« February 2009 | Main | April 2009 »

March 31, 2009

وقتی که آخوند نادان دستور صادر می‌کند

در این هفته گذشته دوتا از آخوندها زر زدند که نشان می‌دهد حکومتگران ایران اصلا حالیشان نیست چه می‌گویند. این نوع نگرش نشان می‌دهد که حضرات یا زیاد نعشگی زده‌اند و در هپروت سیر می‌کنند یا اینکه قدرت خودشان را چنان لایزال می‌پندارند که چنین بی محابا به کاهدان می‌زنند.
اولین چرند گویی را سید علی رهبر فرمودند. دومی را هم قربانعلی دری نجف آبادی.
سید علی رهبر گویا پس از یکی دوتا بست اضافی چرند گویی‌اش دوباره گل کرد و امسال را سال اصلاح الگوی مصرف نامگذاری کرد. دری نجف آبادی هم بیخبر از همه جا فرمودند که باید MMS ها را کنترل کرد. این یارو هم حتما بغل دست رهبر بوده و یک بست گنده زده یا اینکه یک کوفت زهر مار دیگری زده وگرنه باید می‌دانست که اگر می شد SMS را کنترل کرد این یکی (MMS) را اصلا نمی‌شود کنترل کرد. البته می‌توان کنترل کرد ولی باید یک نیروی عظیم انسانی بنشیند جلو هزاران دستگاه کامپیوتر و یکی یکی MMS های ملت را نگاه و کنترل کنند. یکی نیست به اینها بگوید الاغ ها شما SMS را که بصورت متن بود و امکان کنترل ماشینی برای آن وجود داشت نتوانستید کنترل کنید! حالا چگونه می‌خواهید این کنترل را بر محتوای MMS که بصورت تصویر هست و اصلا امکان کنترل ماشینی آن وجود ندارد کنترل کنید!؟؟ به قول معروف عقل که نباشد جان در عذاب است.
از این یکی جالب تر چرند گویی سید علی رهبر بود! ایشان هم به علت بریز و بپاش در درگاه خلیفه، گمان برده که ملت گرسنه ایران چنان وضعش خوب است که می‌توان مقداری را صرفه جویی کرد، بدون اینکه فشاری به کسی بیاید!

دلم می‌خواست وقتی رهبر از همه جا بیخر چنین فرمایشاتی صادر می‌کند کنار دستش بودم یک پس گردنی بهش می‌زدم تا نعشگی از سرش بپرد.
یکی نیست به این مافنگی بگوید آخه نادان در مملکتی که خط فقر 800 هزار تومان است و حقوق اکثر حقوق بگیران متوسط زیر 400 هزار تومان است دیگر چه چیزی را باید صرفه جویی کرد!؟
در مملکتی که گوشت کیلویی 8 هزار تومان به بالاست، دیگر نیازی به صرفه جویی نیست، بیچاره ملت پول ندارد نان بخورد دیگر در چه زمینه‌ای باید صرفه جویی کند؟
گویا حضرت آقا خیال کرده سر سفره همه ملت مثل سفره آخوندها لبریز است از اطعمه و اشربه انبار شده، نادان نمی‌دانند که حتی طبقه متوسط هم رفته زیر خط فقر.
اتفاقا این چرندیات رهبر اگر به اجرا گذاشته شود یعنی باید حضرات سوبسید نان را هم حذف کنند. چیزی را که آقایان درک نکرده‌اند این است که نان با بنزین فرق می‌کند، اگر توانستند به شکلی سوبسید بنزین را بردارند نمی‌دانند که کسی که یک اتومبیل دارد کم و بیش می‌تواند بنزین گران‌تر را هم تهیه کند، ولی کسی که پول ندارد نان خشک و خالی را تهیه کند اگر سوبسیدش برداشته شود دیگر باید برود گرسنگی بمیرد.
من واقعا امیدوارم که آقایان در این زمینه حتما اقدام کند و سوبسید نان را بردارند، آنوقت خواهیم دید این پوست موز زیر پای چه کسی قرار خواهد گرفت.

March 28, 2009

دودول بریده سید حسین اوباما و عشوه‌های سید علی رهبر

قبل از شروع مطلب امروز باید از دوستان که در پیام هایشان حقیر را بسیار شرمنده کردن سپاس‌گزاری کنم و آرزو کنم که لایق این همه محبت باشم.

حالا برویم سر دودول بریده سید حسین آقا!
روابط ایران و آمریکا گویا قرار است همین روزها با شادی و میمنت به وصلتی همیشگی مبدل شود. در همین رابطه در خبرهای محرمانه گفته شده که سید علی در خفا به اطرافیان گفته، اگر بنا باشد با آمریکا رابطه برقرار کنیم همان بهتر که در دوران این سید حسینی انجام شود.
همچنین گفته شده که ایشان شرط اول را هم ختنه شدن سید حسین اعلام فرموده‌اند.
در بعضی از خبرهای محرمانه دیگر هم اشاره شده که در آخرین سفر هوشنگ امیر احمدی به ایران، این آخری یک عکس تمام قد از دودول بریده سید حسین را به سید علی رهبر نشان داده و قسم جلاله خورده که این تصویر فتوشاپی نیست و در اصالت آن هیچ تردیدی نیست. سید هوشنگ گویا حتی دست روی قرآن کریم قسم خورده که با دستان خودش آن جسم بریده را بارها لمس کرده است.
با این همه تلاش‌ها گفته می‌شود سید علی اعلام کرده که تنها با مطمئن شدن از برید بودن عضو محترم سید حسین حاضر خواهد شد با او دست اخوت و برادری بدهد. در همین رابطه گفته می‌شود که اکبر آقا بهرمانی داوطلبانه قرار شده قبل از ملاقات سید علی با حسین آقا اوباما، خودش شخصا دودول بریده سید حسین را با دستان مبارک لمس کند تا یقین حاصل شود که دودل ختنه شده باشد.
مفسرین سیاسی اشاره کرده‌اند که گفته آقا در سخنرانی ایشان در مشهد هم در مورد چدنی بودن دستان سید حسین هم به همین دلیل بوده و اشاره ملوکانه به چدنی بودن دستان داخل دستکش مخملی هم رمز محرمانه بین اوباما با حکومت ایران بوده. و منظور از چدنی بودن یا نبودن این عضو شریف همان بریده بودن یا نبودن دودول مبارک است.

