Shaytan Entries
I am speaking from Behesht
٭ پاره دوم
٭ پاره سوم
٭ پاره چهارم
٭ پاره پنجم
٭ پاره ششم
٭ پاره هفتم

٭ پاره هشتم
٭ پاره نهم
٭ پاره دهم
٭ پاره يازدهم
٭ پاره دوازدهم
٭ پاره سيزدهم
٭ پاره چهاردهم
٭ پاره پانزدهم
توضیح به بندگان
Links
شــفـا
بـــــاد
باد٭اميد
کافر
توضیح المسایل حضرت آیت الله استمناء
رهبر گرانقدر
شمر بن ذالجوشن
اسـلام شنـاســی
Original URL
شیطان
کپی شده بوسیله:
خُسن آقا

05, 2004

I am speaking from Behesht

٭ . I am speaking from Behesht.
نوشته شده در ساعت 5:57 PMتوسط shay tan1

٭ پاره اول

سلام بر بندگان درگاهم. بزودي در اينمكان پرده از رازهاي گوناگون برخواهم داشت.
نوشته شده در ساعت 7:08 PMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 07:59 AM |

٭ پاره دوم

December 16, 2001 سالهاي مديدي بود كه ميخواستم سكوت ازلي خود را به بهانه‌اي بشكنم. چه بهانه‌اي بهتر از اينكه من تنها تا هزار سال ديگر بيشتر زنده نخواهم بود؟ ( به همين دليل نامم شيطان هزاره سوم است)
خوب ميدانم كه هزار سال براي بيان جفايي كه از سوي رفيق قديمم به من رفته هرگز كافي نيست. البته من ميتوانم همه ماجرا هاي بي پايان را در يك آن بيان كنم منتها چون شما آدميزادگان هنوز نوعيت مغزتان حتي مادون آنالوگ است، مجبورم دندان به جگر پاره بفشرم و آرام آرام آنطور كه بتوانيد هضم كنيد بنالم.
جايم بد نيست. سايه طوبي را برسر، جويي روان از شراب در كنار و گهكاه پاچه طيهوري چاق ويا حوري داغ در دست دارم. دوست قديمي كه در بالا به جفايش اشاره كردم كسي نيست جز خدا. خدايي كه همه را از انس و جن و خود بدبختش و من مظلوم را سر كاري گذاشت كه هيچ اميدي براي رهيدن از هزار توي تاريكش نيست.
بيكار بود. حوصله دمدمي‌اش سر رفته بود. بازيچه ميخواست. نوك انگشتش بد جوري ميخاريد به دنبال سوراخ جديد ميگرديد. در خلقت قبلي‌اش كه فرشتگان را خلق كرد، گدابازياش گل كرده بود و دو تكه زياد آمده از پر وپيت فرشتگان را با زحمت به پس و پيششان چسباند و سوراخشان را كيپ گرفت. به همين خاطر بود كه وقتي شمايان را خلقيد در ابتدا خواست اسم بنده جديد را سوراخ بگذارد، منتها ترسيد كه همگان به عقده هميشه پنهانيش پي ببرند. با من مشورت كرد. سكوتي پر معني و سوزناكي كردم. من تنها كسي هستم كه بعد از خلقتم سفته شده‌ام و هنوز كه هنوز است ميسوزم. سكوت كردم تا مرتكب اشتباهش شد چرا كه هنوز جاي حفره‌هاي كه در ميانگاهم ساخته بود بي امان ميسوخت. تازه.....
نوشته شده در ساعت 9:19 PM توسط shay tan1
Posted by Shaytan at 07:59 AM |

٭ پاره سوم

تازه خود خدا بيشرمانه سوزش مرا به علت آن ناميد كه من اهل دوزخم. مني كه تمام سرشتم از سبزي بهشت ساخته شده بود. واي كه چه خداي فراموش كار و فرومايه‌اي داريد شما.
اولين موجودي كه خدا ساخت و آدم ناميدش خنده عرش و فرش را برانگيخت. نخستين نمونه آدميزاد چيزي نبود چز يك دونات يا سوراخكلوچه كه خدا به عنوان شاهكار خلقت به همه نشان داد. خدا پنداشت خلق از قلت حفره‌ها ي مخلوق جديد به وي ميخندند. دونات را به شهد روان تر نمود و خدايگونه غيبش كرد. مصدر آدمخوردن از همين لحظه به كتابهاي لغت راه يافت. نمونه ناموفق بعدي نيمكره مملو از حفره بود كه بعدها آبكش لقب گرفت و آلت پيمانه كردن آب درياها براي جماعت بيكارگان شد. خدا چند نمونه سوراخدار ديگر ساخت كه گاه گريه و گاه خنده بهشتيان را فراهم كرد. من جرات به كار بستم و گفتم : يا خدا! تو كه خود را گاييدي تا مورد گاييدن بيافريني. شمايلش را از خود كپي كن. مگر تو خود اكمل الكاملين نيستي؟.
خدا تشري بمن زد و گفت: گه زيادي موقوف.
بعد با حالت قهر رفت در گوشهاي خلوت از بهشت كه كوتاه ترين ديوار را با جهنم داشت, پشت به همگان مشغول خاك بازيي كودكانه‌اي شد طولاني. تازه داشت بهشت بيخدا نظم و سامان طبيعي ميافت كه خدا با سر و رويي گل و خاك گرفته به ميان دويد و گفت:
ساختم آنچه را كه بايد شما را در عقل و هوش و صداقت نمونه باشد. دستش نزنيد كه هنوز شل است و وا ميرود.
موجود جديد شكمبهاي تو خالي بود كه پنج زائده بي خاصيت به نامهاي سر, دستان يمين ويسار و پاهاي يمين و يسار به آن چسبيده بودند. خدا شكمبه گلين را از سوراخي كه ميان پايچه‌هاي شكمبه بود كمي باد كرد. مانند كودكي كه در باد كردن بادكنك افراط ميكند او نيز افراط كرد و باد اضافي چاره اي نداشت جز خروج. خروج باد موجب شد سوراخهايي دردسر زا براي آدميزاد بوجود آيد. سوراخهايي كه بعد ها چشم و گوش و بيني و دهان نام گرفت. خدا كه حوصله نداشت تا منتظر خشك شدن مخلوق جديدش باشد به سرعت شكمبه را به آتشين ترين بخش جهنم برد و در كوره پخت. پخت اول موجب بروز تركي در جلوگاه مخلوق شد. همچنين به علت حرارت زياد شكمبه تغيير شكل داده و بعضي قسمتهاي بالاتنه اش به طرزي مرموز ورقلمبيد. خدا كه از شوق ميسوخت گفت حال به اين موجود روح ميدمم. عرش و فرش گرد و خاك كردند كه صبر كن. خدا از گرد و خاك عطسه‌اش گرفت و بي اختيار سر را در ميان دستها پنهان كرد تا عطسه كند. همراه با عطسه او قسمتي از روح خداوندي به داخل سوراخهاي مخلوق سفالين راه يافت و موسيقي گونه از سوراخي بنام دهان بيرون زد. خدا در عجب شد و گفت: به كلام نيامده بلبلي ميكني؟
مخلوق شرمگينانه به سرتاپاي لخت خود و اندام پر پر و پيت فرشتگان نگاهي كرد و با دست پس و پيش خود پوشاند و گفت: حالا خلق كردي چرا با لباس نيافريدي؟ پس كو پوششم تا از نگاه اين فرشتگان هيز حفظ شوم؟
خدا به اطراف نگاهي كرد از زاويه‌هاي سياه جهنم تكه تارهاي دود زده برداشت و به مخلوقش داد و گفت:
خودت رو بپوشون كه معصيت داره. اين فرشته ها هم آدم به عمرشون نديده‌اند.
: اما من كه آدم نيستم.
: ما كلي زحمت كشيديم تا ساختيمت. پس چه هستي؟ شكمبه سخنگو؟ عطسه متراكم اهورايي؟ سوداي خانه گرفته در سر؟ هواي محبوس در تن؟
مخلوق خود را در تار سياه چادر گونه پيچاند و با غمزه گفت:
نوشته شده در ساعت 12:16 PMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:12 AM |

٭ پاره چهارم

مخلوق جديد خود را در تار سياه چادر گونه پيچاند و با غمزه گفت: من هوا هستم.با ه دو چشم.
خدا خسته تر از آن بود كه بخواهد بر سر نام چك و چانه بزند. زير لب ناسزا گويان به بسترش رفت و با خرناسى رعد گونه به خوابى عميق غلتيد. خوابيدها.... من به سراغ هوا رفتم. خنديد و پرسيد:
اون چيز دراز وسط پات چيه؟
:دم
هوا سرخورده از پاسخم رفت مشغول چريدن بهشت شد و من سرخورده تر از نحوه خلقت خود آرزو كردم ايكاش به جاى دم به اين درازى چيزى كوتاه اما بدرد بخورتر خدا برايم خلق كرده بود. به سراغ خدا رفتم. شهامتي شيطانگونه بخرج دادم و به آزامى گفتم:
آ خدا!
:....
:آ خدا!
:چ چ چيه؟ مگ كورى كه كپيدم؟
:نميشه دم من از جلوم دربياد. وقتى ميشينم ناراحتم ميكنه.
: حالا ديگه از خلقت ما ايراد ميگيرى سنده؟
من سكوت كردم. اخلاق گه خدا را ميشناختم كه هر كس را كه مزاحم خوابش شود ميفرستد به قعر جهنم. رفتم سروقت كتابخانه الهي كه پر از اسرار خلقته تا بلكه خودم دردم را دوا كنم. در ميان كتب و الواح و رقعات بيشمار بالاخره راز پس و پيش كردن دم را آموختم گرچه همراه با عيب و ايراد.
بالاخره با گردني افراشته رفتم سراغ هوا. مرا با دم جديد پسنديد. به هم آويختيم و تا اينكه فرشتگان بيكار و فضول خبر به پيش خدا ببرند كار از كار گذشته بود. خدا خميازه كشان بلند شد
: حالا ديگه به هواى من دست درازي ميكني گه؟!
خدا هوا را گرفت و او را وارونه تكان تكان داد تا بلكه آب رفته رابه جوي برگرداند. اما از آنجا مكانيزم بدن هواى حامله با ديگر مخلوقات متفاوت بود هنوز خدا گرم نشده بود كه به جاي نطفه حرام خود بچه بيرون افتاد. عربده خدا و شيون طفل معصوم فضاي بهشت را پر كرد. من كه از پشت درخت طوبا منتظر فروكش كردن غضب الهي بودم دويدم و بچه را بغل كرده و از جلوي ديد ناظرالنظارين گم شدم. خدا برسر ميزد كه بعد از عمري آبروداري حالا بايد تخم حرام را بر سر سفره سخاوت خود بنشانم. سن و سالدارهاي عرش خدا را به گوشه اى دنج كشيدند و گفتند حالا كاريست كه شده ما شهادت ميدهيم كه نطفه اين طفل معصوم از صلب الهي شما صادر گرديده. تازه مگه شيطان خودش از كجا اومده؟ اون هم از دسته گلهاي شماست. شما كه هزارتا كار اشتباه ديگه هم نظير سيل و زلزله و غيره داشيد كسى مگه به شما خرده گرفته؟ اين موجودات بدبخت و حقيري كه گله به گله آفريده اى را هر چه نازل كردي گفتند شكر! حالا تو هم بيا و از خر شيطان پياده شو كه هر چه موضوع را كش بدهي مايه آبروريزي دستگاه خلقت خودت است.
خدا نشست كنار رودى از شراب و پياله پياله نوشيد تا آنكه همه چيز را در بيخبرى از ياد برد.
من بدبخت فارغ از تنبيه آني خدا حالا تازه به خود آمدم و ديدم كه عيالوارم. از آنسو هوا چيزهاي گوناگون ميطلبد و از سوي ديگر طفل گوهر بلورين از چشم و تركمان از حفره ميانگاهي ميپراكند. چند فرشته معصوم را با هزار وعده و وعيد رام كرده و مقداري از پر و پيتشان را گرفته و پوشكوار به دور طفل پيچاندم هوا به اعتراض گفت: اونجوري بچه پاش كج ميشه تازه بگذار تا دم جلويش را خوب ببينم. از مال تو بهتر به نظر ميرسد.
به ما كه خود كوه غيرتيم برخورد. يك چسك گوشت آويزان آن توله از اين دم بلند مگر ميتواند بهتر باشد؟
با گذشت زمان بچه بزرگتر ميشد و هوا ديگر به دم من بدبخت محل نميگذاشت كه بالاخره خدا از مستي در آمد و جبرئيل را فرستاد كه بياييد كارتان دارم. من زن و زندگي را بر دوش نهادم و با واهمه اي بي پايان به سوي عرش العراشين ( همان كه بعد ها شد آسمان هفتم) به راه افتادم.
نوشته شده در ساعت 11:40 PMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:14 AM |

