ریال بجای قیمت ریال خواهند گفت و نوشت “قیمت پشکل”.
مثلا بعضی روزنامه ها که ضد انقلاب هستند، برای اینکه حکومت آخوندی نفهمد آنها دارند در باره قیمت ریال صحبت می‌کنند خواهند نوشت “قیمت پشکل در بازار بورس تهران کاهش یافت”!
ببین این رژیم تا چه درجه نادان است که عاقبت مجبور خواهد شد بدیهی ترین واژه گان را هم برای فرار از واقعیت سانسور کند!

پ.ن.:
ببینید کمتر از 4 ساعت قیمت ریال تا سطح پشکل سقوط کرد

نوشته: خُسن آقا در ساعت: 6:17 pm در بخش: آزادی بیان,اقتصادی,سانسور,سیاسی,طنز

9 پیام  |           

9 پیام به “قیمت پشکل در بازار ارز تهران!”

  1. سوسمار مى گویند:

    خسن جان والله نمی دانم چه بگویم.فقط یک چیز می دانم که جهالت خیلی چیز بدی است. مثل جهالت و احمقی که ملت در 22بهمن کردند . باید تاکید کنم که کشور های جهان باید دست به دست هم دهند و این نکبت ها را از جلو چشم مردم دور کنند . و الله خریت را بد جوری به جا های باریک خو اهند کشاند.همین.

  2. ایمان مى گویند:

    خوش به حالت که خارج از ایرانی . من که خیلی دلم می خواست جای تو باشم . دیگه حالم داره از این مملکت کیری به هم می خوره

  3. پریسا مى گویند:

    خیییلی جالب بود =))

  4. x مى گویند:

    مثلا بجای:
    ریال سقوط کرد دلار رفت بالا

    اس ام اس میزنن:
    پشکل افتاد دول رفت بالا

  5. سید یه قرانی مى گویند:

    شاید این جمعه بیاید. شاید!!!! انشاالله وقتی اقای ذکر نیا ظهور کرد. معنای اسلام ناب محمدی معلوم میشود. ما فقط منتظر اقای زکر نیا هستیم .

  6. x مى گویند:

    حضرت مهدی امام است کس ننش گشاد است.

    خامنه ای امامه کس ننش گشاده

  7. bita مى گویند:

    http://dalghakirani.blogspot.com/

    تصویر شهید “هادی ثنایی مقدم” زینت بخش اطاق آقا

    اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه “مسعود دهنمکی” و فرزندانم سعید و مصطفی – که آن موقع هفت – هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور “عطاالله مهاجرانی” وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.
    مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب “یاد یاران” با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود.
    آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت. از شهید “سیدمجتبی هاشمی” که فرمود: “آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت.” تا شهید “عباس بابایی” که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.
    شهید “محمود کاوه” که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و …

    هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید “علی اشمر” – قمرالاستشهادیین لبنان – برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود: “آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم.” و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.

    از بقیه بگذریم.
    همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
    آقا در بین صحبت هایش فرمود:
    “تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم.”
    وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش – گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

    دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:
    “حتما باید شما اون عکس رو ببینید.”
    سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: “شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار.”
    که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

    کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
    آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که “موسسه میثاق” منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

    عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:
    “شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست … الله اکبر … من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم.”

    ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم “حسین بهزاد” افتادم.
    چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و …
    به آقا گفتم:
    “آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند.”
    آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
    “این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گردوخاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است.”

    با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:
    “الله اکبر … عجب … سبحان الله … سبحان الله”
    دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.

    دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم:
    مزار اين شهيد كجاست؟
    با دیدن تصاویر شهدا،به يك عكس خيره شد و ناگهان فرياد زد كه این «هادی» من است. من با دستان خودم این کلاه را برایش بافتم.
    سالهاست عکسی از یک شهید را در صفحات مختلف اینترنتی، وبلاگ‌ها، سایت‌ها و حتی بر دیوارهای شهرها می‌بینیم. عکس شهیدی که با لباس بارانی آبی خود و کلاهی که به گفته مادرش او برای فرزندش بافته است، از مظلومیت شهدایمان در دل صحراهای جنوب سخن می‌گوید.
    به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، هادی ثنایی‌مقدم يازدهم تيرماه 1351 در شهرستان لنگرود بدنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دي‌ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسيد اما پيكرش هيچگاه بازنگشت. همرزمان او از نحوه شهادتش بر اثر اصابت مستقیم تير می‌گویند يادآور مي‌شوند كه هادی به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد. پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانس‌ها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند. آنها از آن محل دور شدند، آمبولانس‌ها تعدادی از شهدا را به سمت پشت خط آورد ولی خبری از پيكر هادی نبود.
    تا به امروز کسی نفهمیده است بر سر پيكر شهيد هادی ثنايي‌مقدم چه آمده است؟. عده‌ای می‌گویند احتمال دارد گلوله خمپاره‌ای به کنار پيكرش خورده و او را در زير خاک پنهان كرده و همین امر باعث شده است كه آمبولانس‌ها او را پیدا نکنند.
    سال‌ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند. در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا می‌رود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند می‌شود. ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنايي‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به يك عكس خيره مي‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه…. این هادی منه… .
    خانواده‌هاي شهدای حاضر در گلزار شهدا دور او جمع مي‌شوند. کسی نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به سمت مسئول نمایشگاه می‌رود و می‌گوید این عکس را از کجا آورده‌اید؟، چه کسی این عکس را گرفته است؟ آنها نمی‌دانستند صاحب این عکس و عکاس آن کیست. اما مادر شهيد مي‌گويد:
    - این هادی منه… من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم. این هادی منه…

