آهای جماعت اینجا جای من نیست!
مدت زیادی است که از جماعت مدام شنیده بودم، دوبی فلان است دوبی بهمان است، حتی چند مورد هم شنیدهام نروژیها همین نظر را بدهند.
راستش را بخواهید از همان لحظه ورود، توی فرودگاه، احساس کردم که این جهنم جایی برای دیدن ندارد، حتی گرمای آن هم واری گرمای دلپذیر است، انگاری در جهنم را باز کرده باشی تنها چیزی که اینجا نظر مرا جلب کرده تضادها ست.
دبی دنیای تضادها ست، فقیر و غنی در صلح صفا با هم و در کنار هم زندگی(!!) میکنند. یکی زندگی میکند یکی هم زندگی او را میکند.
هندی و پاکستانی مفلوک توی این گرمای طاقت فرسا دارند درخت بتن و آهن در زمین میکارند، عرب شکم گنده توی مرسدس بنزهای گران قیمت با شیشههای سیاه و تهویه متبوع نشسته و توی خیابانها بی در و پیکر جولان میدهد.
اتوبان شیخ زائد (ضایع) را که میبینی بی اختیار به یاد منهتن و برجهای دوقلو و آسمان خراشهای آمریکایی میافتی و اینکه روسای حکومت گر در امارات متحده عربی را که خواهان بزرگترین ساختمانهای جهان هستند و حتی گفته میشود که پروژه برج دبی را میخواهند با کندی به پایان ببرند، تا اگر چینیها و آن برج زهرماری شان را که میخواهند بزرگترین برج جهان شود تمام کنند، تا اگر آن بلند تر از برج دبی شد، اینها چند متری به آن بیفزایند تا رکورد بلند ترین برج جهان را در اختیار خود داشته باشند. به قول معروف دراز و کلفت باشد حتی اگر کیر خر باشد چه فرقی میکند!!؟