٭ پاره پنجم

هنوز به عرش العراشين نرسيده بوديم كه بويى نامطبوع دماغمان را گدازاند. از جبرئيل علت را پرسيدم اظهار بى اطلاعي كرد. بالاخره به محل موعود رسيديم. خدا كنار حوض كوسر(با س) نشسته بود و داشت پاهايش را در پاشويه ميشست. بروي حوض دلمه هاي رنگارنگي ديده ميشد. خوب كه دقت كردم ديدم گلاب به رويتان سودا و صفراى اضافى حق تعالى است كه حوض را به گه كشيده. تعداد بيشمارى ماهي زرين پولك بهشتى از اشمئاز و عفونت بروي آب آمده بودند. خدا لاغرتر از هميشه بنظر ميرسيد. با ديدن من تاب نياورد و دهان به ناسزا گشود. رگهاي پرخون تمام چشمان مى زده اش را قلمرو خود كرده بود. به اشاره جبرئيل خيل فرشتگان با تغارهاى مملو از آبليموى دست افشار آمدند تا از حرارتش بكاهند. خداوند ظرف و مظروف را همراه هم غيب مينمود. دست اخر آروغى طوفانوار از دهان بيرون داد و همه را گريزاند. من ماندم و هوا و موجود بينامي كه در بغل داشتم.
:بيا جلو نامرد! خجالت ميكشي؟ كلاه قرمساقي سر اربابت گذاشتي خجالت ميكشي؟ اي موجود حقير! تو به چه اجازه اي به خود رخصت دادي كه برى و سر در كتابخانه ازل كنى؟ اين دم سر سوراخ مسخره كه از جلوگاهت آويزان شده حاصل آن تلاش بيهوده ات است؟ بسكه آن اوراق واقعا اوراقند و قديمي خود من كه كاتبشان بوده ام جرائت نزديك شدن به آنها را نداشتم.خودت را خيلي برتر حس ميكنى؟ ارزش تو در نظر من ديگر از ارزش شيطانك زنگ زده اين ساعت هميشه خراب كبريايى كمتر است. تو هم هوس خلق كردن به سرت زده بود؟ بي مشورت من؟ بيار جلو آن توله را.اين شكمچه حرامزاده است نتيجه آن اجتهاد بيحاصلت؟ اين پوست نيفايده چيست كه به سر دمب بچه چسبيده؟
خداوند همچنان به غرولند هزيانگونه اش ادامه ميداد كه ناگهان چشمش مي زده اش به سيماي هوا افتاد. دستي به جلوگاه صاف خود كشيد و غبطه كنان گفت: خب خواستي به خود بگويي تا حاجتت را رفع كنم. رفتي با اين نره خر خوابيدى كه چى؟ آهاي نگبانان عرش بيائيد و اينها را از جلوي ديدم دور كنيد. ببريدشان به جايى كه دوزخ باشد اما آتش مرئى نداشته باشد. بسوزند به آتشى كه خود افروختند. بفرستيدشان به شرزخ!
شم شيطاني به من نهيب زد كه وقت سنگسري نيست. خايه مالانه عرض كردم: خدا گه خوردم! من بدبخت مگر چه هستم؟ جز خرده ريزه ناكاميها و عقده هاي بارگاه الوهيت؟ بگذار تا در اينجا بمانم. رخصت ده تا اين موجودات را همينجا در مقابل جبروتت سگ كش كنم.
: حالا ديگه ميخواهى مخلوقات مستقيم و غير مستقيم ما را بكشى؟ اصلا گه زيادى موقوف. تمام اين ماجرا نتيجه قضا و قدر برنامه ريزى شده خودمان است. آن پوست نيفتاده طفل معصوم را هم با فرمانى جداگانه قانونمندش ميكنم. اينجا كه شهر هرت نيست. من همه وجودم طرح و تدبير است.
دل خداوند از دروغ آشكاري كه گفت به آشوب افتاد و دوباره شروع به بالا آوردن كرد. به همراه دلمه هاى بالا آمده ميشد سروشى روحانى را شنيد كه همانند فرمانى ابدى در كائنات پژواك ميافت:
سنده ها تا ابد اين زهرمارى را بر همگان ممنوع ميكنم. بشكنيد خمها را و سد كنيد نهرهاى مى را!


من بخوبى سنگينى نگاه شماتت بار عرش و فرش را بر گرده ام حس ميكردم كه مرا مقصر اين فرمان لايتغير الهى ميدانستند. ايكاش مقام الوهيت بجاى اين فرمانهاى بى برنامه قدرى به ظرفيت بي انتهاي خود ميافزود كه با يك بار بالا آوردن دنيا و آخرت را بر مخلوقاتش زهر نكند. در غم خود بودم كه دوست صميمي ام ازرائيل (با الف) دلدارانه دستى به شانه ام گذاشت و نجوا كرد: زياد به دل نگير. دستگاه خلقت پر است از فرامين چند ماده اى معطل مانده در شواري نگهبان برزخ. تبصره اى به تن اين فرمان خواهند دوخت كه قناسى اش را بگيرد.
:مثلا چه تبصره اى؟
: چه ميدونم. مثلا ممكنه بنويسند (شراب مطهر) بدون اشكال شرعى و عرشى است. اصطلاح علمى اش فكر كنم بشود شراب الطهور.
: اين كه از نظر منطقي به هم نميخواند. مثل اينست كه بگوييم حلال حرام يا مرده زنده.
: سر خود را به درد نياور كه دستگاه خلقت مملو است از اين سوتى ها.
من كه قدرى از سنگينى عذاب وجدان رها شده بودم به گوشه اى عزلت گزيدم غافل از اينكه سرنوشت هوا و طفل معصومش بنا به سنت لايتغير قرتاس بازي الهي به گونه اي ديگر رقم خورده است. راستش در همان اوايل ازل كه همه چيز نظم و نظام درستي نداشت آدرس (شرزخ) گم شده بوده و كسي پرواى خبر چيني به خدا را نداشته است. بسكه خداوند به هر چه كه خلق ميكند علاقه دارد. درست مانند هنرمندى كه نميتواند در دل نقدي كوچك بر زپرتي ترين و صيقل نايافته ترين آثارش را بپذيرد.
خلاصه از آنجا كه كسي نشاني شرزخ را نميدانست و حمالان سريع السير عرش تبعيديان بارگاه قداست را به جايي ديگر فرستادند.
نوشته شده در ساعت 6:28 PMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:15 AM |

٭ پاره ششم

قرنها به آرامى ميگذشتند. صدها بار عريضه و درخواست براي ديدار به مقام احديت فرستادم. هيچ جوابي نرسيد. دليل نامه هايم اين بود كه ميخواستم از شر دم جلويم خلاص شوم. ديگر هوايي در كنار نداشتم تا اين ابزار به كارم آيد و كف دستهايم پينه دردناك بسته بود. جرات نزديك شدن به كتابخانه ازل را نيز نداشتم. خداوند براي اينكه كسي خودسرانه به اسرار الهي دست نيابد چند تا از بهترين خدمتگزارانش را به درباني در مهر و موم شده كتابخانه گذاشته بود. خدمتگزاراني كه نه گوش داشتند تا آنها را وسوسه كنم و نه مغز كه خود به فكر فتح اين باب بسته بيافتند. موجوداتي به نام دهانچنگال كه فقط راه رسم دريدن را آموخته بودند. به همين دليل مجبور به نامه پراكني شدم. نه تنها خود خدا بي جوابم گذاشت بلكه به مقربينش سپرد از هر در و دروازه اي مانند گربه اي گر پيشم كنند. قرنهاي بي انتها به آرامي ميگذشت. خدا بعد از وقايعي كه بدنبال خلقت هوا و طفل معصومش گذشته بود ديگر دم و دستگاه خلق كردنش را جمع و جور كرده و به بيابان عدم فرستاده بود. با شناختي كه به عنوان نزديكترين مونسش داشتم ميدانستم زماني خواهد رسيد كه از عملكرد خود پشيمان خواهد شد. اما كي؟ تنها نقطه اميد ن بود كه دورا دور ميشنيدم سرش را به ميان دستانش ميبرد به خلسه هاي طولاني درميغلتد.
اهالي كون و مكان نيز كه سايه امر و نهي كن خدا را بر سر نميديدند آنچه ميخواستند ميكردند الا نوشيدن آزادانه شراب. سالها بود كه نهرهاي سابقا جاري از مي خشك شده بودند و جز خس و خاشاك گياهان پژمرده بهشتي و يا خاكسترهاي بويناك جهنمي در آنها ديده نميشد. دورا دور ميشنيدم بهشتيان از جهنميان راه و رسم ساختن آبي آتشين را آموخته اند كه شباهت زيادي دارد با آنچه كه سابقا در جوهاي بهشت جاري بوده. شراب الطهورهاي دست ساز كم كم امري فراگير شدند. تا آنكه معضل بزرگي خود را به نمايش گذاشت. كمبود خاك و كمبود تاك. تحقيقات زياد انجام شد. حتي عده اي خايه مال مرا متهم به سرقت خاك و تاك كردند. بالاخره هيات تحقيق و تفحص نتيجه اقداماتش را به درگاه كبريايي فرستاد. گويا در آخرين سطر پرونده قطور نوشته شده بود كه عرشيان و فرشيان از خاك براي خم سازي و از تاك براي مي سازي استفاده ميكنند و به عنوان پيشنهاد هيات متذكر شده بود كه مخلوقات بيش از اندازه بيكارند و چنانچه بصير البصارين چشمانش را بر اين كجروي ببندد نتايج سوئي در آينده به بار خواهد آمد. خلق بيكاري كه عرق و شراب مينوشد دو روز ديگر هزار و يك خواست غير شرعي ديگر نيز طلب ميكند. هيات ادامه داده بود كه از مهمترين اين احتيااجات بالقوه انجام امور قبيحه بروي بعضي از اندامهاي يكديگر است. از آنجا آنچه را كه بايد داشته باشند ندارند دائم انگشت به دهان و گوش و چشم يكديگر فرو ميكنند. هيات پيشنهاد داده بود كه يا انگشت همگي قطع شود و يا سوراخهاي ديگري در بعضي از نقاط بدن مخلوقات تعبيه گردد والا با اين روند دو روز ديگر بهشت شهر كوران و كران انگشت زخم خواهد شد.
ديري نگذشت كه نيمه شبي ازرائيل سراسيمه به بيغوله ام آمد. در آستين شيشه اي قرمز داشت و بي آنكه حرف بزند شروع به پركردن جامهاي زرين كه با خود آورده بود كرد. ميدانستم بعد از قرنها آنچه كه دوست ديرينه ام را به سراي من كشانده بايد موضوعي مهم باشد. منتظر ماندم تا خود به سخن آمد.
: ديوانه شده. خرفش زده. ميگويد همه را بكش. به صغير و كبير اين قوم الضالين رحم نكن.
: كي رو ميگي؟
: زبانم لال خدا را ميگم. بعد از اينكه هيات پرونده را به خدا داده او هم نه برداشته و نه گذاشته و ميگويد كليه مخلوقات بايد معدوم شوند. جرات كردم و پرسيدم خداوندا! اگر بنا بر معدوم شدن بود چرا خلقشان كردي؟ خدا هم طبق معمول گفت گه زيادي موقوف . حالا من بدبخت كه قصي القلب نيستم جان عده اي بيگناه را به خاطر اميال زودگذر خدا بگيرم. شغل سازماني من نگهباني از نهالهاي نورسته گلخانه بهشت است. من كجا و قتل و كشتار خلق كجا؟
من كه دريافته بودم خداوند از درخواستهاي رو به تزايد مخلوقات اقدام به اين فرمان كرده است گفتم: ازرائيل جان اين بار اگر جلويش را نگيريم ديگر كار بيخ پيدا ميكند.
: اصلا علت آمدن من به اينجا هم همين است. تو الان مورد غضب خداوندي. منتها من جرائت به خرج داده ام و آمده ام تا بلكه تو او را بسر عقل بياوري. با هر كس از رفقاي چيز فهم مشورت كرددم گفتند تنها شيطان است كه ميتواند راي خدا را برگرداند. يكي دونفر ميگفتند كه چند بار ديده اند خداوند متعال در خواب گريه كنان اسم ترا آورده. گويي يعقوب دلش دلتنگ يوسف روي توست منتها از آنجا كه غرورش اجازه نميدهد نميتواند آشكارا اميال خود را بروز دهد. به درد فراموشي مقطعي نيز دچار شده است. خود حكيم الحكماست منتها در علاج خود مانده است.
ساعي به نوشيدن گذشت و خوب كه سرمان به تاب افتاد ناگهان ازرائيل گريه كنان رقعه اي به من داد و گفت: اين نامه را همينجوري براي حضرتش پست كن.
: توش چي نوشته؟
: ندوني بهتره. تو هم بالاخره غرورداري و ممكنه راضي به ارسالش نباشي. بيش از حد لازم توش خايه مالي نوشته شده. توبه نامه توست. گهخوردن نامه است. نخواني وجدانت راحت تره. امضا كن و بفرست. به خاطر كليه مخلوقات آمده و نيامده سر از باد نخوت خالي كن و نه نگو.
سري به تائيد جنباندم و دل به دريا زده و سئوالي كه مدتها در ذهن داشتم از ازرائيل پرسيدم. در جواب گفت: هوا و طفل معصومش؟ محلشان گرچه خوشايند نيست اما امن است. با اين توبه نامه درر كار آنها هم فرجي شايد حاصل بيايد.