بعضی مفسرین اشاره آیت الله بهرمانی به "دم خروس" در نماز جمعه همین هفته را هم در همین رابطه تحلیل کرده‌اند و مطمئن هستند که استفاده اکبر آقا از واژه "دم خروس" در نماز جمعه هم همان اشاره غیر مستقیم به دودول بریده سید حسین آقا ست.

خلاصه اینکه اکثر تحلیل گران عمده خاورمیانه در این موضوع متفق القول هستند که روابط ایران و آمریکا این روزها تنها و تنها به همان یک سانتیمتر پوست دودول سید حسین آقا بستگی دارد و همین پوست ناقابل می‌تواند کل جهان را به فاک فنا بدهد.


March 26, 2009

خُسن آقا هفت ساله شد

شراب 7 ساله چشیده بودم ولی وبلاگ هفت ساله هنوز مزه نکرده بودم. وقتی نگاه به پشت سر می‌کنم به خودم و صبر و حوصله دوستان همراه می‌بالم. اگر نوشته‌های روزهای اول را بخوانید (لطفا نخوانید چون باعث شرمندگی خواهد شد) می‌بینید که خُسن آقا اگر هیچ غلطی نکرده باشد، حداقل تا اندازه‌ای زبان فارسی را بهتر یاد گرفته، گرچه هنوز بعضی چیزها را با صاد می‌نویسم ولی خیلی تفاوت است بین نوشته‌های این روزها با نوشته‌های روزها و سالهای اول. بعضی از دوستان از روزهای اول همراه این وبلاگ بوده‌اند و با پشنهادها و تحلیل هایشان هم به رشد فکری من کمک کرده‌اند و هم یقینا به رشد فکری دیگر خوانندگان این وبلاگ.
این مهم میسر نمی‌شد اگر این همه همراه با وفا مرا در این راه همراهی نکرده بودند.
چند سال اول را میهمان بلاگ اسپات بودم و بعد از مدتی خانه محقری برای این وبلاگ تهیه کردم.
2586 مطلب تا امروز نوشته‌ام، دوستان با وفا هم با بیش از 12 هزار پیام همراهی کرده‌اند، این خود نیز مایه افتخار است که این همه دوستان حقیر را در این راه طولانی یاری رسانده‌اند.
در همه این سال‌ها گمان نمی‌کنم بیشتر از 10 پیام حذف شده باشد، آن پیام‌ها هم یا محتوای نژاد پرستانه داشته یا به دلایلی از این دست حذف شذه‌اند.

گمان نمی‌کنم تا روزی که زنده هستم، یا تا زمانی که حکومت آخوندی بر ایران حکومت می‌کند، من از وبلاگ نویسی دست بردارم. به همه دوستان قول می‌دهم تا روزی که حکومت آخوندی به جهنم فرستاده شود من هم اینجا در خدمت خواهم بود.

با سپاس فراوان از همه دوستان که همراه بودند و امیدوارم که در آینده نیز مرا در این مسیر همراهی کنند.

March 24, 2009

تولیدات مساجد کم ارزش تر از پشکل!

کشور نروژ در آغاز سالهای 70 میلادی تبدیل شده به یک کشور تولید کنند نفت. اینکه می نویسم تولید کننده نه به آن ابعادی که کشورهای تولید کنند خاورمیانه هستند ها، بلکه در ابعاد بسیار کم. مثلا در سالهای اولی که من به اینجا آمده بودم، تولیدات نفت این کشور کمتر از نیم میلیون بشکه در روز بود.
در مدت نزدیک به 30 سال نروژ موفق شد تبدیل شود به یک کشور تولید کنند نفت بسیار ثروتمند. اگر بخواهیم مشکلات این کشور را در استخراج نفت با کشورهایی مثل ایران یا عربستان مقایسه کنیم آنوقت متوجه می‌شویم که ملت این کشور کم جمعیت چه معجزه‌ای کرده است.
برای نمونه در دورانی که بهای نفت تا 13 دلار سقوط کرده بود (اگر اشتباه نکنم باید سال های 2003 / 2004 باشد) استخراج هر بشکه نفت در این دوران برای نروژ 12 دلار در هر بشکه مخارج بر می‌داشت. در آن سالها وضع به شکلی درآمده بود که بعضی از سیاستمداران نروژی بر این عقیده بودند که شاید بهتر باشد که تولید نفت را برای مدتی متوقف کنند، چونکه مخارج استخراج داشت برابر می‌شد با قیمت فروش. در عوض در همان سالها مخارج تولید نفت در کشورهایی مثل ایران و عربستان کمتر از 2 دلار بود. توجه داشته باشید که نروژ باید برای استخراج نفت کیلومترها به کف دریای شمال نقب بزند.
کشور نروژ در سالهای قبل از کشف نفت فقیر ترین کشور اروپا بوده و امروز ثروتمند ترین کشور دنیا ست. برای اینکه ببینیم این مملکت چهار میلیونی چقدر ثروتمند است، کافی است بدانید که حساب پس انداز نفتی این کشور بالغ بر 2.000 میلیارد کرون است (2 ترلیون کرون).
این ثروت را اگر به دیگر ثروتهایی که در این 30 سال به این کشور افزوده شده را محاسبه کنیم، دود از کله مان بلند می‌شود. از نظر صنعتی کشور نروژ با بزرگترین کشورهای پیشرفته رقابت می‌کند، هم از نظر تکنولوژی هم از نظر تولیدات، در سطح بین المللی، با پیشرفته ترین کشورها برابری می‌کند.
حالا برویم سراغ مملکت گل و بلبل اسلامی خودمان.
مملکت امام زمان از تصدق سر آخوند، زالو و مفت خور، از کشوری تقریبا نیمه ثروتمند در مدت 30 سال تبدیل شده به یک کشور گدا گشنه. تنها تولید حضرات آخوند، مسجد بوده و امامزاده. نه کارخانه درست و حسابی داریم و حتی آنهایی را هم که چین، روسیه و کره در معاملات نابرابر به ما انداخته‌اند، کارخانه‌هایی هستند که بجز جنس بنجل چیز دیگری نمی‌توانند تولید کنند.
تنها تولیداتی که در ایران به خوبی پیشرفت می‌کند ساختن مسجد، تکیه و قبر این یا آن امام زاده است. از جمکران بگیر تا قبر خمینی موسس جمهوری ننگین اسلامی.
منافع یا تولیدات این مساجد و تکایا و قبور برای ملت ایران چیست!؟ می‌خواستم بنویسم "پشکل" دیدم واقعا ظلم است اگر تولیدات مساجد را تا سطح پشکل بالا ببرم! هرچه باشد "پشکل" بدرد کشاورزی می‌خورد و می‌توان به عنوان کود از آن استفاده کرد! متاسفانه تولیدات مساجد و تکایا نه تنها سودی برای کسی ندارند، بلکه برعکس بجز شیون و گریه، افسردگی و غم ارمغان دیگری برای ملت ایران ندارند. تازه وقتی که انسان مفلوکی از این مساجد پس از یکی چند ساعت گریه و شیون خارج شد نیاز به یک روانپزشک هم دارد، تا روان آسیب دیده او را درمان کنند.

