چگونه سه سوت حضرت عباس تولید کنیم!
داستان غنی سازی اورانیوم به دست یک دختر نوجوان ایرانی در زیر زمین خانه شان را یادتون هست! تولید حضرت عباس هم به همان طریق انجام میشود!
اول قبل از اینکه روش تهیه حضرت عباس را یادتان بدهم، به سبک آخوندی یک کمی پیش زمینه وراجی کنم، تا زمینهها (پیش پردهها) مهیا شود.
داستان صحرای کربلا و گریه و شیون مادر بزرگ مادرم را گمان میکنم یک بار پیشتر برایتان تعریف کردهام ولی برای مهیا کردن پیش زمینه به آن نیاز دارم در نتیجه دوباره تعریف میکنم (مثل آخوندها).
عمویی داشتم که هفتهای یک بار یک آخوند مافنگی میآمد منزلشان و روضه میخواند. معمولا وقتی طرف روضه میخواند هیچ کس بجز زن و بچهها در منزل نبودند و بچهها هم که معمولا یا مدرسه بودند یا توی کوچه بازی میکردند. یکی از این روزها که من هم منزل عمو بودم، آخوند آمد و در یکی از اطاقها نشست و روضه را خواند. مادر بزرگ مادر من هم که توی اتاق بقلی نشسته بود، شروع کرد به گریه کردن. پس از اینکه آخوند پولش را گرفت و رفت پی کارش، بعد از چند دقیقه که آخوند رفته بود، دیدم هنوز مادر بزرگ مادرم گریه میکند. رفتم و به او با خنده گفتم "بی بی روضه تمام شد! حتی آخوند هم پولش را گرفت و رفت، شما هنوز گریه میکنید!؟"
همین طور که اشکهایش را پاک میکرد گفت: "ننه گوشم که نمیشنود!"
در جوابش گفتم: اگر گوشتان نمیشنود پس بخاطر چی گریه میکنید. در پاسخم گفت: "همین که این آخوند را میبینم یادم به صحرای کربلا میافتد و به این خاطر گریه میکنم".
سایت عصر ایران در مطلبی یادی از دوران جنگ کرده (زده به صحرای کربلا) و داستان سرایی کرده. پیشنهاد میکنم خودتان آنرا بخوانید. من فقط قسمتهایی از نوشته را که نیاز دارم اینجا منعکس میکنم.
سرهنگ خلبان "عباس دوران" (خُسن آقا: بخوانید حضرت عباس) برای جلوگیری از تشکیل کنفرانس سران غیرمتعهدها در تاریخ بیستم تیر سال 1361 مأموریت یافت تا پایتخت عراق را ناامن نماید.
...
تا 15 کیلومترى بغداد هیچ خبری نبود که ناگهان جنگنده ها با دیوار آتش و پدافند دشمن روبهرو میشوند و در همین فاصله چند گلوله به یکی از هواپیماها برخورد می کند.
با اصابت این گلوله ها، موتور سمت راست هواپیمای دوران از کار می افتد که او بازهم تصمیم به ادامه عملیات می گیرد.
...
در همین زمان عقب هواپیمای دوران نیز مورد اصابت چندین گلوله ضدهوایی قرار می گیرد؛ به طوری که قسمت عقب جنگنده از بین می رود. در این لحظه هواپیما در آتش می سوخت عباس از خلبان عقب (سرتیپ آزاده منصور کاظمیان) می خواهد که هواپیما را ترک کند و به دلیل این که جوابی نمی شنود، دکمه خروج اضطراری کابین عقب را می زند و کاظمیان به بیرون پرتاب می شود زنده می ماند و به اسارت در می آید.
...
شعله های آتش هرلحظه شدیدتر می شد ولی عباس می خواست پروازی دیگر را شروع کند. هواپیما هر لحظه ارتفاع کم می کرد. عباس در این لحظات هتل محل برگزاری اجلاس را می بیند و شاید با خود زمزمه می کند چه هدفی بهتر از آن جا؟ به سوی هتل حرکت کرده و هواپیما را درحالی که هنوز هدایت آن را برعهده داشت به ساختمان هتل می کوبد و پروازی دیگر را آغاز می کند.
شاید بهتر بود برای این خبر تیتر میزدند "چگونه جمهوری اسلامی حضرت عباس خلق میکند!" درست مثل دروغ پردازیهای آخوندی که در رابطه با حضرت عباس میکنند همین نوع دروغها را هم برای خلبان دوران به خورد مردم میدهند. یکی نیست بپرسد، چگونه یک هواپیما بدون یک موتور و قسمت عقبه قادر است به پرواز ادامه دهد!؟ آنهم بین جنگندهها و پدافند قوی دشمن!! اصلا باید دید کسی بنام عباس دوران وجود داشته یا این هم داستان سراییهای آخوندی، از نوع صحرای کربلاست.
وقتی مادر بزرگ مادر من با دیدن آخوند میگرید، شاید شما را هم میخواهند برای دورانی که پیش رو داریم آماده سازند. جنگی که حکومت آخوندی در پیش دارد دست کمی از صحرای کربلای خیالی آقایان ندارد و در چنین جنگی جوانان زیادی از آن دیار فلک زده باید فدای حقه بازیها، فریبکاریها و خودخواهیهای آخوندها شوند.
انتخاب با شما ست، یا مثل مادر بزرگ مادر من، فریب آخوندها را میخورید و همراه با این روضهخانیها گریه میکنید و یا از عقل و خرد خود استفاده میکنید و به این حقه بازیها میخندید.
یک واقعه دیگری هم که نظر مرا جلب کرد این بود که یک روز وسط شهر پاریس که داشتم در یک بار آبجو میخوردم یک مرتبه دیدم چند نفر که میگفتند آمریکایی هستند آمده بودند و یک تظاهرات دو سه نفره بر علیه جنگ احتمالی آمریکا با ایران ترتیب داده بودند. راستش را بخواهید این خانمی که در سمت چپ تصویر میبینید بد جوری قیافه ایرانی داشت. رفتم و سعی کردم با او فارسی صحبت کنم ولی حاضر نشد با من فارسی صحبت کند! باور کنید قیافهاش صد در صد ایرانی بود.