توبه نامه زودتر از آنچه ميپنداشتم نتيجه خود را داد. داشتم طبق معمول با دم پيشينم بازي خوشايندي ميكردم كه ديدم جبرئيل حلقه بر در ميكوبد. در را باز كردم. خلعتي مرصع به نشانه بخشش بر تنم كرد و گفت زود باش كه به دربار احديت احضار شده اي.
سوار بر ارابه مراد به تاخت خود را به عرش العراشين رسانيم. هر چه سالمند و ريش سفيد بود در يمين و يسار تخت ملكوتي حضرتش زانوي ادب زده بودند. سينه خيز كنان تا به نزديكي تخت ملكوتي رفتم. خداوند متعال به آرامي گفت كجا بودي اي بنده كجراهم؟
خدا مرا به نزديك خود خواند. پيرتر از هميشه شده بود و در صدايش ترديد و لرزشي بي سابقه موج ميزد. ميهمانان عظام تازه شروع به چريدن مائده هاي بهشتي كرده بودند كه خدا زمزمه كنان گفت بريم در خلوتخانه دل كه از ديدن مخلوق بي خاصيت حالم به هم ميخورد. به خلوتخانه نرسيده بوديم كه ناگهان گريه كنان و العفو گويان چنگ در دامن الطافش انداختم. من گر چه شيطانم اما گاه پيش ميايد كه دل بر عقلم غلبه ميكند و آن لحظه نيز از همان اوقات بود. خدا نيز كه به گريه افتاده بود خمي مملو از شراب به روي ميز گذاشت و گفت: بنوش كه امشب شبي ديگر است.
: من نميتوانم دست به حرام بزنم.
: بنوش پسرك كه اين بفرما براي امتحان تو نيست. خدا تر از خدا شده اي؟ راستش امشب ميخواهم با تو سرراست باشم. در بين خيل بي خاصيتي كه در بيرون اين خلوتخانه در حال چريدن است كسي نيست كه بتوانم برايش را درد دل كنم. بنوش !
با اطمينان كه يافتم لبي به باده تر كرده و گوشم را به نجواي دردمندانه خدا سپردم.
نوشته شده در ساعت 7:33 PMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:16 AM |

٭ پاره هفتم

خداوند با چشمان نيمه تر فرمود: بيكسم. غريبم. اين همه موجود جور واجور خلق كردم منتها هيچكدامشان لايق شنيدن دردهاي من نيستند. اونطوري نگاه نكن! با اينكه خداوند متعال هستم اما منم هزار و يك درد بيدرمان دارم. مثلا ميدونم الان اون لاشخورهايي كه بيرون در هم ميلولند دارند يواشكي از آستينشان همين زهرماري را كه ما مينوشيم مينوشند منتها نميتوانم جلويشان را بگيم.
: بدبختي اينه كه ما هم داريم مخفي از چشم اونها عرقخوري ميكنيم.رطب خورده منع رطب كي كند؟
: د درد منم همينه! ارزش فرامين من در عمل تبديل شده به پشم. همه اعتراض دارند كه از يكنواختي عرش حوصله مان سر رفته. دارم بوي انقلاب رو استشمام ميكنم. خوشبختانه الان تخمشان را كشيده ام و به علت نداشتن حزب و آلترناتيو خفقان گرفته اند. تازگي ها خواب و خوراك ندارم. كارم شده نوشيدن درخلوت. يك بدبختي دگر هم تازگي ها بهم رو آورده. اعتياد.
خداوند متعال دستهايش را سه مرتبه بهم زد و في الفور عفريتي سيه چرده با بساطي مشكوك وارد مجلس شد. بعد از رفتن عفرين مقرب خدا پارچه را كه بروي سيني افتاده بود برداشت. درون سيني منقلي زرين بود كه زغالهاي سياهش با نفس گرم اهورايي ايزد متعال در دم گداخته شد. خميري كهربايي رنگ گلوله شده را بروي گرزي كوچك اما جواهر نشان قرار داد و گفت: بكش كه سناتوريه!
تعارف جايز نبود. و لحظه اي نگذشت كه در خلسه اي روحاني خود را به ذات احديت نزديكتر يافتم.
: اينم از نتايج استرسي است كه مخلوقات بمن تحميل كرده اند. شده ام خداي منقلي قومي در خفا زهرمار نوش! ميدانم اگر به همين منوال پيش رود دو روز ديگر بايد نجيبخانه هم برايشان تهيه كنم. خانم از كجا بيارم؟
: اما اينها كه احساس جنسي ندارند.
: اي شيطون جان! كجاي كاري؟ بهم خبر رسيده اينها دارند بروي هم عملياتي انجام ميدهند كه زبان ما كه خداي متعال هستيم از گفتنش شرم دارد. در درياي عميق حكمت خود غور كردم ديدم همه اين ماجراها برميگردد به آن عمل شنيعي كه تو بروي آن ضعيفه انجام دادي. اسمش حوا بود؟
: هوا بود. اما خدا من واقعا از آن پيشامد متاسفم.
: نميخواهم دوباره ترا شماتت كنم. بهر حال اين واقعه اي بود كه روزي بايد اتفاق ميافتاد. از جبر الهي گريزي نيست حتي اگر خداوند قادر و مختار باشي!
: نميشود به نحوي حافظه شان را پاك كرد؟
: ربطي به حافظه و مغز ندارد. نفس وسوسه گر در تك تك سلولهاي روح حقيرشان جا خوش كرده است. روي همين مساله ازرائيل را فرمان دادم تا نسل همگي را بركند.
: ولي به هر حال خالق يكتا احتياج به مخلوق دارد. بي مخلوق كه نميشود نام خالق بر خود نهاد. شما هنرمندانه اين همه موجود را ساخته اي و هنرمند بدون مخاطب يعني پشم! هر هنرمندي قابليت شنيدن نقد تند را هم بايد داشته باشد. به نظر من بايد نقد اينها را كاناليزه كرد. چه باك از انقلابي كه مايه قرص شدن پايه هاي تخت نظام الوهيت است؟
چشمان هميشه بصير خداوند به شادماني برقي زد. باقيمانده نخودهاي موجود را باهم بروي گرزك فرحبخش چسباند و بعد از پكي عميق گفت: حق با توست. انقلاب احتمالي شان را به گه خواهم آراست. در اين ميان شايد مجبور به دادن قرباني هم باشم.
: قرباني؟!
: فراموش نكن كه قرباني كردن يكي از سنن حسنه ما در آينده خواهد بود. اصلا شايد افتخار اولين قرباني را به تو تفويض كنم. نظرت چيست يا ذبيح الله؟
من كه به يكباره لقبي تازه يافته بودم نميدانستم بايد ابراز سرور كنم و يا اعتراض. خداوند كه غبار شك و ترديد را در چهره ام ديد تنه اي دوستانه به من زد و به همراه چشمكي گفت: جون خدا نه نگو ديگه. البته قرباني شدن تو به صورت معمول نخواهد بود. تو نه جانت بلكه آبرويت را به ظاهر قرباني خواهي كرد.
: چگونه؟
: تو بايد سردسته انقلابيون شوي. بايد عصيانگري شوي كه هر روز من بتوانم اين چرندگان احمق را بر عليهت بسيج كنم. بايد بشوي كك و بيافتي در تنبان اين اجتماع رخوت زده گناه آلود. آرام و قرارشان را بگير.
: ولي اينها روزي خواهد رسيد كه به تو معترض شوند كه چرا با قدرت بي پايانت خود ريشه مرا نخشكانده اي؟ جوابشان را چگونه خواهي دارد.
: شيطان گرامي! دوست محترم! اگر من ماكرالمكارين هستم ميدانم چگونه گليم خود را از اين آب بيرون بكشم.
ذات باريتعالي كه ديد هنوز مرددم ريشخند وار سرش را جلو آورد و گفت: راستي هنوز ميخواهي از شر آن دمب دردسر زايت راحت شوي؟ حاضرم بعنوان نشان دوستي در دم قطعش كنم.
: نميدونم. راستش بيشتر از اينكه اين دم آب آور رنجورم كند دلواپسي از سرنوشت هواي بدبخت و نوزادش دلم را به درد آورده است.
خدا نهيبي به خادم مخصوص زد و از و خواست تا في الفور ملك استخبارات را حاضر نمايد. در يك چشم به همزدن خبرائيل حاضر شد. من و خداوند از چهره و اندام بي موي خبرائيل دچار حيرت شديم. خدا پرسيد: پشم و پوشالت كو؟ بال و پرت كجاست؟
چرا اينگونه نوراني شده اي؟
: بسكه نوره بخود كشيده ام.
خداوند نهيبي زد كه عرش به لرزه درآمد: گه خوردي بي اچازه من با خود آنكار را كرده اي. نوره چيست؟
خبرائيل دستمالي بدست گرفت و در حاليكه دهان كف آلود خداوند را خايمالانه پاك ميكرد گفت: براي آنكه پرده از هر رازي سترده كنيم اين ماده را داريم آزمايش ميكنيم. ايكاش خداوند خود امتحاني ميفرمودند.
خداوند دستي به شارب مردانه اش كشيد و فرمود: حالا ديگه ميخواهي پرده از اسرار ما برگشايي؟ اين گهي است كه در استخبارات ميخوريد؟ درسته كه در رحمت الهي بازه اما بايد روزي نسبت به بودجه استفاده شده حساب پس بديدها! عجيب نيست كه دارم بوي انقلاب را ميشنوم.
: قربان شما استفاده از اين ماده را براي ما در مواقع تحقيق و تجسس واجب گردانيد ما در دم نطفه شوم هر انقلابي را خفه ميكنيم.
: گفتي اسمش چيست؟
: موقتا اسمش را نوره گذاشته ايم. بسكه نوراني ميكند موضع ماليده شده را. منتها واجب است كه نام نهايي اش را خود بفرمائيد.
خداوند كه حال و حوصله غوص به بحر تفكر را نداشت اولين كلامي كه به نوك زبانش رسيد بيان كرد: واجب؟ اگر واقعا براي كارتان آنقدر كه ميگويي لازم و واجب باشد اسمش را واجبي گذاشتيم.
خداوند با ديدن من منتظر گويي بياد علت فراخواندن خبرائيل افتاده باشد گفت: زن و بچه اين كجا هستند؟ تو ليست مقيمان شرزخ نديدمشان.
خبرائيل به تته پته افتاد.
نوشته شده در ساعت 9:19 PMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:16 AM |

٭ .
نوشته شده در ساعت 3:46 AMتوسط shay tan1


٭ .
نوشته شده در ساعت 12:33 PMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:18 AM |

٭ پاره هشتم

خبرائيل به تته پته افتاد. قادر متعادل نهيب زد: بنال كه پريد اين چهار نخودي كه كشيدم!
: به جبروت مباركتان قسم كه ما مقصر نيستيم. دنياي دستپروده شما هزار و اندي بخش و دايره و قسمت و غيره و ذالك دارد. انبوه پرونده هاي گوناگون در انبارهاي پر و پيمان در حال زوال هستند. سيستم نداريم. آدمي كه چار كلاس سوات حاليش گردد نداريم.
: گه زيادي موقوف. لب مطلب را جان بكن!
: در يك كلام معروض ميدارم آن ساعت مباركي كه فرمان تبعيد زنك و توله اش را به شرزخ صادر كرديد ماموران هرچه گشتند اثري از نشاني محل مذكور نيافتند.
: ما كون خود پاره كرده ايم و مكاني به نام شرزخ آفريده ايم حالا ميگوئيد آدرسش را گم كرده ايد؟ شرزخ تا آنجا كه ياد دارم اقلا سيزده برابر بهشت و دو برابر دوزخ وسعت داشت.
خبرائيل با صدايي رسا گفت:
والله من قسم جلاله ميخورم كه ما خودمان يك زماني شرزخ را از كف دستمان بهتر ميشناختيم. منتها از بس متروكه مانده بود كسي ديگر راه آنجا را به خاطر ندارد. قربان قدم كبريايي ات بروم بسكه شما اين كون و مكان را بزرگ آفريديد ما حساب و كتاب از دستمان در رفته.
: خوب من حالا جواب اين شيطان بدبخت را چي بدهم كه زن و بچه از من طلب ميكند؟ زودباش راه حلي براي اين معضل نظام بياب والا همين كيسه واجبي دست ساز خودت را تا ذره آخر به حلقت ميريزم. به تو هم ميگويند ملك اطلاعات و استخبارات؟
: عرضم به حضور پرودگار يگانه كه راستش آنزماني كه ما خودسرانه تصميم به خواباندن سر و صداي مربوط به گم شدن تبعيدگاه ضعيفه و شكمچه اش را گرفتيم با ديگر اركان نظام كبريايي مشاوره كرديم و خواستيم مصدع استراحت شما نشويم. قرار بر اين شد به نوعي از شر آنان خلاص شويم. از آنجا كه شما عصاره استحكام كلام و نادوگانگي گفتار هستيد هرگز به مغز عليلمان خطور نكرد كه ممكن است خداوند باريتعالي زير حرف خود بزند و ابراز ندامت...
: گه زيادي موقوف. بنال ببينم با همسر محترمه اين مقرب ترين مخلوقم چه كرديد؟
: به زباله دان انداختيمشان.
خداوند آهي سوزانتر از كوره هاي توفنده جهنم از دهان بيرون داد.
: اي واي بر همگي ما! آنها را به زمين فرستاديد؟ آنجا كه مملو است از بقاياي بلااستفاده كارخانه آفرينش ما؟ ما كه خود خالق همه چيز هستيم ميخواهيم به نوعي دامن عصمتمان را از لوث اتهام خلق آنمكان نفرين شده دور بداريم آنوقت شما ما را درگير اين مساله كرده ايد؟ اگر دانسته كرده ايد كه واي بر شما و اگر ندانسته كرده ايد واي بر من.
: ولي فداي حكمتت بشوم اي بارلاها! درست است كه جرات نزديك شدن به زباله دان زمين را نداريم منتهاچون شما حكم ارتداد آنها را صادر ننموده بوديد سپرديم با استفاده از رشته هاي هنوز نپوسيده پل مخروبه صراط طنابي درست كنند تا بتوان قوت و غذايي به تبعيديان رساند. باديه باديه از مطبخ بندگان است كه ميفرستيم به داخل مزبله. به يقين هنوز زنده هستند چراكه نه تنها از محتوي باديه خبري نيست بلكه جاي دندانهاي كوچك و بزرگي بروي قابلمه ها وجود دارد كه زبانم لال چيزي نيست جز نشانه سبعيت آن موجودات مغضوب درگاه رحمانيت.
خداوند كه ديگر كاملا اثرات دود و مي از رخسارش رخت بربسته بود خمارانه خميازه اي كشيد.
: من حاليم نيست. بايد به نحوي آنها را برگردانيد.
: جسارت ميكنم خدا! منتها غير ممكن است برگرداندن آنها حتي اگر خود خدا هم اراده نمايد. دريچه آن مزبله همانند شير يكطرفه است كه رفت دارد و آمد ندارد. حكمتش هم اينست كه آنقدر آنجا مشمئزكننده و عفونت بار است كه كافي است چسكي از انفاس آنجا به اينسو راه بيابد تا كون و مكان زير و زبر شود. اين هم از حكمات شما است قادر متعال.
: ماموري كارآزموده در بساط نداري كه برود آنها را خلاص كند؟ اينست نتيجه آن هم مخارج مادي و معنوي كه روي دستم گذاشته ايد؟ آخر ميشود به شما هم گفت سربازان گمنام خداي زمان؟! بابا نوزده تا نوزده تا ميرن ميشينن توي طياره سرنوشت تا خودشون رو بكوبند به ديواره بهشت. اونوقت يكمشت مفتخور دور من را گرفته اند هي شعار توخالي ميدهند كه حزب فقط حزب خدا رهبر فقط خود خدا. آخه گه بگيرند به اون غيرت و حميت شما. تقصر خودم است كه از روز اول براي شما خايه نيافريدم. بشكند اين يدالله بي نمكم. فعلا برو گم شو اي نمك به حرام.