March 22, 2009

مسجد بسوزان و میخانه نشین شو!

چند سال پیش رفته بودم شیراز، یکی از نزدیکان فوت شده بود، برای او می‌خواستند در مسجدی ختم بگیرند، با عصبانیت گفتم شما دست بردار نیستید! این همه از مذهب ضربه می‌خورید باز هم دنباله رو آن هستید!؟ عده‌ای از جماعت غافل از همه چیز و بیخبر از همه جا مدعی بودند که مذهب چه ربطی به حکومت دارد!؟ و همه آن عذر‌های بدتر از گناه و ادعاهای ریز و درشت که همگی می‌دانید.
وقتی دیدم تلاش من بی اثر است گفتم، پس توقع نداشته باشید که من در چنین مجلسی شرکت کنم!
حضرات ریز و درشت، خصوصا بزرگان فامیل داد و هوار راه انداختند که بنده به علت اروپا زدگی از ریشه‌هایم دور افتاده‌ام. با عصبانیت پاسخ دادم اگر ریشه‌های من این است! می‌خواهم این ریشه‌ها را بسوزانم.
این ماجرا باعث کدورت در فامیل شد و من هم زودتر از موعد بلیط هواپیما خریدم برای اصفهان و دو سه روز را در اصفهان گذراندم تا روزی که قرار بود به نروژ برگردم.
اگر امید رضا برادر من بود یقینا برای او مجلس ختمی در یک میخانه راه اندازی می‌کردم و از میهمانان با می ناب پذیرایی می‌کردم، لیاقت او بیشتر از مسجد است.
حتی اگر امید رضا به اسلام باور داشته باز هم برگزار کردن ختم در مسجد که همه می‌دانیم صد در صد در کنترل این حکومت است، کاری است خطا و یقین دارم امید رضا خودش با چنین رفتاری مخالف بوده. نمی‌توان با سیستمی مخالف بود و همزمان از ابزار آن استفاده کرده، مسجد ابزار این حکومت است و صد در صد در کنترل حکومت.

omidreza_mirsyafi.jpg

March 21, 2009

وقاحت ولایت وقیح را پایانی نیست

weblog_omidreza_mirsiafi.jpg
هزار بار به وبلاگ نویسان سیاسی هشدار داده‌ام که در سیستم‌های وبلاگی ایرانی ننویسید، برای هزار و یکمین مرتبه هشدار می‌دهم برادران و خواهران بیدار، بیدار شوید! نیازی نیست در بلاگ فا یا پرشین بلاگ بنویسید، ده ها سیستم بهتر وبلاگ نویسی خارجی وجود دارد، که هم بهتر هستند و هم امنیت شما را بهتر تامین می‌کنند، چرا سری که درد نمی‌کند را دستمال می بندید!؟ عده‌ای استدلال می‌کنند که سیستم‌های وبلاگی خارجی را نمی‌شناسند! جل الخالق ده‌ها راهنمای استفاده آسان برای این سیستم‌ها نوشته شده، کمی به خود زحمت بدهید و از آن سیاه چال‌های اسلامی خارج شوید. حداقل به عنوان دهن کجی هم که باشد باید از بلاگفا و پرشین بلاگ خارج شوید و این سیستم‌های ملایی را تحریم کنید.
یک نگاه به وبلاگ امیدرضا میرصیافی بیندازید. تا پریروز خود بلاگفا با حذف نوشته‌های او، از وبلاگ او به عنوان یک سایت تبلیغاتی استفاده می‌کرد و از امروز دیدم که آنرا به عکس قاعد اعظم هم مزین کرده‌اند. عکس بزرگی از سید علی چلاق را در صفحه اول آن قرار داده‌اند و با وقاحت کامل به ما دهن کجی می‌کنند.
من به شما التماس می‌کنم، برای دهن کجی به رژیم ملایان هم که شده سیستم بلاگفا و پرشین بلاگ را تحریم کنید.
این چه منطقی است که وبلاگ نویسان سیاسی مخالف رژیم دارند!؟ هم با رژیم مخالف‌اند هم در دامان کثیف ترین حقوق بگیران آنها لانه کرده‌اند!!
اگر کسی خواست از بلاگفا نقل مکان کند، من شخصا حاضرم برای آنها وبلاگ در بلاگ اسپات درست کنم. خواهش می‌کنم کمی بیدار شوید.

