خاطرات
جمعه است، هر جمعه همین بساط است با صدای دلنشیناش از خوب بیدار میشوی. از رختخواب گرم بیرون میآیی و صدای جادوییاش را دنبال میکنی، به نشیمن میرسی، بوی صبحانه و قلیان مادربزرگ در هم آمیخته سماور قلقل میکند، سلام میکنی و درکنار مادر و مادر بزرگ مینشینی دنیا را فراموش میکنی و فقط به صدای سحرآمیزاش گوش میدهی.
جمعه های بچگی من مرد، جمعههای دیگران را کشتند.