من كه با مظلوميت ذاتي خود ناظر اين رويداد بودم خدا درمانده را به گوشه اي كشيدم.
: ربنا! از حرص و جوش زيادي نتيجه اي حاصل نميشود. اگر قرار باشد براي اينها خايه تعبيه كني تا شهامت بيابند بايد براي بقيه هم فكري كني تا انگ تبعيض بر دامن مطهرت ننشانند. حالا كه خوب فكر ميكنم در اين بينهايت موجودات گوناگوني كه آفريدي خايه دارشان تنها منم. در شهر كورها يكچشمي پادشاه است. من خودم ميرم به مزبله زمين. اگر قرار است تا بنا به سناريوي ناتماممان همگان مرا مظهر شر و نكبت و كثافت بدانند بگذار تا براي بهانه هم كه شده از نظر بصري نيز به نكبت مزبله آغشته شوم.
خداوند كه گويا به شوق آمده با دهاني تف فشان دنباله كلامم را گرفت:
آره ميتونيم بگيم تو فرمان شكني كردي و سر خود به سراغ زباله دان ملكوتي ما رفتي.
خداوند پايكوبانه عربده اي كشيد و قلم و دوات خواست تا نقشه اي را كه در سر ميپروراند ثبت كند.
نوشته شده در ساعت 9:44 AMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:19 AM |

٭ پاره نهم

خداوند تمامي قدرت بي پايانش را بكار گرفت و كوتاهتر از آنچه ميپنداشتم به جاي طرح ونقشه كتابي قطور در فرارويم قرار داد كه با حروفي زركوب جلدش مزين شده بود.)كتاب آفرينش(.
خداوند متعال بادي در غبغب انداخت و گفت: اينست طرح و نقشه من براي كل خلقت.
: اما بهتر نبود قبل انجام عمل آفرينش كليه مخلوقات اين كتاب را مينگاشتيد؟ در ضمن شما كه ديگر دم و دستگاه خلقتتان را نيز جمع آوري نموده ايد. اين مجموعه دستورالعمل كه ديگر دردي را دوا نميكند.
: گرچه نامم اكمل الكاملين است اما گل بي خار كجاست؟ بهر حال ميتوان از اين كتاب براي توجيه مختصر ناهماهنگي هاي جهان خلقت استفاده كرد. راستي در مورد فرزند حوا...
: منظورتان هوا است؟
: بلي همان هوايي كه تو ميگويي. اگر يادت باشد لاي پاي آن طفل دمي كوچك وجود داشت
: دقيقا يادم است. حتي هوا بمن گفت از دم من بهتر است.
: بلي بر سر دم پوستي بي مورد بود كه در اين دستورالعمل امر فرموده ام كه پيروانم مخلصم آنرا بچينند. راستش مدتها از آن دم كوچك خوف وافر داشتم. آنرا به نوعي رقيب خود ميپنداشتم. ميخواستم امر به از بيخ بريدنش دهم اما از آنجا كه ديگر اعتماد به نفس لازمه را ندارم و ميترسم دوباره همگان سرزنشم كنند به بريدن نيمي اش قناعت كردم. بدينوسيله اميدوارم تا ابد الآباد همگان حضور مرا حتي در خصوصي ترين اعمال خويش از ياد نخواهند برد.
:ولي بعدها كساني شايد پيدا شوند كه بپرسند اگر پوست مورد نظر بيمورد و اضافه بوده چراخداوند آنرا از اول خلق كرده است. اينكار مباين با حكمت حكيم الحكمايي مثل شماست.
خداوند كتاب قطور آفرينش را در هوا چرخاند و گفت: طبق اين كتاب من هزار ويك دليل پزشكي و غير پزشكي براي اينكار تراشيده ام. اين تكه پوست روزي خواهد رسيد كه بود يا نبودش بشود مقياسي براي سنجش اعتقاد خلق به خالق يكتا. شوخي نداريم كه! براي تقرب به خدا بايد قرباني داد. تازه يك چسك پوست كه اين حرفها را ندارد يا ذبيح الله! تو كه خود عزيزترين دارايي يعني آبرويت را براه ما فدا كرده اي.
خداوند كه به نوعي قرباني بودن مرا نيز به خاطرم آورده بود به سكوت وادارم كرد. سكوتي كه رضايت به بريدن يك تكه پوست به ظاهر كوچك آغاز شد. بعدها فهميدم كه ايكاش از همان ابتدا زبان به كام نميگرفتم و مخالفت ميكردم.
: ساكتي ابليسكم؟ در مورد نام ان طفل چه كنيم.
: هر چه شما فرمان دهيد.
: طبق روايت مستنداين كتاب ما خالق آن طفلك شده ايم ولي براي اينكه صداقتم را به تو نشان بدهم ميخواهم خودت نام دستپروده ات را انتخاب كني. زيادي فكر نكن! ببين كه چه رابطه اي است بين تو و او. او چه چيز تو بوده است؟
: آبم. يعني در واقع عصاره اين دمم.
: همان آبم خوب است. طبق سنت الهي خودمان اولين چيزي كه به ذهن متبادر ميشود صحيح ترين است. با موافقت من كه مخالفت نداري؟
خداوند متعال سكوت مرا به رضايت مطلق برداشت كرد و ادامه داد: قبل از رفتن به زباله گاه زمين بايد شكمي از عزا در بياوري. در ضمن اين آخرين باري است كه من و تو باهم ملاقات خواهيم كرد. لز فزدا چو خواهم انداخت كه تو سر به نافرماني برداشته اي. البته برنامه اي چيده ام كه بتواني با كمك جبرئيل كه محرم اسرار و پيكم است با هم مرتبط باشيم.
به فرمان هستي بخش عالمين بساط صفا و عيش و نوش و منقل و انبر دوباره براه افتاد و دمي نگذشت كه در عالم بيخبري آنچنان غرق شديم كه نفهميديم كداممان خداست و كداممان شيطان.


چند روزي گذشت. من منتظر رسيدن فرمان عزيمت بودم كه جبرئيل با كيسه اي سياه به سراپرده ام وارد شد.
: اينها را خداوند تبارك و تعالي به عنوان بدرقه برايت فرستاده است.
كيسه را باز نموديم. خلعت بود و تخم مرغ پخته براي سفرم و چند خرت و پرت ديگر. خوب كه نگاه كردم آنچه كه خلعت الهي ميپنداشتم چيزي نبود جز ردايي سرخ رنگ كه نقشي از شراره هاي دوزخ بر آن ديده ميشد. شاخي تيز و دندانهاي بدلي كه به نيش گرگ ميمانست در ميان هديه الهي بود كه به كار بستم. خود را در آينه ديدم. از چهره خويش ترسيدم و دمي از حال رفتم كه جبرئيل به حالم آورد.
: خداوند فرموده از آنجا كه عقل خلق در چشمش است بايد وقتي عازم سفري با اين لباس از عرش خارج شوي تا فرشتگان ماهيت دوزخي ترا به خوبي ببينند.
: ماهيت دوزخي من بدبخت؟
جبرئيل كپي كتاب آفرينش را از زير يكي از بالهايش بيرون آورد و به نشان داد و گفت: طبق اين كتاب ذات تو از آتش دوزخ سرشته شده است. من كه تازه بياد مكالمه قبل از مستي آنشب خود با خدا افتاده بودم سكوت را بر خلف عهد ترجيح دادم. ايكاش خداوند متعال نيز مانند من امانتدار عهدش ميبود.
قبل از عزيمتم در يافتم كه بولتنهاي ديوان استخبارات مملو است از بد گويي نسبت به من. مرا روزيونيست و كجراهه اي خوانده بودند كه الطاف بي پايان خداوند را از ياد برده و قصد رفتن به مزبله زمين بدون اذن مقام معظم الوهيت را دارد. مدعي العموم برزخ نيز برايم به نمايندگي از كليه مخلوقات در حال تشكيل پرونده بود. افرادي كه ريختشان مشابه يكديگر بود اما يونيفرم مشخصي نداشتند مثل سايه تعقيبم ميكردند و قصد جانم را داشتند. به جبرئيل پيغام دادم گويا اينها مساله را جدي گرفته اند. در جوابم خبر آورد براي اينكه بوي تباني استشمام نشود خداوند يگانه خود اينگونه مقرر كرده است. صبر پيشه كن. آبرو برايم باقي نمانده بود. بر سر هر منبر و معبري نامم به پلشتي برده ميشد. ياران قديم همه رو از من گردانده بودند. تنها بعضي از نيمه شبها بود كه شبنامه اي به خلوتگاهم ميافتاد به اين مضون كه ما دلزدگان بساط الوهيت مطلقه هستيم و ايكاش تو رهبر انقلابمان ميشدي. كم كم از تعداد نامه هايي كه در خفا بدستم ميرسيد ناباورانه در يافتم جمع ناراضيان دستگاه الوهيت مطلقه ممكن است از مجموع مخلوقات عالمين بيشتر باشد. به عقل خود اعتماد نكرده و بواسطه جبرئيل موضوع رابه اطلاع خداوند رساندم. جوابش را جبرئيل بي كم و كاست آورد كه: گه زيادي موقوف. طبق برنامه عمل شود.
به اطلاع عصيانگران رساندم ممكن است تحت شرايطي خاص زعامت قيامشان را بپذيرم. بالاخره زمان موعود عزيمت رسيد. تخم مرغهاي مرحمتي را در انبانه اي نهاده و توشه راهم ساختمم. رداي سرخ را در بر كرده و شاخ و نيش را بر سر در دهان نشاندم. در حاليكه لعن و نفرين ماموران و مواجب بگيران ديوان استخبارات بدرقه راهم بود به سوي مزبله زمين براه افتادم . اي كاش پايم قلم ميشد. علتش؟
نوشته شده در ساعت 9:38 AMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:19 AM |

٭ پاره دهم

به فرمان حقتعالي هيچ مركوبي اعم از چرخدار و بالدار حاضر نشد تا مرا به دروازه برساند. بلندگوها و پرده هاي نمايشگر آويخته از فلك با صدايي گوشخراش اعلاميه مقام معظم خداوندي را پخش ميكرد مبني براينكه اي اهالي كون و مكان! ببينيد ميزان آزادي اعطايي بيحد ما را در محدوده قانون اساسي خلقت. ما حتي به دوست ديرينه خود نيز آزادي داده ايم تا دشمن ما گردد. اين دليلي دندان شكن و بالگداز براي معدود مخالفيني است كه در خفانامه هايشان ما را متهم به ديكتاتوري آنهم از نوع مطلقه ميكنند. ما در عين اجبار مطلق به همه مخلوقلت اختيار نسبي داده ايم تا ما را مخالفت كنند هر چند كه نتيجه اش آتش دوزخ و يا سرماي زمهرير براي آن خاسرين باشد. لاكن مقام عز وجل ما اين كاسه مملو از زهر مار غاشيه را بردبارانه سرميكشد تا اثبات كند حقانيت و مظلوميت خود را.


وقتي با هزارن مشقت خود را به دروازه خروجي بهشت رساندم ماموران گمرك كه به يقين همگي از اصحاب دوزخ بودند جلويم را گرفتند و تا شرمناكترين ترين زواياي بدنم را با انگشتان جستجوگرشان واررسي كردند. آنهم مقابل چشم تعدادي خبرنگار دوربين بدست. چه دردناك لحظه اي بود. ناگهان يكي از گمركچيان در حاليكه تخم مرغهاي مرحمتي را در مقابل همگان گرفته بود با تغير گفت: رسيد خريد اين تخم مرغها را بده.
: اينها مرحمتي دوستم است.
: بنا به آيه شريفه السارق هو سرق بيضه المرغ في الشباب سرق الشتر في الپيري . تا رسيد خريد نياوري يا نام پيشكش كننده را نگويي اجازه نميدهم.
من كه عهدي محكم با پروردگار داشتم نتوانستم نام اهدا كننده را به زبان بياورم. آنها نيز تخم مرغها مصادره نمودند و مرا همانند دزدي رسوا به سوي مرز خروجي هدايت كردند. كم كم علت حضور خبرنگاراني كه در اطرافم بودند و مدام عكس ميگرفتند برايم روشن ميشد اما به خود نهيب زدم كه خداي متعال و پاپوش دوزي براي من؟ ماموري كه بنا بود مهر خروج بر مداركم بزند با سو ظني عميق به چهره ام نگاه كرد و بعد اينكه نامم را در ليست ممنوع الخروجها ديد با زهرخند به اتاقكي راهنمايي ام كرد.
: به جرم سرقت تخم مرغ ممنوع الخروجيد.
: اما من سرقتي مرتكب نشده ام. تخم مرغها مرحمتي است.
رئيسشان كه تسبيح بزرگي در دست ميچرخاند همگان او را حاجي خطاب ميكردند ورقه اي جلويم گذاشت.
: اين توبه نامه است. امضا كن كه تا رها شوي.
من كه ديدم انكار بيفايده است اوراق مربوطه را امضا كردم. البته به غير از سرقت در اين توبه نامه جرائم مختصر ديگري همچون لواط و اعتياد به مواد مخدر هم نگاشته شده بود كه مجبورا امضا گرديد.


از دروازه بهشت تازه قدمي به بيرون نگذاشته بودم كه تاريكي مطلق به همراه بادي بويناك به پيشوازم آمد. خوف بسيار كردم و تنها دلخوشيم عهدي بود كه با خداوند متعال بسته بودم مبني بر بازگشت سريع به بهشت. رفته رفته گنداي مسير آنچنان شدت يافت كه هوش و حواسي برايم باقي نماند.