March 20, 2009

خشم و خون جای صلح و آرامش نوروزی را گرفته

نمی‌دانم باید تبریک گفت یا نه!؟ از هفته ها قبل امروز را از کار مرخصی گرفته بودم تا نوروز را در خانه باشم، تا شادی کنم، تا تبریک بگویم و تبریک بشنوم، ولی حالا که ضحاک مار دوش یکی دیگر از جوانان غیور ایرانم را از ما گرفت، گریه امانم نمی‌دهد تبریک بگویم، خشم امانم را بریده، دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود، انگاری نخاعم را قطع کرده باشند.
وقتی در این وانفسا استدلال بعضی مزد بگیران حکومت را در رابطه با انتخابات می‌شونم، وقتی که بعضی استدلال می‌کنند که می‌خواهند در انتخابات شرکت کنند، برای خودم آن صحنه‌های چندش آور را در ذهن‌ام نمایش می‌دهم، واقعا چندش آور است، چندش آور. در ذهن‌ام تصویر انسانها که چه عرض کنم سگ‌های هار و پلیدی را می‌بینم که انگشتان ناپاک خود را در خون غیور ترین جوانان وطن زده‌اند و در صف مزدوران برای تیکه‌ای استخوان ایستاده‌اند تا انگشت آغشته به خون را پای ورقه رای بزنند تا با این وسیله ادامه زندگی ضحاک را تداوم بخشند.
نمی‌دانم چه بنویسم! آیا کسی هست که بتواند چیزی بگوید تا خشم و غم دل ما را فرونشاند و تسکین دهد!؟


رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
     چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
     رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
     کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
     چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود
     که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
     که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
     که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر
     که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
     که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

March 19, 2009

قلم به نوشتن نمی‌رود!

mirsiafi.jpgهر چه سعی می کنم چیزی بنویسم قلم نای نوشتن ندارد. یکی بعد از دیگری می‌روند زندان، یکی بعد از دیگری می‌میرند(http://rooznegaar.blogfa.com). چرا جوانان دیار فلک زده ایران باید سر به نیست شوند آقایان علمای عظام!؟ متاسفانه به روز قیامت اعتقادی ندارم در نتیجه نمی‌توانم منتظر تقاص گرفتن خون این همه بیگناهان بمانم و به دنیای دیگری واگذار کنم، در این دنیا هم که فعلا جلادان در قدرت‌اند. باور کنید آقای سید علی خامنه‌ای همین غرور شما را هم شاه داشت و خود را سایه خدا بر روی زمین می‌پنداشت! دیدید با چشمان گریان مثل یک تفاله از ایران بیرونش انداختیم؟ نوبت شما هم خواهد رسید. روزی که شما گریان در پایین چوبه دار یا در پایین پلکان هواپیما می‌گریید، آن روز ما جشن خواهیم گرفت.


پ.ن.: وبلاگ امید رضا را بلاگفا حذف کرده برای دسترسی به آرشیو وبلاگ او می توانید با مراجعه با این آدرس آرشیو وبلاگ او را تا تاریخ تیرماه 86 ببینید، از ستون دست چپ باقی آرشیو را هم می‌توانید ببینید.

March 15, 2009

با ما هر که در افتاد بر افتاد

چهارشنبه سوری تهران 1384 با پوزش از حافظ بخاطر دست بردن در غزل زیبایش *(با دردكشان هركه در افتاد بر افتاد)
اگر سالهای اول انقلاب را بخاطر بیاورید می‌دانید که در آن روزهای شوم و سیاه وقتی که آخوندها صد در صد بر اریکه قدرت سوار بودند، حتی اجازه تراشیدن صورت را هم به مردها نمی‌دادند، آرایش، روسری با توسری زنها و دیگر آزادی‌های پیش پا افتاده فردی که جای خود داشت. این را من هر از چندی برای خودم تکرار می‌کنم تا یادم باشد و فراموش نکنم که چه راه طولانی و پر مخاطره‌ای را ملت ایران طی کرده و همچنین تکرارش می‌کنم برای آنهایی که جو یاس می‌کارند و می‌گویند این رژیم را نمی‌توان تغییر دارد! این ساده انگاران تا نوک دماغ خودشان را بیشتر نمی‌بینند وگرنه نگاهی به شکل و شمایل حکومتگران امروز نشان می‌دهد که عقب نشینی‌های گزمه‌های رژیم تا چه اندازه ژرف بوده. این رژیم مثل طالبان بوده و ملت ایران با پشتکار آنرا به این شکل و شمایل که می‌بینیم رسانده.
باز برای یاد آوری به خاطراتم که رجوع می‌کنم یادم نمی‌آید که در دوران شاه حتی یک بار از روی آتش چهارشنبه سوری پریده باشم. اصولا آن دوران این کارها را ما سوسول بازی تلقی می‌کردیم و کاری با این کارها نداشتیم. این روزها اما این جشنها بهترین ابزار مبارزه با رژیم شده، مبارزه فرهنگی با فرهنگ تازی ملایان.
حالا نگاه کنید ببینید جوانان ایران امروز روز و شب چهارشنبه سوری و حتی روزهای قبل و بعد از آن چه تلاشی می‌کنند، تا این جشن را با شدت هر چه بیشتر برگزار کنند. این دگرگونی نشان از چه دارد!؟ آیا همین دگرگونی نشان از آن ندارد که ملت ایران آگاهانه یا در ضمیر ناخودآگاه خود دارد با شدت هرچه بیشتر با پدیده اسلامی طالبانی مبارزه می‌کند!؟ یادتان می‌آید سخنان مطهری بزرگترین سمبل روشنفکری دینی این رژیم را چه توهینی می‌کرد به فرهنگ ایرانی!؟ دیدید چه بلای سرش آوردند! این اوباش باقی مانده نیز روزی به زباله دان تاریخ ریخته خواهند شد، یقین داشته باشید.