  8. علي مى گویند:

    من نه هادی ثنایی مقدم زا ميشناسم و نه راوي پفيوز و كس كش زن جنده را … دلم براي اون نوجوان وجوانهايي ميسوزد كه فريب اين كفتار ها و لاشخور ها(كلمه اي كه بتواند صفت اين ….را برساند پيدا نميكنم) را خوردند و در عنفوان جواني همجون گل نشكفته اي پژمرده شدند.
    لطفا اين باصطلاح روايت را دوباره بخوانيد ببينيد اينها چقدر خودشان كسخلند كه ملت را احمق فرض كرده اند:
    ” سال‌ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند. در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا می‌رود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند می‌شود. ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنايي‌مقدم به تصاویر شهدا نگاه می‌کند و به يك عكس خيره مي‌شود و ناگهان فریاد می‌زند این هادی منه…. این هادی منه… .”

  9. زئوس مى گویند:

    خسن آقا لطفا اين كامنتو پا نكن

    آیا محسن چاوشی از ایران رفت؟؟ ـ۶۹0۰ کلیک
    عصر امروز خبری شوکه کننده ،مبنی بر خروج محسن چاووشی از ایران خبر: در برخی از وب سایت های معتبر منتشر شد، که به سرعت در بین سایت ها پخش شد. نکته جالب این بود که طولی نکشید ايشان اعلام نمودند قصد سفر ندارند!
    ——
    * لطفا به خبر فوق عنايت بفرمائيد- اين خبر مربوط به هفتم مهر سال نود و يك ميباشد :
    توضيح : خبر ياد شده ظرف مدت1 ساعت آمار 7000 نفر بازديد كننده را به خود اختصاص داد ، درحالي كه زير همين خبر از كشته شدن 240 نفر مردم سوري فقط 16 كليك را بخود اختصاص داد !!

    پس بنگريم :
    -ايرانيان از كشته شدند روزي 250 نفر مردم سلحشور سوري كه فقط كمي از حقشونو را ميخوان ،‌شوكه نميشن(در حالي دين و نام همين عربها در كشور مقدس ميدانند!) ولي خبر مسافرت يك خوانند سبك عوام را شوكه كننده ميدانند! كه نشدند هيچ !، بلكه ميگن : “دلار امروز هم ركورد زد” !!! كه بنا برادبيات همين مردم ركوردزدن يك حركت موفق قهرمانيست !
    -ايرانيان از تاسي فلاكت هژموني اسلام بر جاي زندگيشون كه شامل روابط نفرت انگيز نظير:‌ صيغه متعه نفقه حد مهر وطي هست شوكه نويشن بلكه مپرستندش!
    -ايرانيان از فاجعه اي كه 34 نه ، بلكه 1400 سال به سرشون اومده شوكه نشدند، بلكه گوسفند وار تابعش گرديدند…
    - ايرانيان كه عظيم ترين هميتشان بعداز 32 سال ظلم جمهوري اسلامي ، به اصططلاح جنبشي سبز رنگ رقم زده بود ولي قرار هاي ميتينگشان از 50 نفر هيچگاه نگذشت! و خلاصه از اين امر شوكه نشدند ، بلكه بيشمال گشته مشغول غريزه پرستي خود گشتند …
    -ايرانيان از ظلمي كه جمهوري اسلامي فاجعه بار تحميلشان كرد، شوكه نشدند بلكه با مانند آفتاپرست همرنگ جماعت و با مطابعت از حزب دود، هم جهت در راستاي منجلاب اسلامي شدند
    -ايرانيان عليرغم ادعا هاي كر كننده اشان راجع به تمدن و فرهنگ بخش اساطير شان ، (نظير خبر :‌ايرانيان كشمش را اختراع كردند – كه ميتوانيد عنوان خبر را سرچ كنيد) در عين حالي با بررسي ساده خواهند ديد كه در 1000 سال اخير هيچ چيزي جز صدور تروريست و روسپي براي دنيا نداشتند ، ولي از پديده شوكه نشدند بلكه خود را ابرقدرت نظامي و اقتصادي دانستند !!
    و هزاران هزران ايراد زير ساختاري ديگر ….
    - ايرانيا از اينكه پَستتر از حكومت خود هستند شكه نشدند، بلكه دچار خود بزرگ بيني تاريخي خود گشته و پاي بساط خودرا آزاده داستند ….
    -ايرانيان كه تما دنيا را كم هوش ميدانند و دچار نژاد پرستي بيمار گونه هستند شوكه نشدند ، بلكه خودر به جامعه كمپرادور مصرفي و مُصرف كه فقط دچار لوكسوري منتجه پول نفت بود با تنها آرزوي داشتن اتوموبيل هاي چند صد ميليوني بوگاتي ، مازارتي هامر …تبديل نمودند …

    ايا ايرانيا واقعا همان فرومايگان نيستند ؟!
    به من فحش ندهيد ،‌به سرشتي كه كياست انساني را به اين شيوه به گند كشانده متعارض شويد …

پیام:

اجباری، نمایش داده نمی‌شود

Spam protection by WP Captcha-Free

وبلاگهایی که می‌خوانم

شمارشگر