نميدانم چه مدت سپري شد كه چشمانم را باز كردم. خود را ناباورانه در دنيايي ديگر يافتم. خورشيدي سوزان در آسمان آبي رنگ زمين را ميگداخت. موجوداتي كه نامشان را نميدانستم در آسمان پرواز ميكردند و جانوران بيشماري بروي زمين در تعقيب و گريز يكديگر بودند. زمين به نظرم باغ وحشي بي حصار آمد كه صاحبي نداشت. براه افتادم تا بلكه از سرنوشت آبم و هوا اثري بيابم. تلاشم بي نتيجه بود. گرسنه و تشنه و خسته به زير سايه درختچه اي غلتيدم و در يك آن به خواب فرو رفتم تا اينكه با ضربه اي خفيف بيدار شدم. چشمانم را ماليدم. نميتوانستم باور كنم آنچه را كه ميبينم. پيرزني خميده قامت لخت و عور در مقابلم ايستاده بود. خوب كه نگاه كردم ديدم تنها لباسش برگي است كه شرمگاهش را پوشانده. پستانهاي آويزان پيرزن مانند دو جوراب چرك و كهنه بروي شكم ورم كرده اش افتاده بود.
: كه هستي اي زال؟
: خاك عالمين برسرت كه هواي خود را ديگر نميشناسي. منم هوا.
باورم نميشد كه عجوزه مقابلم آن نازك بدني باشد كه خداوند در كتاب آفرينش به خلقتش افتخار ميكرد.
: چيه؟ انتظار ديدن ملكه زيبايي را داشتي؟
: حجابت كو؟ چادر بافته از تارعنكبويت چه شده؟
: از سنگ و سنگستان رو بگيرم يا از خاك و خاكروبه؟ به غير جانوران وحشي كه مصاحبي نيست تا رو بگيرم.
: بچه كو؟ آبم كجاست.
: اگر منظورت از آبم آن جاكشي است كه حاصل خفتن با توست نميدانم كجاست. سالها است كه تركمان كرده و گم شده. خبر مرگش نه خرجي ميفرستد و نه پيغام. انگار نه انگار مسئوليتي در قبال خانواده سرش ميشود.
: خانواده؟! چه خانواده اي؟
حوا دستي به شكم برامده اش كشيد و در كنارم نشست. آشكارا از سنگيني بارش در عذاب بود. بعد از آنكه مشتي خاك را مانند فوتينا به دهان ريخت گفت: از كجاي كار بگويم؟ رويم سياه است.
بر اثر الهامي ناشناخته بخوبي دريافته بودم تورم شكم هوا چيزي جز حاملگي نيست و خوردن خاك براي اطفا آتش ويارش است.
: پدرش كيست؟
: درست نميدانم. يكي از پسرانم.
درمانده شده بودم. هوا ادامه داد: راستش ماجرا آنقدر بغرنج است كه از گفتنش شرم دارم. ايكاش همانموقع واسطه شده بودي و نميگذاشتي ما را از بهشت برين برانند. بعد از آنكه دو مامور قلچماغ ما را همانند آشغالي بي ارزش به اين خاكروبه انداختند نميدانستم چه كنم. نه غذايي و نه لباس و سرپناهي. طفلي شيرخوار كه سينه خشكيده ام نميتوانست او را سير كند. حيوانات اطرافم را ديدم كه در حال چريدن دشت و دمن هستند. من نيز چريدم تا آنكه از مرگ نجات يافتم.
: اما در آن بالا ميگفتند كه باديه باديه از مائده هاي آسماني است كه برايتان فرستاده ميشود.
: ما كه نديدم. حتما خودشان ميخورند و به اسم ما حساب ميكنند. بهرحال ايام يتيم داري با خوردن علف ميگذشت تا آنكه بچه رفته رفته بزرگتر شد و ديد حتي وحوش نيز پدري دلسوز دارند مدام سئوال ميكرد كه بابايم كجاست. من كه جوابي درخور نداشتم ميگفتم نسل ما با همه فرق ميكند و لزومي به وجود پدر نيست. چه جوابي داشتم؟ بگم پدر جاكشت در آن بالا ما را از ياد برده؟
هوا بعد از سكوتي طولاني ادامه داد: بالاخره پسرك پا به سنين بلوغ گذاشت. سر و سبيلي مخملين به هم زد و صدايش و بعضي از اندامش كلفت شد. تا اينكه نيمه شبي به سراغم آمد و اتفاق افتاد آنچه كه نبايد اتفاق بيافتد.
من كه شاخهاي عاريتي را از ياد برده بودم بر سر خود كوفتم: اي خاك بر سرم. آخه مگه پسر با مادر ميخوابد؟ اين بي ناموسي را به كه بگويم.
در ميان هر دو دستم سوراخهايي بزرگ و پديد آمده بود كه دردش با آلام دل سوخته ام برابري نميكرد. هوا طلبكارانه صورتش را جلو آورد و با فرياد گفت: جاكش بعد از عمري يللي تللي آمده اي و از ما ايراد ميگيري؟ تازه قضيه به همين ختم نميشود. حاصل آن پيوند دوقلوهايي بودند كه نامشان را حابيل و غابيل نهاديم و اين بچه اي را كه در شكم دارم نميدانم حاصل كدامشان است.
من هرچند كه شيطانم و بسياري از رموز بهشت و دوزخ را از استادم خداوند منان آموخته اما از هضم گفته هاي هوا عاجز بودم. هوا كه سكوت مرگبار مرا ديد گفت: ما نسلي حرام اندر حراميم. تنها دلم خوش است كه كل گيتي بنا به قضا و قدر الهي ميچرخد ما مقصر واقعي نيستيم.
: گه خوردي زنيكه. رفتي جنده شده اي و حالا داري توجيهش ميكني؟ آخه من با چه رويي برگردم به عالم ملكوت. بگم پسرم هووي مذكرم شده؟ بگم نوههايم هووي نخراشيده پدربزرگشان هستند؟
: خبه خبه نميخواد اينجوري جلوي من يكي جانماز آب بكشي! اولا جنده هفت جد و آبادته. دوما اگه توي جاكش و اون خداي ديوث به وظايفشون عمل كرده بودند ما رو چه به اين سرنوشت؟ يه زن جوون و يك طفل معصوم رو دربه در اين گهدوني كرديد و حالا طلبكار شديد؟ خواستيد از اون روز ازل هزار و يك غريزه بيخودي توي وجودمون جاسازي نكنيد. انتظار داشتي در لجنزار زمين با خانواده عصمت و طهارت روبرو شوي؟
هوا شروع به گريه كرد و من به فكر فرورفتم كه چگونه با اين ننگ عظيم كنار بيايم. از طرفي دلم براي هوا ميسوخت ميديدنم بيراه نميگويد و از طرفي ديگر پرواي بخشش را نداشتم. حس كردم سنگيي گناه تمام جندگان بر دوش اولين جاكشي است كه اين راه را بر آنان تحميل كرده. طاقت نياوردم و دلجويانه دستي به چهره خيس و پر چروك هوا كشيدم. ناگهان از پشت سر صداي زمخت و رعب آوري تمام وجودم را لرزاند.
: حالا ديگه با ناموس مردم ور ميري نسناس؟
رويم را برگرداندم و غرق بهت شدم.
نوشته شده در ساعت 4:53 AMتوسط shay tan1

٭ .
نوشته شده در ساعت 10:00 AMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:36 AM |

٭ پاره يازدهم

آنچه در مقابل ديدگانم قد برافراشته بود و ادعاي ناموسش را ميكرد نيمچه ديوي بود پر پشم و نخراشيده كه مشتي علف تر و خشك را بروي شانه حمل ميكرد. قبل از آنكه جوابي بدهم هوا ميانه دعواي احتمالي را گرفت: اين همان حابيل نوه و يا به زبان ديگر هووي مذكرت است. ناگهان اخمهاي حابيل همچون غنچه اي شكافت و خود را در بغل من انداخت.
: ساليان سال بود كه ميخواستم گرمي آغوش پدري را را بيازمايم. كچا بودي نامرد؟
: چه بگويم كه دروغ نباشد. مادرت گفت شما دوتائيد. برادرت كجاست؟
هوا مشتي علوفه را چنگ زد و درحاليكه نشخوار ميكرد گفت: اينها گرچه دوقلو هستند اما سرشتشان با هم نميخواند. غابيل علاقه وافر به گوشت داردو اين يكي علفخوار است. او پي شكار است و اين بدنبال چرا. هنوز سرگرم ورانداز حابيل بودم كه غابيل نيز از راه رسيد. هيكل او بزر:تر از حابيل بود و موهايش به سرخي ميزد. شكاري خونچكان را كه بروي دوش داشت به ميان انداخت و با اشاره به من پرسيد: اين چه چونوريه؟
: من جانور نيستم. شيطانم و براي ديدارتان آمده ام.
غابيل كه بر خلاف حابيل از ديدن من ذوقي نكرد و با تكه سنگهاي تيز مشغول پاره كردن رهاوردش شد. دقايقي نگذشت كه هر سه را ديدم بر سر سفرهاي ناهمگون نشسته اند. حابيل تنها علف ميخورد و غابيل تنها گوشت و مادرشان هر آنچه را كه در سفره ميافت. دلم بحال مظلوميتشان كباب شد. پرسيدم:آتش نداريد كه اينجوري داريد خام خام همه چيز رو ميخوريد؟
همگي هاج و واج نگاهي به من انداختند. فهميدم كه هنوز آتش را كشف نكرده اند. مشتي خار و خسك خشكيده را جمع كرده و با سرانگشت سوزنده ام آتشي روشن كردم و راه و رسم كباب ساختن را به آنان آموختم. غابيل كه از خوشخدمتي من چندان شاد نگشته بود گفت: حالا كه چي؟ يه آتيش روشن كردن يادمان دادي ميخواهي تمام گناهانت را ببخشيم؟ آخه مرتيكه بيغيرت نگفتي اين زن بدبخت تو اين خرابه چيكار ميكنه؟ حقا كه پدر جاكشم به تو رفته.
: من نميخواهم بهانه بياورم منتها مشيت خداي عز و جل اينگونه بوده است. راستش من ميخواستم به نحوي موجب بازگشت آبم و هوا بشوم منتها با وضعيت بوجود آمده مشكل بتوان همدردي اهل بهشت را فراهم كرد.
غابيل با قلدري گفت: مگر چه خطايي از ما سرزده؟
: همينكه با مام خود خفته ايد گناهي است نابخشودني.
: ببين داداش من كه غابيل باشم اهل گنده گوزي هاي قلمبه سلمبه نيستم. ما از صبح سحر پا ميشيم ميريم دنبال فعلگي بلكه بتونيم شكم خانواده رو سير كنيم. تا حالا هم كه هيچ قانون مدوني از عرش برامون نرسيده كه بدونيم چي خوبه چي بد. الحمدالله پيغمبري هم هنوز ظهور نكرده تا يادمون بده سوراخ كي حلاله سوراخ كي حروم. آخه الاغ! من غير از اين هوا موجود سوراخدار كه دور و برم نيست. والله همه جونورها هنوز وحشي هستند و نميشه به مرده شون نزديك شد. زنده شون كه جاي خود داره. اينا ببين اين تخم چپم كه قر شده بر اثر لغد يه گرازه. خب براي من چاره اي نميمونه. برم يقه برادرم حابيل رو بگيرم كه بيا كونكونك بازي كنيم؟ حالا فرضا ما خطاكار. شماهاي ديوثي كه اون بالا نشستيد نبايد قبل از خلقت ما يه فكر اساسي برامون بكنيد. خوب من اين دمب جلوم حتما يه حكمتي توش بود كه انقدر سرخود نشست و برخاست ميكنه. حوا! براش بگو مساله لونه زنبور و باباي جاكشمون رو.
: والله من چي بگم؟ اين حرفا كه گفتن نداره. راستش آبم تازه بالغ شده بود كه يه روز ديدم راست كرده و دنبال سوراخ ميگرده. تنها سوراخي كه دم دست بود سوراخ توي تنه يك درخت بود. فرو كرد اون تو و ناگهان فريادش به عرش اعلا رسيد. بعله توي تنه درخت كندوي زنبورها بود و به هزار جاش نيش زده بودند.
غابيل دنباله حرفهاي مادر-زنش را گرفت: حالا ما يه مشت خاكروبه نشين طبقه سه. شما كه خودت مهندس اين جور حرفايي بگو بينم با اين غريزه وحشي ما امكان ديگه اي جز اين بود.
حابيل كه برخلاف برادرش با طمانينه صحبت ميكرد گفت: پدر بزرگ گرامي! حالا فرض سرنوشت ما اين نبود. فرض ميكنيم خداوند متعالي كه شما ميگوئيد ابتدا آبم را از خاك يا لجن خلق كرده بود و بعدش هوا را از دنده چپ يا راست او خلق ميكرد. فرض كنيم كه بنا به دلايلي آبم و هوا مجبور بودند بهشت برين را ترك كنند. خوب اينها با اين غريزه و احساسات بايد نسلي تسبيح گو و ركوع سجود كن پس بياندازند يا نه؟ گيرم كه اينها دو فرزند پسر داشتند و يكي دو دختر. خب ما نه شما كه علامه دهريد و حلال و حرام سرتان ميشود نحوه جفتگيري را طوري برايمان تشريح كنيد كه كي با كي همبستر شود تا نطفه حرام منعقد نگردد. نه تنها تو بلكه خداوند متعال نيز نميتواند به اين پارادوكس پاسخ منطقي دهد. ما هنوز مانند هر جانور ديگري روابطمان ساده است و مقيد به هيچ حلال و حرامي نيستيم در ضمن ما كه ادعايي مبني بر برتر بودن نسبت به ديگر موجودات نداريم.
من كه جوابي قانع كننده نداشتم مدتي سكوت كردم تا آنكه بالاخره طاقت نياورده و از پسران احوال پدر را پرسيدم. حابيل با چشمان نيمه تر گفت: ما يتيم و يتيم زاده ايم.
هوا گفت: اينها تازه بدنيا آمده بودند كه اخلاق آبم عوض شد. نميدانم از حسادت بود يا از به علت ديگر بود كه چشم ديدن اين اطفال را نداشت. تن به كار هم كه نميداد. روزها ميرفت بروي تپه اي و به آسمان ذل ميزد و آه ميكشيد. بالاخره من اعتراض كردم كه اين اطفال هم پسرت هستند و هم برادرانت. خرجي بده! اما او اهل كار و كاسبي نبود. ميگفت الهامات آسماني بر من نازل گشته و من پيغمبر خدا هستم. منم ميپرسيدم تو اگه پيغمبر بودي كه وضع و حالت اين نبود. تازه ميخواهي كي رو هدايت كني؟ اين دو سه تا آدم كه ارزش اين حرفا رو ندارند. اما به خرجش نميرفت كه نميرفت. ميگفت بايد از اعمالمون توبه كنيم. شباي جمعه ميرفت يه گوشه اي و گريه كنان فرياد العفو العفو سرميداد. ظهراي جمعه هم كه به رديفمون ميكرد و نماز جمعه داشتيم. اين اطفال معصوم رو هم ميگفت بايد نماز بخونن. هر چي ميگفتم اينا قنداقي هستند و سرتاپاشون پر از عن و گهه به خرجش نميرفت. ما هم براي اينكه دلش خوش بشه يك دولا و راست ظاهري ميشديم اما مرديم اين مرد يه قرون خرجي نداد كه نداد. دست آخر هم گفت تا ترك دنيا نكنم به حقيقت الهي دست پيدا نميكنم. گذاشت و رفت.
: كجا؟
: نميدون خبر مرگش كجا رفت. منتها از اونطرف رفت كه شوره زاره. درياچه نمك هم داره. اسمش فكر كنم غم ( به ضم غ) بود. هرچه التماس كرديم كه اونجا كه جاي آدميزاد نيست به خرجش نرفت كه نرفت.