بروید از پدران و مادرانتان بپرسید آیا در دوران شاه حتی یک دهم این تحرک اجتماعی اطراف جشن چهارشنبه سوری که این سالها هست بود!؟ باور کنید حتی یک صدم این شور و شوق هم در این زمینه دیده نمی‌شد.
اینجاست که غزل حافظ کار کرد پیدا می‌کند وقتی می‌گوید "با دردكشان هركه در افتاد بر افتاد"
شور و شوق چهارشنبه سوری شما هم بیکران و همه گیر باد!

* غزل از حافظ: پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد
پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد       وان راز كه در دل بنهفتم به در افتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گير       اي ديده نگه كن كه به دام كه در افتاد
دردا كه از آن آهوي مشكين سيه چشم       چون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاك سر كوي شما بود       هر نافه كه در دست نسيم سحر افتاد
مژگان تو تا تيغ جهانگير بر آورد       بس كشته‏ء دل زنده كه بر يكدگر افتاد
بس تجربه كرديم درين دير مكافات       با درد كشان هر كه درافتاد بر افتاد
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد       باطينت اصلي چكند بد گهر افتاد
حافظ كه سر زلف بتان دست كشش بود       بس طرفه حريفيست كش اكنون به سر افتاد

March 13, 2009

حکومت مردگان

seidali.jpgعکس ها از دیدار خبرگان(مردگان) رهبری گرفته شده است، منبع پیک ایران. نگاهی به رخسار این خبرگان(مردگان) بیندازید و به حال خود و ملت ایران بگریید.
اگر دقت کرده باشید در همه جلساتی که سید علی چلاق در آن حضور دارد حالا چه با بزرگان قوم(!!) مثل خبرگان(مردگان) باشد چه با دیگران، همیشه سید علی آقای چلاق را به شکلی متفاوت از دیگران در صحنه قرار می‌دهند، مثلا اگر همه روی زمین نشسته باشند سیدعلی را مثل عروسک کوکی روی یک صندلی می‌نشانند، یا مثل این تصویر روبرو اگر همه روی صندلی تمرگیده باشند، سید علی چلاق را با کمی تفاوت روی صحنه می‌آورند. در عکس روبرو پای چلاق نشده سیدعلی را روی یک پیش پایی قرار داده‌اند. اگر فرض را براین بگیریم که او به سبب پیری نمی‌تواند پاها (شاید هم بیضه‌ها) را جمع و جور کند و سر جایشان نگه دارد! که خوب می‌توانیم استدلال کنیم که دیگر پیرپاتالهایی که در جلسه حضور دارند که نیز وضع‌شان از سید علی بدتر است! آن پیپاتالهایی که من در عکس می‌بینیم که خدا برکت بدهد همگی سن شان از نوح هم بیشتر است.
واقعا چه پدیده ایست که این جماعت را مجبور می‌کند در صحنه آرایی سیدعلی را کمی با دیگران متفاوت روی صحنه بیاورند!؟ عکس ها
این از سید علی چلاق

حالا برویم سر دیگر مسلمین:

گیرپاژ مغزی مسلمان ها
یکی از روشهای بحث کردن من با مسلمونها این هست که آنها را با زوایایی از مذهب روبرو می‌کنم که باعث بشه مغز طرف گیرپاژ کنه.
به چه صورت!؟توضیح میدم.

اساسی ترین سوالی که مغز نه تنها مسلمونها بلکه دیگر باورمندان را هم به سختی به زور زدن و گیرپاژ کردن می‌اندازد نه سوالهای سخت و پیچیده‌ی فقهی است که درست برعکس این سوال بسیار ساده است که:
اگر شما در یک خانواده غیر مسلمان در یک کشور ناکجا آباد که هیچ اثری از اسلام وجود نداشته باشه دنیا آمده بودید امروز چه بودید!؟ آیا باز هم با شرایط توضیح داده شده در بالا امروز هم مسلمان بودید!
این سوال تقریبا رد و خور ندارد همه باورمندان به ادیان رو شدیدا به فکر کردن وا می دارد و مساله ارثی بودن مذهب را به چالش می‌کشد، تا حدی که حتی باهوش ترین‌شان را هم به گیرپاژ مغزی دچار می‌کند.
این سوال حتی برای تحصیل کرده هاشون غیر قابل پاسخ هست و اکثر به تته پته می‌افتند. یقینا آنهایی که در مذهب‌شان خورده شیشه وجود دارد این گونه آدمها با مغلطه شروع می کنند به ماله کشی باورهاشون ولی آن دسته که دین را از روی خلوص نیت برگزیده اند شدیدا به فکر وا می دارد و شکی در دلشان می کارد که تا روزها و ماه‌ها عذاب‌شان خواهد داد.
یکی از دلایلی هم که در اسلام شک در دین خطای نابخشودنی محسوب می‌شود همین است. درست همین نکته است که اگر شما به چیزی یا پدیده‌ای شک کردید، امکان دارد در باره آن تحقیق کنید و همین مساله باعث شود انسان مسلمان بیدار شود و از دین خارج گردد.

March 12, 2009

آهای ملت شراب!

vin2008.jpg
گفتم توی وبلاگستان جار بزنم همه بدانند شراب امسال(منظور 2008 هست) را امشب به سلامتی دوستان اولین بطری را باز کردم. جای دوستان خالی شرابی شده که بیا و ببینم! به روح خیام قسم اگر این رژیم سرنگون شود اولین شراب شیراز را در خود خاک پاک شیراز تولید خواهم کرد.
گفتم اگر از فردا خُسن آقا مفقود شد، یک وقت خیال نکنید ما هم مثل ف.م.سخن کشکول بدست گم شده‌ایم ها! یقین بدانید از زور شرابخواری است که در دسترس نخواهیم بود، در حقیقت مست و خرمست در گوشه ای تلپ خواهیم بود، در انتظار بهار.


چون در گذرم به باده شویید مرا
     تلقین ز شراب ناب گویید مرا
          خواهید به روز حشر یابید مرا
               از خاک در میکده جوييد مرا

March 11, 2009

درویش وبلاگ نویس یپدا باید گردند!