نميدانستم چه بايد بكنم. آرزو كردم كه ايكاش جبرئيل كه بنا بود به عنوان پيك خداوندي به سراغم بيايد زودتر در مقابلم ظاهر شود تا خود را از اين نكبتگاه زمين برهانم. چند روزي در كنار هوا و مردانش بودم. ديگر حوصله ام داشت سر ميرفت. بيشتر از آنان كه روابطي ساده داشتند نگاهم معطوف شده بود به جانوران وحشي دور و بر. مثلا موجوداتي هوشمند ديدم كه از درختان بالا ميروند موز ميخورند و رئيس و مرئوس سرشان ميشود. به فكرم رسيد كه آنها نتيجه تركيب خودسرانه ضايعات عالم بالا هستند كه حاصلش بهرحال ميمون مينمود. آيا خداوند حكيم ميتوانست مدعي آفرينش موجودات از ياد رفته اين مزبله باشد؟ با همين افكار خود را سرگرم كرده بودم نا آنكه بالاخره در غروبي غم انگيز جبرئيل را ديدم كه به سراغم ميايد. خوشحال و خندان به سراغش رفتم اما در چهره اش تشويشي ديدم كه دلم را لرزاند.
نوشته شده در ساعت 11:44 AMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:37 AM |

٭ پاره دوازدهم

وقتي جبرئيل را در آغوش گرفتم از بوي زننده اش دريافتم او نيز از راه آبي كه من آمده ام آمده است. آشكارا خسته مينمود.
:چه خبر در عرش بي شيطان؟
: اخبار يكي دو تا نيست. عنداللزوم رقعه يوميه دستگاه احديت را آورده ام كه نامش < كهانت> است و هيات تحريه اش منصوب ذات حقتعالي است. نسخه اي از يوميه را گرفتم و ديدم نيمي مطالبش مربوط به خائن بالفطره اي است كه ننگ دستگاه خلقت لقب يافته. خوب كه به عكسها نگاه كردم خويشتن را ديدم در هنگام خروج از دروازه بهشت. در كنار عكس به عنوان توضيح نوشته بود ( اين عكس دزد بيت المال مومنين است كه تخم مرغهايي را بدون اذن مقام معظم الوهيت ربوده). در تما م صفحات نيز مطالب بيشمار ديگري نوشته شده بود از جمله مصاحبه اي با دادئيل نامي به منصبت غاضي القضاه اعظم مبني بر تشكيك در ماهيت بهشتي من. يوميه را به گوشه اي انداختم. جبرئيل به ارامي گفت: قادر يكتا سلام و درود فرستاد.
: اينه سلام و درود؟ چيه اين مزخرفات؟
: خداوند پيغام داده كه اي ذبيح الله! هيچگاه اين ايثار تو را در استحكام پايه هاي ولايت مطلقه ام را از ياد نخواهم برد. بعد از رفتن تو اخبار نگران كننده اي به سمع سميعمان رسيد كه دارند توطئه ميكنند براي تشكيل مجلسي به نام عدالتخانه. ما كه خود عدل مطلقيم در كار خلق مانديم. به پيشنهاد مستشاران ديوان استخبارات سعي كرديم كه پيش دستي نموده و خود عدالتخانه اي راه انداختيم. هنوز گل و گچ ساختمان تمام نشده بود كه در همه جا چو افتاد كه اين دستگاه عدل ما ويرانه اي بيش نيست. براي سرپرستي دستگاه مربوطه به بهشتيان اعتماد لازمه را نداشتم و مجبورا از جهنم آوردم و رسما اعلام كرديم دادئيل پشت در پشت بهشتي است و مادرش را خودمان گائيده ايم. بدبختانه از روز بعد لقب دادئيل بيچاره شد جهنمي مادرقحبه. كسي از بهشت خايه همكاري با دادئيل اجنبي را نيافت. به اجبار خداوند متعال امر نمود نفراتي از دوزخ حاضر گردند و دستگاه عدليه را معاونت و مشاورت كنند. براي بستن دهان خلق اعلام گرديد اينها خبره كارند. اعتراض شد اينها از اشقيا جهنمند چگونه بر ما بهشتيان رحم روا ميدارند؟ خداوند فرمود اينها به علم خود واقفند و در مدرسه شقاني دوزخ با بزرگان تصبيح گو محشور بوده اند و به يقين مصباح راه بهشتيان خواهند بود.
جبرئيل لحظه اي سكوت كرد و در حاليكه مواظب اطراف بود سرش را جلو آورد و به آرامي گفت: راستش مشكلات عالم كبريا بيشتر از اين حرفهاست به همين دليل به نظر ميرسد كه احكام قاطعه خداوند حتي در مورد بهشت و جهنم ديگر كارساز نباشد. روي همين مطلب خداوند رحمان نام كتاب آفرينش را به صحيفه نوراني تغيير داده تا بتواند با برهان حكيمانه اش دهان مخالفان از هرنوع كه باشند را ببندد.
جبرئيل نسخه اي از صحيفه نوراني را نشانم داد. هر ورق ناقض اوراق پيشين و پسين بود و هر از هر سطرش ميشد هزار و يك تفسير مخالف و موافق را برداشت.
جبرئيل امان اعتراض نداد و گفت تو خود حديث مفصل بخوان از معضلات نظام الهي. بر اساس شدت مخالت مخالفان تعدادي تغيير در ماموريت تو داده شده.
من كه رفته رفته در دل احساسي ناخوشايند مبني بر بازيچه بودن را حس كرده بودم زبان به اعتراض گشودم.
: من كه حاضر نيستم در اين مزبله بماتم. سرنوشت آبم و هوا نيز به من ارتباطي ندارد.
: صبر كن شيطان عزير كه الله مع الصابرين! گويا دوزاريت كج است؟ ! الان تنها ملجا و پناه دستگاه خلقت وجود تو به عنوان عاصي و دشمن است . حكومت بي دشمن يعني پشم. حالا گيرم مقداري به ظاهر زياده روي شده نبايد كه تو به دوست و يار غارت پشت كني. خداوند حالش خوش نيست. روانش پريشان شده و يكهو ديدي همه عالمين را نابود خواهد كرد ها. بيا و مردانگي كن و نقشت را خوب بازي كن كه به يقين پاداش نيكو خواهي يافت. بيا و به دل بيمار او رحم كن و ببين آيا دردي عميقتر از برادركشي متصور است يا نه. الان خداوند نصبت به تو اين احساس را دارد.
: برنامه چه تغييراتي كرده؟ كي بايد برگردم به عالم بالا؟
: برنامه تغييراتي زياد يافته. اصلا خداوند داستان خلقت را به صورت دگرگون در صحيفه نوراني اش نگاشته است. طبق آخرين تفاسير خداوند آدم را گل سرشته است.
:آدم؟ آدم ديگر چه گهي است؟
: طبق حكمت خداوند وقتي بنا به كتمان حقايق باشد بايد دروغگويي به اعلا درجه برسد تا خلق باور كنند آنرا. آدم در واقع برگرفته از نام فرزندت آبم است.
: خب باقيش؟
: سرشت آدم از گل است و حوا كه كمي ديرتر از او خلق گرديده در واقع دنده ايست از دنده هاي مفقوده او.
: اسم هواي ما را نيز عوض كرديد؟
: دندان به جگر بگذار اي شيطان عزيز. در داستان تخيلي خداوند متعال بهشتيان با خلقت اين دو موجود خاكي در ابتدا مخالفت ميكنند اما بعد از توضيحات خالق يكتا كه گه زيادي موقوف! همگان سكوت اختيار كرده و به سجده گل پخته تنور خلقت ميافتاند الا تو كه شيطاني.
: من؟!!
: بعله. طبق تفاسير جديد تو اصلا سرشتت از آتش است.
: صبر كن ببينم. من دارم بوي توطئه استشمام ميكنم. من فكر كنم اين يك طرح بلند مدت بوده تا شخصيت مرا به لجن بكشيد.
: والله بعد از رفتن تو بود كه اين حقايق بر ما آشكار شد.
: چه حقيقتي؟ يادت ميايد آن پيشكشي هاي خدا را؟ آن تخم مرغهاي مرحمتي كه موجب آن فضاحت شد و اينم از سرنوشت رداي مرحمتي كه من الاغ تازه معني يكي يكي آنها را در ميابم . چقدر ساده دلم من.
: دندان به جگر صبر بگذار. تنها فرشته اي كه در مقابل آدم و حوا كرنش نميكند تو بودي كه آنان را درخور نميپنداشتي. بعد مقام احديت فرمان ميدهد كه آدم و حوا تا قيام قيامت در بهشت بچرند و از نعمات استفاده برند و تنها تبصره اين فرمان حذر داشتن آنها از دسترسي به ميوه ممنوعه بود يا غله ممنوعه كه الان به خاطر نياورم كدامش صحيح است.
: ما كه در بهشت ميوه نداريم. غله نداريم. آنجا همه چيز حاضر و آماده برايمان در طبق اخلاص قرار داده شده.
: طبق فرمايشات باريتعالي هم سيب داريم و هم گندم. كه هر دو هم ممنوعه اند.
: حالا ماشيطان و حرامزاده. شما كه مقرب درگاه هستيد مقداري تذكر بدهيد كه كمتر كس شعر بگويد. اين بابا فكر نميكند دو روز ديگر ميپرسند چرا اين همه تناقض؟ اگر ممنوع بوده چرا در دسترس؟ و اگر در دسترس چرا ممنوع؟ اگر تواما ممنوع و در دسترس بوده چرا حس نياز نسبت به آنها در آدم و حوا وجود داشته؟ اينها كه اين حسشان را از كس عمه شان نياورده اند. حاصل دستگاه خلقت خالق يكتايند. با سرنوشت اين بيچارگان نميشود كه بازي كرد! اينها سفال پخته ظريفي هستند كه طاقت تلنگر دست بازيگر او را ندارند. حالا اگر هم براي خود بازيچه خلق كرده چرا پاي ديگران را به ميان ميكشد؟
: شيطان عزيز حالا داري از اين مخلوقات دفاع ميكني؟ وظيفه تو تاختن بر آنهاست نه پرخاش به خداوند. حالا كاري است كه شده. خايه دارمان تو بودي كه حالا دستت از عرش كوتاه است. ما كه ياراي مخالفت با خدا را نداريم. يكمشت مجيز گوي گوش به فرمانيم و نان به دريوزگي ميخوريم. از گرفتن يقه من كه ترا حاصلي نيست. خداوند مانند كودكي است نادان كه بايد مدارايش نمود به اميد آنكه روزي بالغ شود و حرف حساب حاليش.
: خب من بايد چه كنم؟
نوشته شده در ساعت 10:27 PMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:38 AM |