جماعت وبلاگ نویس باز دست به بازی زده‌اند، این بار بازی گویا جدی است! بازی قایم موشک بازی است.
کسی هم که قایم شده گویا شخص ناشناسی است بنام ف. م. سخن!
دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ خُسن آقا قبل از اینکه دیگران او را پیدا کنند پیدایش کرده.
داستان از آنجا شروع شد که روزی ف.م.سخن در میلی به حقیر گفت "خُسن آقا می‌دانی چی! تو بهتر است بروی دنبال پیدا کردن پراکسی و سیاسی نویسی را به ما واگذار کنی!" نقل به مضمون.
از آن روز من فهمیدم که این آقای ف.م.سخن باید سیاستمدار خبره‌ای باشد که این طوری با اعتماد به نفس در رابطه با سیاست حرف می‌زند و تازه، می‌خواهد خُسن‌آقا را هم بفرستد دنبال نخود سیاه!
برای پیدا کردن ف.م.سخن کافی است دو دوتا را بگذاریم کنار هم می‌شود 4 تا.
دروغ چرا ما مادرزاد ریاضی دان هستیم! درست مثل ف.م.سخن که سیاستمدار بود.
از روزی که ف. م. سخن مفقود شده شخصی در بازار سیاست ایران مجددا دست به عصا وارد کارزار سیاست شده، این همان ف.م.سخن گمشده شماست! می‌گویید نه! بروید از خودش بپرسید.
البته چون خُسن آقا ریاضیدان هست و ریاضیدان‌ها هم همیشه در هر پدیده‌ای شک می‌کنند در درست بودن تئوری بالا هم شک‌هایی داریم و در نتیجه مجبور شدیم تئوری دومی را هم به عرض و طول مبارکتان برسانیم.
تئوری دوم حقیر این است که چو ف.م.سخن کشکول باز بوده در نتیجه می‌توان استدلال کرد که علاوه بر وبلاگ نویسی درویش هم بوده و یقینا هم از گناباد جایی بوده و در این بگیر بگیرهای کشکول بدستان دراویش گنابادی او را هم گرفته‌اند و یقینا برای پیدا کردن او باید در یکی از زندانهای گناباد دنبال او گشت.

March 09, 2009

ماجرای چادر را پایانی نیست!

گویا داستان چادر فاطی کماندوهای مقیم نروژ پایانی ندارد! دیروز روز 8 مارس خانم Sara Azmeh Rasmussen یک مسلمان که ترک اسلام کرده، از چند روز پیش گفته بود که روز 8 مارس می‌خواهد به عنوان یک حرکت نمادین چادرش را آتش بزند.
روز موعود ایشان در مرکز شهر همراه با عده‌ای دیگر مراسم چادر آتش زنان را در مقابل چند ده تا فاطی کماندوی چادر به سر شروع کردند. طبق معمول فاطی کماندوها نه تنها در جامعه نروژ خودشان لچک و چادر و مقعنه به سر می‌کنند بلکه حتی حاضر نیستند بپذیرند که یکی از همان‌ها امروز تصمیم گرفته از این یوغ ننگ رهایی یابد. این مراسم عاقبت با سروصدای زیادی خاتمه یافت و در پایان هم فاطی کماندوهای نروژ به خیابانها سرازیر شدند تا اعتراض خودشان را با صدای بلند اعلام کنند. چند تا از آنها چنان هیستریک رفتار می‌کردند انگاری کسی داشت به آنها تجاوز می‌کرد.
جالب است اینجا فاطی کماندوها اعتراض را حق خود می‌دانند، ولی وای بر احوال بیچاره‌ای که در ممالک آنها جرات کند حتی روسری خود را از سر بردارد، آتش زدن که جای خود دارد. به این دلیل است که من معتقدم باید اینها را بشدت مهار کرد تا نظم جوامع دموکراتیک را بهم نزنند و اگر خیلی به اسلام پایبند هستند باید فرستادشان به ممالک فلکه زده خودشان تا در فقر جان بکنند.
جالب است بدانید آن فاطی کماندوی قبلی که نامه نگاری کرده بود برای استفاده از حجاب در نیروی پلیس بر اساس تحقیقات این روزنامه نروژی (VG) پیش تر 2 سال بعنوان نگهبان در فرودگاه اسلو بدون حجاب کار می‌کرده، حالا یک مرتبه عشقش کشیده محجبه بشود! این پتیاره‌ها جملگی نان را به نرخ روز می‌خورند، اگر منفعت داشت حتی حاضرند کون برهنه هم بروند توی خیابان.

March 07, 2009

دموکراسی سبک دینی و قورمه سبزی چپ ایرانی

دوست چپ ما خانم مکرمه ترانه خانم افاضاتی فرمودند که من را بسیار نگران می‌کند. ایشان با اینکه دوست محسوب می‌شوند ولی گاهی اوقات خنجری که به قلب باورهای من می‌زنند بسیار درد آور تر است از خنجری که اراذل و اوباش حکومتی می‌زنند، ایشان در پای مطلب قبلی من می‌نویسند:

خُسن آقا عزیز بنظرم این روزهاکمی از منطق فاصله گرفته و بیشتر احساساتی شده ای یادت باشد که گفتم بنظرم!
بین اینکه اسلام کاربرد سیاسی داشته باشد و دین و دولت یکی باشد و ابزار سرکوب شود با نادیده گرفتن عقاید و خواسته های افراد تفاوت زیادی وجود دارد. دولت نروژ می تواند با کمک های دولتی به حکومت های اسلامی نه تنها بیشترین امکان گستردگی این حکومت ها را فراهم کند بلکه شریک جنایات این نوع حکومت ها هم باشد اما اینکه یک فرد بخواهد با استفاده از پوشش دلخواه خود شغلی انتخاب کند همان آزادی دمکراسی برای همه است این حقیقت دارد که تبلیغ و حجاب اجباری حکومت های خودکامه اسلامی چهره سمبلیک به حجاب داده اما اگر بحث آزادی در میان باشد این افراد هم حق دارند پوشش خود را انتخاب کنند. در مورد مجتبی سمیع نژاد و درخشان هم کاسه داغتر از آش شدی یادت باشد در مورد شهناز غلامی زندانی ترک زبان سیاسی که بخاطر مطالب وبلاگش در بند بود چه برخوردی در ای میلی که برایم فرستادی کردی و دفاع از شهناز غلامی رادر شرایط دربند نادیده گرفتی با ذکر اینکه شهناز بخاطر افشای جنایتهای رژیم اسلامی در بند بود این ها را نوشتم که کمی هم با خودت خلوت کنی و به عملکرد و عفاید یک بام و دو هوای خودت برخورد کنی
پ. ن. می توانم بفهمم که امروز از دست من ناراحت شوی و ختا خیلی راحت از لیست دوستانت حذف شوم اما اگر انصاف داشته باشی و قبول کنی که وقتت را برای چه مبارزه ای می گذاری نتیجه بهتری بدست میاوری


ترانه خانم لطفا مغلطه نفرمایید! هم شما خوب می‌دانی و هم من، که سرازیر شدن سیل مسلمین به اروپا و کارخانه‌های جوجه کشی آنها و ازدواج‌های داخل فامیلی و واردات دختر و پسر مسلمان از کشورهای فقیر مسلمان خیز، یک پدیده بسیار خطرناک است که می‌رود این کشورهای کم جمعیت اروپایی را به دولت‌های اسلامی آینده تبدیل کند، خصوصا وقتی جماعت به اصطلاح چپ سینه زنی راه می‌اندازند و تقاضای حق چادر هم برای آنها می‌کنند. متاسفم که می‌بینم بعضی از چپ(!!)‌های ایران، این روزها و اینجا هم مثل اوایل انقلاب به تحلیل‌های آبکی این چنینی می‌پردازند و باعث می‌شوند اینجا هم میدان را به مسلمانها ببازیم.
اول از همه وقتی دختری را در سنین پایین مجبور به پوشش روسری با توسری می‌کنند، این اولین قدم برای محو کردن حقوق اولیه او است و زمینه ساز زندگی همیشگی او با ننگ اسلامی است. تو به عنوان یک زن چپ(!!) ایرانی نه تنها قادر نیستی او (دختر مسلمان) را از این دایره بسته اسلامی نجات دهی، که برعکس من یقین دارم خودت هم دیر یا زود در همان دام دایره بسته گرفتار خواهی افتاد.
کجای دموکراسی گفته شده که یک پدر یا مادر می‌تواند و حق دارد با انواع فشارهای روحی، روانی و جسمی دختر یا پسر خود را موظف به پذیرفتن اسلام کند!؟ کجای دموکراسی گفته شده که زن و مرد حقوقی نابرابر دارند، چرا یک دختر مسلمان باید با زور پدر و مادرش این یوغ بردگی (چادر) را از کودکی به سر کند!؟ کجای دنیای مدرن چنین پدیده‌ای را می‌پذیرد!؟ دموکراسی که جای خود دارد! آیا می‌دانید که یک بچه هشت نه ساله وقتی مجبور به پوشیدن چادر یا روسری شد در سنین بالاتر دیگر قادر به برداشتن این یوغ نیست، ممکن است بعضی از دخترها روح یاغی داشته باشند و بعدا در سنین بالاتر این یوغ را بردارند، ولی اکثر آنها تا آخر عمر با این گردنبند حقارت و ذلت که شما آنرا کمال دموکراسی می‌دانید باید زندگی کنند. خواهر من کمی بیدار شو و از این دایره بسته بیرون بیا! این تحلیل‌های شما نه کمکی به دموکراسی می‌کند و نه کمکی به آن دختران مفلوک در بند اسلام.
گاهی اوقات متاسفم می‌شوم که خود را در جبهه چپ ایران می‌دانم با دیدن چپول‌هایی مثل شما خیلی متاسف تر می‌شوم وقتی می‌بینم زنهای ایران، خصوصا آنها که از دید چپ تئوری پردازی می‌کنند اینجا و آنجا حرف از آزادی دین و مذهب می‌زنند، بدون اینکه در نظر داشته باشند که اکثر این مسلمانها در دوران کودکی با زور و شکنجه به اسلام (عادت) داده شده‌اند، اسلام و دیگر ادیان دین (عادت) اند و نه دین تحقیق. اگر شما توانستید یک درصد از مومنان را به من نشان بدهید که با تحقیق و کنکاش خودشان به دین اسلام رسیده باشند من همه این حرف‌هایم را پس می‌گیرم.
از روزی که ماجرای دختر لاچک به سر در نروژ مدیاتیزه (رسانه‌ای) شده حزب اولترا راست نروژ پیشروی زیادی کرده، به طوری که این حزب که معمولا 15-20 درصد آرا را داشته، این روزها از مرز 30 درصد گذشته. این بازی‌های احمقانه دموکراسی(!!) شما چپول هاست که دارد وضع را به این روز می‌کشاند، که جامعه بیشتر و بیشتر رو به رادیکالیزه شدن می‌رود و آنهم نه رادیکالیزم مثبت که بر عکس رادیکالیزم از نوع حزب الله و حزب توده.
حال باز بنشنید و تئوری‌های یک من ده شاهی صادر کنید، تا ببینیم عاقبت ما به کجا ختم خواهد شد.
به شما پیشنهاد می‌کنم برای رهایی از این تئوری‌های چپول، این ویدئو را نگاه کنید، خصوصا توصیه می‌کنم هد فون را روی گوشهای خود بگذارید و صدای ویدئو را تا آخرین درجه بلند کنید، تا شاید آن رسوبات چپول‌های دهه چهل و پنجاه از افکار شما زدوده شود. دنیا در حال پیشرفت است درجا زدن مشکل ما را حل نمی‌کند.

راستی یک نکته دیگری را قبل از اینکه یادم برود به شما طرفدار دموکراسی(!!) و پرنسیپ(!!) و الخ گوشزد کنم. کجای این مقوله‌ها به شما این اجازه را داده‌اند که میل (نامه) خصوصی رد و بدل شده بین من و شما را بدون اینکه از من اجازه بگیرید (گزینه‌ای) منتشر کنید!؟ نکند شما هم به این تحلیل رسیده‌اید که هدف وسیله را توجیه می‌کند!؟

March 04, 2009

مسلمانان اینجا هم دست از سرمان برنمی‌دارند

دو هفته پیش یک دختر خانم پاکستانی که عضو حزب کارگر و معاون وزیر نروژ است، همراه با یکی دیگر از اعضای این حزب اعلام کردند که وزیر دادگستری نروژ با استفاده از پوشش اسلامی در نیروی پلیس موافقت کرده است.
علنی شدن این خبر باعث شد که عده زیادی از گروه‌های سیاسی و غیر سیاسی نروژی اعتراض خود را به این قضیه ابراز کنند. پس از سر و صدای زیاد وزیر مربوطه انکار کرد که چنین تصمیمی در وزارت دادگستری گرفته شده و دو معاون او خودسرانه چنین چیزی را اعلام کرده‌اند.
امروز گند کار بیشتر درآمد و یکی از روزنامه‌های نروژی مدعی شد که به مدارک محرمانه‌ای دسترسی پیدا کرده، که نشان می‌دهد حتی خود نخست وزیر نیز از این مساله باخبر بوده، و این موضوع در جلسه دولت بحث شده و نخست وزیر نروژ نیز از کل ماجرا باخبر بوده.
این ماجرا از آنجا آغاز شد که یک دختر مسلمان نامه‌ای نوشته بود و تقاضا کرده بود که به او اجازه داده شود در نیروی پلیس از حجاب اسلامی استفاده کند.

باور کنید دارم برای این دموکراسی سیکیم خیاری نروژی‌ها خون گریه می‌کنم. اینها دارند با دستان خود ریشه اسلام فاشیسم را در کشور خود می‌کارند و آبیاری می‌کنند.
تصمیم دارم من هم مثل این دختر مسلمان نامه‌ای به پادشاه نروژ بنویسم و از او سوال کنم، بعد از اسلامی شدن نروژ می‌فرمایید ما که از دست اسلام فرار کرده‌ایم به کدام جهنم دره‌ای باید پناه ببریم!؟ می‌خواهم داستان انقلاب ایران را آنچنان که اتفاق افتاده، برای سران این مملکت از همه جا بیخبر تشریح کنم، که چگونه اسلام قدم به قدم مثل بختک خود را روی مملکت ما انداخت و حالا می‌رود تا خاورمیانه و حتی شاید جهان را به خاک و خون بکشد. می‌خواهم داستان غم انگیز بی خانمان کردن ما را و به نابودی کشیدن یک مملکت را و به زباله دانی اسلامی تبدیل کردن آنرا برایشان تشریح کنم، شاید بیدار شدند و قبل از اینکه این زالوها خود را به بدنه اجتماع نروژ بچسبانند بتوان آنها را خنثی کرد.

March 01, 2009

وقتی که شرافت بازیچه دست فروشان بازاری می‌شود

وقتی چهار سال پیش مجتبی سمیعی نژاد دستگیر شد عده ای از بچه‌های وبلاگ نویس خصوصا بچه های کانون وبلاگ نویسان ایران فعالیت زیادی کردند تا او آزاد شود. در آن روزها آقای حسین درخشان بچه های فعال را متهم می کرد به اینکه وبلاگ نویسان چپ برای پسر خاله هایشان فعالیت می‌کنند تا برای آنها در اروپا پناهندگی سیاسی دست و پا کنند(نقل به مضمون).
دست تقدیر گویا قرار است درسی به بعضی از ما بدهد، ولی گویا ما کور و کر تر از آن هستیم تا نشانه ها را ببینیم و از گذشته خود پند بگیریم.
این روزها آقای سمیعی نژاد هستند که دست به پاتک و انتقام جویی زده‌اند و دقیقا به همان سبک دارند حسین درخشان را مورد حمله قرار می‌دهند. افسوس که در این میان چیزی که بیشتر از همه فدا می شود و آسیب می‌بیند حقوق بشر است. همان حقوقی که قرار است از هر دوی این افراد دفاع کند.
وقتی این نوع پلیدی‌ها را می‌بینم به این باور می‌رسم که خلایق هر چه لایق! شاید ملت ایران با این نگرش به حقوق انسانها حقشان است که چنین سرکوب می‌شوند و یکی از سرکوبگر ترین حکومت‌های دنیای امروز را تجربه می‌کنند.
آیا واقعا ما تا این اندازه از انسانیت دور افتاده‌ایم که یک انسان را برای اهداف خود فدا کنیم!؟
آقای سمیعی نژاد حسین درخشان هر که یا هر چه باشد، عاقبت امر یک انسان است و همین مساله من و شما را موظف می‌کند به اینکه از حقوق انسانی او دفاع کنیم.

به آقای سمیعی نژاد و دیگران پیشنهاد می‌کنم، قبل از اینکه دست به حمله و پاتک بزنند به چند نکته اساسی توجه کنند.

1. هنوز کسی ثابت نکرده که این عکس‌ها اصل هستند، گویا دوستان از قدرت فتوشاپ و پیروان امام امت بی‌خبراند!
2. گیرم که این عکس‌ها هم واقعی باشند، مگر نه اینکه عده زیادی قبل از حسین درخشان زیر شکنجه مجبور به اعتراف به هزار و یک جور جرم ناکرده شده و حتی در مقابل دوربین‌های تلویزیون مجبور به اقرار هزاران گناه شده‌اند!؟
3. نکته اساسی تر اینکه حتی اگر همه پیش بینی‌های شما حقیقت محض باشد! آیا گمان نمی‌کنید ما که خواهان ایرانی بهتر هستیم، باید انسان تر از حکومتگران اوباش ایران باشیم؟






شمارشگر