٭ پاره سيزدهم

جبرئيل در پاسخ گفت: قرار بر انجام كار خاصي نيست. همينكه سر و كله تو در عرش پيدا نباشد مواجب بگيران ذات اقدسش ميتوانند داستانهايي در مورد خباثت تو به خورد بيكارگان عرش بدهند مبني بر اينكه تو ذاتا پليدي و براي گمراه كردن گلهاي سرسبد آفرينش از هيچ دنائتي فروگذار نخواهي بود. لازم است تا بر اثر تبليغات شرايطي ايجاد شود كه عرشيان به جاي سرنوشت خود و تكاپو براي انقلاب بشينند و دائم در تشويش سرنوشت اين مزبله نشينان باشند.
: نميداني اين بازي مضحك تا كي ادامه خواهد داشت؟
: نگران نباش! همينكه چند صباحي گذشت و جفتك اندازيشان فرو كشيد به يقين خداوند متعال ترا دوباره به عرش باز خواهد گرداند.
جبرئيل از توبره سفرش دوربيني را بيرون كشيد و ادامه داد: از آنجا كه قوه تخيل عرشيان ناقص است مجبوريم شواهدي بصري برايشان تهيه بكنيم. كجا هستند آدم و حوا؟ ميخواهم عكسهايي از شما بگيرم تا در آنجا مواجب بگيران ذات اقدسش بتوانند داستانهاي پر آب و تاب تري از خباثت تو و مظلوميت انسان سرگشته نقل كنند.
: حوا در همين حوالي با دو شوهر خود زندگي ميكند و در انتظار تولد فرزندي است كه در عين حال نوه اش نيز ميباشد.
: خداوند منان كاري به معقولات ندارد و من از واژه هاي فرزند و نوه چيزي نميفهمم. آدم كجاست؟
: ميگويند مدتهاست سر به بيابان گذاشته و بدنبال خالقش به شوره زار غُم رفته است.
: نزديك است؟ بايد از تو در حاليكه او را وسوسه ميكني عكسي داشته باشم.
: نكنه انتظار داري پاشم برم غُم دنبالش.
: مگر چه اشكالي دارد اي شيطان عزيز؟ من هم همراهت ميايم تا اين ماموريت الهي را به انجام رسانم. منتها قبل از رفتم بايد مطلبي را بگويم.راستش من براي اينها قابل روئيت نيستم.
: نامرئي هستي؟
: به نوعي بلي. راستش تنها به اين وسيله است كه امكان بازگشت به عالم عرش را دوباره ميابم. جسم نميتوند از شير يكطرفه اي كه بر سر اين مزبله قرار گرفته عبور كند. چيزي به لطافت و سبكي و باريكي روح لازم است تا از معدود منافذ ناديدني گذشته و خود را به عالم روحاني برساند. ميبيني كه من بر خلاف ديگر موجودات مرئي سايه ندارم.
خوب كه دقت كردم ديدم راست ميگويد و در آن غروبي كه سايه هرچيز دراز است جبرئيل فاقد سايه ميباشد.
: حتما بايد عكسها خانوادگي باشد؟ جان مادرت بيا و به همين حوا و حابيل و غابيل رضايت بده. من دلم بدجوري شور ميزند. راستش خايه رفتن به غُم را ندارم.
: تشويش به دل راه مده من با توام.
انكارهاي من به اصرارهاي جبرئيل كارگر نيفتاد و شبانه به راه افتاديم. نزديكهاي صبح بود كه به درياچه اي سفيد و كم عمق رسيديم. آمديم تا رفع تشنگي كنيم اما آب شورتر از آن بود كه بتوان حتي لمسش كرد. جبرئيل كه از لحظه حركت مداوما از اينجا و آنجا عكس ميگرفت دوربينش را به داخل توبره نهاد شيشه اي كوچك بيرون آورده و مانند محققي كارآزموده مشغول نمونه برداري از درياچه نمك شد.
: اين آب غير قابل شرب جالب است. ميتوانم به عنوان سوغات هديه درگاه خداوند سبحان نمايم.
: به چه كار خدا ميايد اين شورآبه؟
: راستش نميدانم. اما براي خداوند كه ديگر دم و دستگاه آفرينشش را جمع كرده ارمغان خوبي است. مثلا ميتواند اينگونه آب را در نهرهاي هميشه خشك جهنم جاري سازد .


نزديكهاي ظهر شده بود و آفتاب امانمان را بريده بود. از دور تپه اي كم ارتفاع يافتيم كه دور و برش چند درختچه نيمه خشك ديده ميشد. خوب كه نگاه كرديم سايه چيزي نامشخص را ديديم كه در حال دولا و راست شدن ظهرانه است. بر سرعت خود افزوديم . ابتدا گمان برديم كپه اي پشم و پوشال چرك است كه بر اثر وزش باد جنبشي ركوع و سجود وار يافته است. وقتي نزديكتر شديم توانستيم چهره مردي ميانسال را در ميان انبوه ريش و پشم چرك و خاكستري تشخيص بدهيم. ناگهان براي لحظه اي من از هيبت مرد و مرد از ديدن من وحشت كرديم. مرد تكه سنگي كه بر آن سجود ميكرد را به سويم پرتاب كرد.
: چخ! چخ!
: من سگ نيستم.
:چه ميخواهي؟ چرا بي اذن و وضو وارد اين مكان مقدس شده اي؟
نزديكتر رفتم. جبرئيل آسوده خاطر از ديده نشدن خوشحال و خندان مشغول عكسبرداري از ما بود.
: مرا به جا نمياوري؟ من شيطانم. پدرت.
نزديكتر شدم و سعي كردم او را در آغوش بگيرم. پيكري استخواني داشت و ناتوانتر از آن بود كه بتواند در برابرم مقاومت كند اما اكراهش را به خوبي دريافتم.
نوشته شده در ساعت 12:48 AMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:39 AM |

٭ پاره چهاردهم

بعد از اينكه آبم خودش را از دست بوسه هاي من خلاص كرد. دوباره به سر جاي اولش برگشت و در مقابل حجمي سياهرنگ شروع به اداي كلماتي نامفهوم كرد. كلماتي كه نميدانستم فحش خوارمادر است يا مناجات عارفانه انساني بدوي. به آنچه كه در مقابلش به خاك افتاده بود نزديكتر شدم. بويي نامطبوع دماغم را آزرد.
: اين چيه كه جلوش اينجوري به خاك افتاده اي پسر؟
: معبودم است.
جبرئيل كه از نامرئيت خود خوشحال به نظر ميرسيد لب در گوشم كرد و گفت: جل الخالق. اينها فطرتا خداپرستند حتي اگر زنا زاده شيطان باشند.
دهان تف آلود و نفس بد بوي جبرئيل را از صورت دور كردم و كنار آبم در مقابل بت خود ساخته اش نشستم.
: چه سياهه؟ از چي ساختيش؟
: همونطور كه ميبيني اينجا شوره زار لم يزرعي است كه هيچ تنابنده اي جرات نزديك شدن بهش رو نداره. يك روز كه از خواب بلند شدم ديدم هيولايي غول پيكر داره از اينجا رد ميشه. خوب كه نگاهش كردم ديدم يه بچه ماموت راه گم كرده است كه داره با خرطومش شيپور ميكشه. من كه جلال و جبروتش رو ديدم گفتم شايد اين همون گم شده منه. خصوصا كه از دور شباهتي بين اين خرطومك لاي پايم و خرطوم دراز توي صورت اون جانور ديده بودم. زانو زدم و حمد و ثنا گفتم. اونم محلم نذاشت و هي دور خودش ميچرخيد و جيغ ميكشد و تاپاله تاپاله ميريد. يك مدت كه گذشت گله اي ماموت عظيم الجثه بدنبالش آمدند و بردندش. فرداش خيلي دلم گرفت. مثل اينكه چيز مهمي رو از دست داده باشم زانوي غم تو بغل گرفتم و زار زار گريه كردم. تنها چيزي كه از اون باقي مانده بود كپه كپه گهش بود كه رفتم سروقتشون. هنوز نرم بودند و شكل پذير. نشستم و براي دل خودم معبود گمشده ام رو ساختم.
: يعني اينكه داري ميپرستي گهه؟
آبم با دليري سينه را جلو داد و گفت: بله. اعتراض داشتي؟
جبرئيل بر سر خود كوفت و فريادي بلند كشيد. فريادي كه تنها شنونده اش من بودم
: خاك توي سرم. منو بگو كه گفتم براي خداوند قادر متعال خبرخوش ميبرم. حالا برم چي بگم؟ بگم تبعيديان مزبله زمين نشسته اند و سنده ميپرستند؟ من يكي كه خايه و شهامتش را ندارم.
نهيبي به جبرئيل زدم و رو به آبم گفتم: حالا چه لزومي به پرستش معبود است؟ چرا تكاليفت را در مقابل مادر بدبخت به جا نياوردي؟
: مادرم؟ آن روسپي با هر كس بخواب بي چشم و رو؟ آنقدر از رفتار او شرمسارم كه مجبور شده ام رياضت پيشه كرده و خود را به اين غُم نفرين شده تبعيد كنم. مجبور شدم بزرگترين تنبيهي كه براي يك مرد امكان دارذ در حق خود به جا بياورم.
آبم انبوه پشمهاي ميانگاهش را كناري زد و فرياد برآورد: ببين من آن دم اعطايي تو را نابود كرده ام. آن روده بيرون آمده از شكم را بروي سنگي سندان گونه گذاشتم . گوشتكوب نبود و به ناچار با تكه سنگي ديگر آنقدر كوبيدم تا له شد. شد مثل ناف بريده طفلي شير خوار و بعد از چند روز افتاد.
من ناباورانه چشمانم را ماليدم. جبرئيل با صداي لرزان در گوشم نجوا كرد: واي از اين مخلوقات! خداوند عزوجل را هزار مرتبه شكر كه اينها را تا قيام قيامت به عرش راه نخواهد داد. اينا حتي به خودشون هم ترحم نميكنند. بارلاها ! شكرت كه من از چشم اين وحوش ناپيدايم.
: خفه شو جبرئيل! تو كه چيزي نداري كه اينا بخوان ببرن يا لهش كنند.
جبرئيل لب و لوچه را درهم كشيد و دور تر از ما مشغول عكسبرداري از محيط اطراف شد.
: پسر جان چرا با بدن نازنينت آن كار را كردي؟
:خيلي به بدبختي و فلاكت خودم و هوا فكر كردم. هر چه بيشتر فكر كردم كمتر دليلي براي تبعيد شدنمان يافتم. تا اينكه روزي بشدت گرم و آفتابي كه به شدت گرسنه بودم براي فرار از واقعيتها داشتم با آن عضوكم بازي ميكردم . طبق معمول منتظر خلسه اي ناپايدار در پس عملم بودم. اما گرماي سايه سوز آنروز و گرسنگي ام مزيد بر علت شد و خلسه ام عمق و حدت گرفت. در عالم بيخودي خود را در حالي يافتم كه دارم از سوي موجودي ناشناخته اما بزرگتر از هر چيز مورد مواخذه قرار ميگيرم. صداي زمخت كه ارتعاشي روحاني داشت نهيبم زد: آن عمل شنيع را با خود و خويشانت مكن!. از خواب و خلسه بيرون آمدم. به گمانم رسيد علت تبعيدمان از بهشت همان غريزه همخوابگي بالقوه اي بوده كه در اين عضو تمركز يافته. بنظرم رسيد خالق يگانه از اين عضو كه سركش است و با تمامي حقارتش ادعاي خلق موجودات ديگر را دارد از روز اول متنفر بوده است. ديده بودم كه چگونه اين عضو رام نشدني حرمت مادرم هوا را ميدرد. ديده بودم حاصل طغيان سيلابگونه اين ياغي به ظاهر خفته را كه بعد از نه ماه به صورت طفلاني خونالود در دستانم آرام نميگرفتند.
آبم به گريه افتاد . چهره خود را لحظه اي در ميان دستها پنهان كرد و بعد از لحظاتي كه دستهايش را از صورت خود برداشت به ناگهان ديدم ابروهاي سفيد و بسيار بلندش جلوي چشمهايش را گرفته. وحشت كردم. شده بود مانند پيرمرد نودساله خبيثي كه ابروهاي خيس چشمانش پوشانده. آبم كه در اثر گريه به سكسكه افتاده بود مانند كودكي بيخبر ادامه داد: الهامي رباني بر من نهيب ميزد كه خالقت ترا به دليل داشتن اين دم از خود رانده است. به خود گفتم كه بايد بريد اين اندام شيطاني را . اين مار خطرناك را نميتوان كشت الا به سنگ شهامت .
: به سنگ حماقت اي بدبخت! تنها نشانه دخالت من در خلقت شما همان عضو بيچاره است. تو مگر چه بدي از من ديده بودي كه با يادگارم آنكار را كردي؟ خب كونت رو بهم ميكشيدي و توي سايه ميخوابيدي تا آفتاب مخت را نپزد. خواستي برگ و ريشه گياهان را بخوري تا اسيد معده ات سلولهاي مغزت را آب نكند. بشكند اين دستي كه آن خوشخوشكگاه را مفت و مسلم در ميان پاي شما تعبيه كرد.
بعد از لحظه اي سكوت سعي كردم به خود مسلط شوم.
: آبم جان! البته من قبول ميكنم كه شرايط زمانه طوري بوده كه نتوانستم حق پدري را به جا بياورم تو كه براي خودت يك پا عارف صاحب ضمير شده اي چرا محدوديتهاي مرا درك نكردي؟ همان خداي كس كشي كه شما را بيرون انداخت مرا هم در خانه محبوس كرده بود. تنها كاري كه از دستم برميامد نوشتن يك جلد خاطرات هزار و ششصد صفحه اي بود به ياد ايامي كه با خداوند حشر و نشر داشتم كه نميدانم سرنوشتش نسخ معدودش چه شد.
جبرئيل در حاليكه بروي كپه اي نمك نشسته بود فرياد زد: بابا كمتر به خداي بدبخت فحش بده. اين آفتاب به مغزش خورده و هزيان گفته و سرخود فكر كرده يكي ديگر در گوشش وحي تلاوت كرده آنوقت تو به خداي بيخبر از همه جا بد و بيراه ميگى؟! بابا ماهم كه بهشتي و عرشي هستيم يك روز كه بهمون غذا دير برسه ميزنه به سرمون و فكر ميكنيم اين لختي ناشي از كمبود قند مغزمون ربطي به حالات روحاني روزه اجباريمون داره. ما هم از زور گشنگي ادعاي پيغمبري ميكنيم.
: خفه! ميذاري به درد بچه برسم يا نه؟
: تو به اين اين خرس گنده كه يك موي سياه به تن نداره ميگي بچه؟
: خفه شو جبرئيل. بذار به كار اين برسم.
: جبرئيل كيه؟ داري با كي حرف ميزني؟ اسم اون كپه نمك جبرئيله؟ جبرئيل يكي از القاب معبودم است؟
آبم بي آنكه منتظر جوابم بماند توده سياه گهش را رها كرد و به سوي تل سفيد نمك شتافته و در مقابلش به خاك افتاد.
: خالقا! معبودا! هميشه بدنبالت ميگشتم. من غرق در درياي نمكين تو بودم و بدنبال نمكداني حقير ميگشتم. اي واي كه چقدر كور بودم من غافل كه مشتي گه خشكيده را خداوندگار خود ساختم....
آبم در مقابل تل نمك به زاري افتاده بود و مناجاتش ادامه داشت. من جبرئيل را به كناري كشيدم.
: جان مادرت منو از اين ديوونه خونه نجات بده. عكساتم كه گرفتي. بيا برگرديم كه ديگه طاقت ديدن اين وضعيت رو ندارم.
: همينجوري كه نميشه دست خالي برگردم. بايد عكس خانوادگي هم از همه بگيرم. عكس رو كه گرفتم تو ديگه لازم نيست بچسبي به اينا. اونطرف اين مزبله جزايري خوش آب و هواست كه كم از بهشت خودمون ندارند. وقت اومدن ديدمشون و وقت برگشتن ترا هم اونجا پياده ميكنم. در ضمن اسم رسمي اين موجود آدم است و چيز ديگر خطابش نكن.
: اسم اسمه مگه خداوند خودش با آبم موافقت نكرده بود؟
: چرا. قبلا هم كه شرح دادم توي صحيفه نورانيش اينطوري نوشته ديگه.
در مقابل وسوسه جبرئيل خام شدم و به طرف آدم كه در مقابل خداوندگار جديدش لابه ميكرد رفتم.
: آدم جان!
......
: آدم جانكم!
: چيه؟ مگه نميبيني دارم با معبودم راز و نياز ميكنم؟
: پاشو بايد بريم سراغ مادرت و برادرات.
: زنم و پسرانم؟
: پاشو بريم پيش اهل و عيال. خدا آدم عزب رو دوست نداره.
آدم شانه اي بالا انداخت و گفت: اگر قيمه قيمه هم بشم نميرم پيش اون زنا زاده هاي مادر جنده.
نگاهي به جبرئيل انداختم كه داشت در هوا ريش خياليش را گرو ميگذاشت و از من ميخواست كه اصرار بيشتري كنم. به ناچار در كنار آدم نشستم و دستي به موهاي بلندش كشيدم . موهاي رنگ آب نديده اش مانند سيم خاردار دستم را آزرد. دل به دريا زده و گفتم:

نوشته شده در ساعت 12:25 PMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:41 AM |

٭ پاره پانزدهم

: من به تو قول ميدهم چنانچه با من بيايي ترا به وصال معبود واقعيت برسانم.
: معبود واقعيم؟
: بلي. معبودي كه نه مثل آن كپه گه خشكيده ماموت بو بدهد و نه مثل اين كپه نمك شور باشد.
: نميتواني از معبودم از گمشده ام برايم بگويي؟
: معبودت تعريف نشدني است. مثل عدد صفر در رياضيات ميماند. نيست اما خيلي ها قسم ميخورند هست. به نقطه در هندسه ميماند. نيست اما ميگويند هست.
از چهره آبم معلوم بود كه از مثالهاي من سر درنياورده اما همين نفهميدن معنا خود برايش به عنوان بزرگترين دليل بر صحت گفتارم كارگر افتاد. كيسه اي ساخته شده از شكمبه حيواني مرده را آورد و مقداري نمك محرابش را در آن ريخت.
: آبم جان چرا نمك در كيسه ميريزي؟
: در طول راه احتياج است عبادات پنجگانه را به جا بياورم. تا وقتي دستم را در دست معبودي كه ميگويي نگذاري اين خداي من است. من بي ذكر خدا نتوان زيست!
جبرئيل ناديدني از جلو و ما پدر و پسر از عقب مانند قافله اي هزار مقصد به راه افتاديم. جبرئيل گفت: ازش بپرس تو اين بيابون لم يزرع غُم كه جاي آدميزاذ نيست از كجا ميخورده. البته آدم خطابش كني ها.
: آدم! تو اين مدت قوت و غذايت چه بوده؟
: مومن در قيد و بند شكم نيست. اگر به حقتعالي معتقد باشي اين خار و خاشاك شتر گريز بيابان برايت از هفت پرس چلوكباب سلطاني هم لذيذتر است.
: چرا هيچوقت به سراغ زن و بچه ات نرفتي؟
: يكبار از شدت پرخوري گونهاي بهاري هواي نفس بر من غلبه يافت و به سراغشان رفتم. منتها از دور وضعيت شنيعي را بين هر سه ديدم كه جرات نزديك شدن نيافتم. راستش ترسيدم اگر منهم قاطي آنها شوم بر تعداد سوراخهايم اضافه خواهد شد و يا سوراخهاي موجود انبساط يشتري خواهند يافت. برگشتم و در دعاهايم مرگ و نيستي را براي آنها حواستار شدم. زمانه بدي است اي شيطان. جوونها آدم بشو نيستند كه نيستند.
بقيه راه طولاني به سكوت طي شد و من در فكر آن بودم كه معضل بيعاري جوانان قدمتش گويا به قبل از خلقت ميرسد.


بالاخره سواد مقصد از دور پيدا شد. زانوهاي آدم به لرزه افتاد.
: اينجا كه نفرينگاه آن هرزگان است.
: اگر رستگاري و ديدن معبودت را ميخواهي بايد از اين جهنم مجسم به عشق ديدار دوست عبور كني.
وقتي نزديكتر شديم ديدم حابيل و غابيل به گرد مادر خفته اشان نشسته اند و زاري ميكنند. به سرعت خودمان را به آنها رسانديم. ديدم كه هوا با شكم اماسيده بروي بستري از يونجه خشكيده افتاده و پسران بيخبر از فن قابلگي به جاي كمك بر سر و روي خود ميزنند. با ديدن آدم, هوا درد زايمان را لحظه اي از يادبرد و فرياد زد: اي بيغيرت حالا وقت برگشتنه؟
درد امانش نداد و دوباره به ناله افتاد.
: جبرئيل جان كاري بكن. اين زن بيچاره پيرتر از آنست كه درد زايمان را تحمل كند.
: من همه كاري كرده ام الا قابلگي. خودت ميداني و زن و بچه ات.


هرچه بود گذشت و بالاخره هوا با هزار مكافات زائيد. وقتي كه شكاف ميان دو پاي بچه مانند غنچه اي نشكفته در مقابل ديدگان حابيل و غابيل قرار گرفت آنها با شعف بسيار شروع به جست و خيزي رقص گونه نمودند. بر خلاف آنها آدم ضجه اي كشيد و بر سر كوفت.
: اي واي كه بدبختي بشر تمامي ندارد.
جبرئيل كه درتمام مدت در حال عكسبرداري از صحنه بود نزديك گوشم زمزمه كرد: آفرين كه ماموريت الهيت را به خوبي انجام دادي! با نشان دادن اين عكس ميتوان وانمود كرد كه تو خود يكپا خالق شده اي و افساد ميكني در زمين.
از ناف نوزاد هنوز خون ميچكيد كه ديدم بر سر بغل كردنش بين و برادر كشمكشي رخ داده است. بچه را به بغل آدم دادم. او با كراهت طفل را مانند لته اي آلوده كرفت.
: تو پدر بزرگش هستي. تو شوهر ننه اش هستش. نامش را انتخاب كن.
آدم مبهوت عرعر بي پايان نوزاد او را به سوي من پرتاب كرد.
: تميخواهم ببينم ريخت اين جنده بالقوه را. اگر اسمش را از من ميخواهي بگذار شيما كه برازنده اوست.
مادر و دو پدر طفل, كه در عين حال برادرانش نيز بودند, به اعتراض درآمدند كه ما اسم بد بروي نوزاد خجسته امان نميگذاريم. جلسه خاتوادگي براي اسم گذاري به درازا كشيد و طفل معصوم در گوشه اي از گرسنگي ميخروشيد. پستان خشكيده و آويزان حوا را اميد جوشش شيري نبود. با مشورت جبرئيل باديه اي گلين برداشتم به سوي جانوراني كه از درختان بالا و پائين ميپردند رفتم. سردسته اشان سينه كوبان و فرياد زنان به سويم هجوم آورد كه با ديدن شاخ بدلي من عقب نشست. با هزار ادا و اشاره به فهماندم كه به محتويات پستان يكي از اهالي حرمش احتياج است. خيلي زود منظورم را فهميده و كارم را راه انداختند در دل به خود گفتم ايكاش خداوند تبارك و تعالي به جاي اين خانواده ناساز واجبي خبرائيل را به كار ميگرفت و پشم و پوشال ميمونها را ميسترد و آنها را مينشاند بر قله رفيع آدميت.
بعد از نوشاندن شيربه طفل, آدم گوشه رداي قرمزم را گرفت.
: من ديگر تحمل ماندن در اينجا را ندارم. عمل كن به قولت كه گفته بودي مرا به وصال معبودم ميرساني.
درمانده از دادن پاسخ به جبرئيل نگاهي كردم. او با بيخيالي در حال گذاشتن حلقه هاي فيلم در درون توبره اش بود و به ما كاري نداشت. از سويي دلم به حال آدم ميسوخت كه با هزار اميد و آرزو بدنبلم امده بود و از سويي ديگر به خودم ناسزا ميگفتم كه چرا خود را درگير مسائل اين مزبله كرده ام.
: آدم جان تو در وسط اين مكافاتي كه گريبانم را گرفته از من طلب چه ميكني؟ خدا وند گرچه ادعايي بر خلقت اين مزبله ندارد اما به يقين از دور الطافش شامل حالت خواهد بود اگر...
: اگر چه؟
: اگر قدري با مخلوقاتش يعني خانواده ات مدارا مني. كسي كه قدر مخلوق را پاس ندارد چگونه ميخواهد حمد خالق را بگويد؟
: من ميترسم از اين خانواده. ببين ان دو نره خر را كه آب از لب و لوچه ميچكانند. به يقين از مونث بودن طفل خوشنودند و هزار نقشه شوم در سر ميپروند.
: خوب تو كه اين مصائب را با پوست و گوشت خود حس كرده ا و با مام خود خفته اي بيا و اين روابط ناهنجار را قانونمند كن.
: آخه چطوري؟ مني كه خودم از روز اول ريده ام به هرچي قانونه؟ اونا اونم دو تا نره خر حاصل قانونشكني من. تازه براي پاسداشت قانون ابزار ميخواهم.
: پليس و كميته چي و قاضي شرع؟
: نه . چند فقره خانوم تا اينها چشم به ناموس خود نداشته باشند. اينطور كه من دارم ميبينم ما نسلي حرام اندر حرام خواهيم شد كه اگر خداوند صد و بيست و سه هزار نبي اكرم هم برايمان بفرستد طيب و طاهر نخواهيم شد.
جبرئيل كه ناظر درددل آدم بود سري تكان داد و گفت: خداوند و خلقت مجدد؟!! حاشا و كلا. امكان ندارد. كارخانه آفرينش مدتها تعطيل است و جلوي همه عرشيان به هفت جد و آبائش قسم خورده كه ديگر مرتكب خلقت جديدي نشود. به اين ترتيب نميتوان انتظار آفرينش خانوم براي نره خران آدم را داشت.
نااميد از همكاري عرش رو به آدم كرده و گفتم: به نظرم اينها همه مشيت الهي است كه شما را به اين كار وا ميدارد.
غابيل كه يا هيزي مشغول وارسي ميانگاه دخترك شيرخوار بود با خوشحالي گفت: و چه مشيت الهي نيكويي!
: خفه! مگر اختلاط دو بزرگتر را نميبيني؟ بعله آدم جان! تا حدي كه بقاي نسل ايجاب كند خداوند چشم بخشش بر اعمالتان ميبندد.
جبرئيل به تائيد گفت:هو الچادرالفاحشين. حال كه داري خامش ميكني وعده نبوت را نيز بده تا خفه شود.
: آدم جان همين الان به من الهامي آسماني رسيد كه تو به پيامبري اين قوم منصوب گشتي. بيا بعله بگو و ما را خلاص كن.
: اين وعده مرتبت نبوت كه به من ميدهي چه توفيري با مرتبت جاكشي دارد؟
: ممكن است فعلا از نظر صوري يكسان باشند اما هدف مهم است اي نبي الله!
ميدانستم دادن القاب افراد را خام ميكند. همانطور كه خداوند با خطاب كردن من به ذبيح الله مرا در رودروايسي قرار داده بود. آشكارا خوشنودي زيرجلدي آدم را حس كردم. او سرفه اي كرد و مانند واعظي تشنه منبر بروي تكه سنگي جلوس كرد تا همگان را مورد خطاب قرار دهد.
نوشته شده در ساعت 6:00 AMتوسط shay tan1

٭ .
نوشته شده در ساعت 6:01 AMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:42 AM |

توضیح به بندگان

٭ درود بر بندگان و دوستانی که با پيغام و پسغام از مردن يا زنده بودن ما جويا بودند. به کوری چشم خداوند متعال ما زنده و سرزنده ايم و محرم و عاشورا و ماشورا حاليمان نيست.
راستش خداوند عز و وجل از نحوه نگارش ما خوشش نيامده بود و به اطرافيانش گفته بوده " فلانی کم خايه ما را ميمالد". خوشبختانه اصل مطلب هنوز دست خداوند نيامده ( اگر آمده بود که ميسوخت!). بايد بگویم شورای نگهبان برزخ که وظيفه تفسير نوشته جات معمولی را نيز استصوابا منحصر به خود کرده گويا از ادبيات فرامدرن ما سر در نياورده و به خوبی برای خداوند مسلائل را تبين نکرده است. حالا کو تا آنها بروند شش عضو جديد بياورند برای شورای کپک زده اشان؟! ما هم به صلاحديد رفقا از فرصت استفاده کرده و به زودی بسم الشيطانی گفته و دنباله درد دل را پی ميگيرم.

خداوندا! بارلاها! ربنا! همگان را از شر وجود و کردارت ايمن بدار. آمـــيـــن يا رب العالمين.

نوشته شده در ساعت 3:08 AMتوسط shay tan1

Posted by Shaytan at 08:51 AM |